درباره نویسنده
فریده جلیلوند
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فریده جلیلوند
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بهداشت روان در کودکان
  • با توهین و تحقیر ابراز وجود کن
  • با توهین و تحقیر ابراز وجود کن قسمت اول
  • نوروز مبارک
  • شاید وقتی دیگر
  • صفات ثانویه جنسی، نوجوانان را می‌ترساند
  • دختران و پسران متفاوت یاد می گیرد
  • هیچ مادری کامل نیست
  • بیان فکر بدون خشونت و پرخاشگری به کودکان
  • ایا فرزندتان می داند که دوستش دارید ؟
  • 8/8/
  • بیش‌فعالی در پسران شایع‌تر از دختران است
  • ازدواج‌های فامیلی و افزایش انواع اختلالات جسمی و روانی
  • آشنایی با "اختلال شخصیت ضد اجتماعی"
  • آشنایی با "اختلال شخصیت ضد اجتماعی" قسمت اول
  • یاد یار مهربان
  • بچه‌هایی که از خودشان بزرگ‌ترند
  • 6 نکته‌ای که باید هنگام تنبیه فرزندتان رعایت کنید
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت پایانی
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت دوم
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت اول
  • یاد
  • قابل توجه مدیران پرشین بلاگ
  • اعتماد به نفس در کودکان
  • کمی صحبت
  • چرخه خواب
  • امید
  • جرأت داری، نخوان!
  • Between The Miles
  • پرخاشگری در مدرسه قسمت پایانی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
دوستان من
  • پرشیا
  • ارتباط با بجه های دنیا بزبان انگلیسی
  • Scientific
  • ستاره های پر فروغ
  • حمل افتاب - معرفی نویسندگان و شعرا
  • چشمان تو - فتو بلاگ
  • هنر چاپ - گروه طراحان نش
  • شالیز
  • لولی دیوانه - شالیز
  • بانوی خورشید
  • کامپیوتر تایمز - حسین
  • شالیزارهای شعر دهکدهء ما
  • اشنا - محمد
  • امیر امیریان
  • جام جم
  • ایسنا
  • فارس نیوز
  • همشهری
  • A Library for the World's Children
  • کیهان بین المللی
  • روان پژوه
  • هفته نامه سلامت
  • دنیای کودک تبریز
  • سازمان بهزیستی
  • کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
  • سامانه مدیریت ارتباطات شهرداری تهران
  • روزنامه های ایران
  • مجله ها
  • یونیسف
  • translate
  • translator
  • translation- pras translator
  • شبکه های تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران
  • اپلود عکس و فایل
  • ابزار رایگان بلاگ ها و سایت ها
  • اینده نیوز رسانه مستقل
  • جدید ترین اخبار روز
  • خبر گزاری مهر
  • ثبت احوال
  • هوشنگ
  • ماهی کوچولو های زندگی
  • ღღღرزღღღ
  • علی کارنما یه روزی ، یه چیزی . . .
  • لاله واژگون-آرزو
  • فرشاد موتمنی سکوت مقدس
  • انتخاب سخن عشق سخت است - محمد
  • مهدي دمي‌زاده
  • اصغر عظیمی مهر
  • تلخند - مهرداد نصرتی
  • استاد رضاپارسی پور دامغانی
  • شعر و ترانه -علی اصغر کیانی
  • مهدی جلیلی ( شاعر شاعرانه ها )
  • بردیا
  • شیدا ترین
  • برای همه مفید ( حاج اقا حق دوست )
  • مسعود رازقی
  • باد مهربون
  • بهناز
  • جادوی مهتاب (سمیرا)
  • چهل درجه زیر شب
  • بزرگترین وبلاگ دانلود ایرانی ( رضا )
  • ابر باران
  • دکتر فرهاد
  • پاریس پریسا
  • چکمه
  • اروشا ( محمد مهدی )
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین
  • روزی روزگاری
  • استاذنا
  • سارا فلاح - آرامش خیال
  • سلام زندگی پسر من هم
  • سیاوش (زندگی به خاطر تو)
  • شاد ترین وبلاگ ایرانیان
  • شناسه
  • شهاب بهمنی
  • صبر و رضا - مصطفی فرهی
  • طلوع امام زمان ( ع )
  • عشقولانه - نیما
  • فریاد با سکوت
  • ((( دریای عکس )))
  • گل های استثنایی انزلی
  • محمد خادم سیبی برنگ خون
  • مهد کودک رنگین کمان
  • مشعل داران
  • موج های سنگی ( محمد خاکی زمانی )
  • ندا رفیعی
  • هذیانهای مجنون
  • یک قلب پاک . . . رضا
  • تک درخت تنها - حسین
  • ادرس پزشکان و بیمارستاتهای ایران
  • بنیاد امور بیماریهای خاص
  • ایران سلامت
  • پرواز را بخاطر بسپار - امین
  • سایه - مرتضی بارویی
  • ادمک اخر دنیاست
  • رهگذر کوچه عشق - کیهان
  • معلولیت محدودیت نیست - امین
  • انجمن حمایت از مبتلایان به دیستروفی
  • کلبه بارونی - سایه قرمز
  • دل نوشته های ندای مهتاب
  • شکرانه - فرشید
  • خورشید خانوم
  • اشک غزل - سید مسیح شاه چراغی
  • مولود
  • دستهای کیهانی - مریم
  • زیستن با معلولیت - نرگس
  • فصل دلتنگی - فاطمه / ج
  • طلوع آرامش در زندگی ) محمد )
  • دلارآ - فروزان حورلو
  • دلتنگی های یک عمه
  • بهار بختیاری " دختر من " - برگهای تبریزی در باد می رقصند
  • صدا و سیمای مرکز آبادان
  • دل نوشته ها - تنها
  • غریبه
  • ناکجااباد - صمیم
  • کانی عه لی ( علی قاسمی )
  • دوستانه
  • وب سایت رسمی اقای مصطفی رحماندوست
  • دوستداران فرمان فتعلیان
  • آوای سکوت
  • زی زی
  • وفا داری
  • اشیانه - بهرام
  • شمیم بهار
  • پرواز روی بالها - پوپک
  • فیل کوچولو - شایگان عزیز
  • فقط شعر و دیگر هیچ
  • کلوب
  • پسر پارسی
  • ستاره طلایی - شادی شفیعی
  • پیمانه
  • وبلاگ شخصی استاد امین الرعایا - داوود عزیز
  • زخم های سرخ
  • به سادگی
  • دبیرخانه نظر سنجی دنیای مجازی
  • بیا تو پشیمون شدی با من !
  • ایهار
  • خانه کلاغ
  • مشاور خانواده
  • سپیده صبح
  • تبریزیها در باد می رقصند
  • دلم گرفته برایت - حسین عباسیان
  • شاه شمشاد قدان
  • فرشته طلایی
  • کدهای اضافی کاربر



    free counters Feedjit Live Blog Stats

به نام خدا
امروزهایت رنگین فرداهایت امیدوار ...
نام خدا
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧


قیصر امین پور
.   .   .
نام تو را
روزی تمام غار نشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
 
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته من
شعر می شوند
.  .   .

نظرات ()



دلنواز ترین جمله دنیا
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧



  دلنواز ترین جمله دنیا

سلانه سلانه می رفت  . سبد قرمزی تو دستش بود . رفته بود خرید . چادرش روی سرش بند نمی شد. دم به دم می ایستاد 
سبد را به زمین می گذاشت و چادرش را مرتب می کرد  . خسته بود . به دیواری رسید . سبد را زمین گذاشت . کمی به دیوار تکیه داد ،
آه بلندی کشید . قلبش تند تند می زد. عرق کرده بود . افکارش درهم و نگاهش  خیره به روبرو.   دولا شد . سبد را بلند کرد و براه افتاد
چند قدم جلو تر یک نانوایی بود و بوی تازه نان در اطراف .  برگشت و نگاه کرد . صف طولانی ، و تنش خسته .  راهش را ادامه داد  .
.   .    .
صدایی از پشت سر بگوشش رسید ،  " وایسا  ، وایسا ،  مادر جونی وایسا "
صدا اشنا بود و دلچسب . ایستاد . دوباره سبد را به زمین گذاشت  و به عقب نگاه کرد . پسرکی ، کوچک و شیطا ن با نگاهی مشتاق به او خیره شده بود  "مادر جونی سلام  "
و این زیبا ترین ، دلنواز ترین جمله دنیا بود . دیگه خستگی یادش رفت  .

فریده

نظرات ()



با کودکان پرخاشگر چگونه رفتار کنیم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

 با کودکان پرخاشگر چگونه رفتار کنیم

برای‌ درمان‌ پرخاشگری‌ در کودکان‌ اولین‌ گام‌ این‌ است‌ که‌ نوع‌ پرخاشگری‌ آنها و علت‌ آن‌ را براساس‌ توضیحاتی‌ که‌ ارائه‌ شد شناسایی‌ کنیم؛ و پرخاشگری‌ را به‌ صورت‌ موردی‌ برطرف‌ نماییم.

- در مورد کودک‌ پرخاشگری‌ که‌ الگو پذیری‌ عامل‌ این‌ گونه‌ رفتار او بوده، باید روی‌ الگوی‌ کودک‌ کار کرد و راه‌های‌ دیگری‌ جز پرخاشگری‌ را به‌ آن‌ الگو آموخت.

- اگر پرخاشگری‌ در اثر ناکامی‌ به‌ وجود آمده‌ باشد، بایستی‌ کودک‌ ناکام‌ را در رسیدن‌ به‌ اهداف‌ مطلوب‌ و دوست‌ داشتنی‌ کمک‌ کنیم.

- در مواردی‌ که‌ علت‌ پرخاشگری‌ اضطراب‌ است، باید از نگرانی‌ درونی‌ و اضطراب‌ کودک‌ مطلع‌ شویم.

ورزش ‌کردن‌ برای‌ این‌ کودکان‌ بسیار مؤثر است‌ و باعث‌ تخلیه‌ هیجانی‌ می‌ شود.

- در کشمکش‌های‌ درونی‌ بایستی‌ کودک‌ را از حالت‌ دوگانگی‌ خارج‌ ساخت. کمک‌ به‌ کودکان‌ در تصمیم ‌گیری، باعث‌ می ‌شود که‌ بیاموزند به‌ حالت‌های‌ دوگانه‌ درونی‌ خود پایان‌ بخشند.

- در پاره‌ای‌ از موارد، کودک‌ افسرده‌ پرخاشگری‌ شدیدی‌ از خود نشان‌ می‌ دهد. در این‌ میان‌ لازم‌ است‌ به‌ این‌ نکته‌ پی‌ ببریم‌ که‌ او چه‌ چیز دوست‌ داشتنی‌ را از دست‌ داده‌ و چگونه‌ می ‌شود مورد از دست‌ رفته‌ را برای‌ او جبران‌ کنیم.

- در مورد پرخاشگری، شیطنت‌ و مصرف‌ دارو بایستی‌ حتماً با پزشک‌ متخصص‌ ارتباط‌ داشته‌ باشیم‌ تا کودک‌ از نزدیک‌ مورد معاینه‌ قرار گیرد.

- هنگامی‌ که‌ کودک‌ قربانی‌ خشونت‌ در مدرسه‌ شده‌ است، بایستی‌ با مسئولان‌ مدرسه‌ صحبت‌ کنیم‌ و لازم‌ است‌ که‌ ایشان‌ طبق‌ قانون‌ و مقررات‌ خاص‌ با کودکان‌ خشونت گرا برخورد کنند؛ و نیز کودکانی‌ را که‌ قربانی‌ خشونت‌ شده‌اند براساس‌ رفتارهای‌ خوبشان‌ مورد تشویق‌ و تأیید قرار دهند.

- چنانچه‌ نوع‌ پرخاشگری‌ کودک‌ خصمانه‌ است، بایستی‌ کودک‌ را از آزار و اذیت‌ کردن‌ دور کنیم‌ تا مجبور نباشد برای‌ تلافی‌ و انتقام، افراد دیگر را اذیت‌ کند؛ و اگر پرخاشگری‌ از نوع‌ وسیله‌ ای‌ است، بایستی‌ راه‌های‌ دیگری‌ را جهت‌ مطرح‌ کردن‌ کودک‌ برگزینیم‌ تا او ناچار نباشد از روش‌ خشونت‌ برای‌ جلب‌ توجه‌ استفاده‌ کند.

نتیجه‌ گیری‌

به‌ طور کلی‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ بیشتر عامل‌ بیرونی‌ دارد و فقط‌ در موارد خاص‌ به‌ علل‌ درونی‌ مربوط‌ می‌ شود. والدین‌ در درجه‌ اول، بایستی‌ محرک‌های‌ محیطی‌ را که‌ باعث‌ تحریک‌ خشم‌ و ایجاد خشونت‌ در فرزندشان‌ می ‌شود شناسایی‌ و سپس‌ برای‌ رفع‌ آن‌ به‌ کمک‌ روان شناسان‌ و متخصصان‌ اقدام‌ نمایند.

 

منبع : سایت اینترنتی تبیان

بلاگ چکمه - تور باله   http://chacmeh.blogfa.com

 

نظرات ()



برای مسافری که نیامد
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

برای مسافری که نیامد

چادر سفید گلدارش را سر کرد ، دم پایی های صورتی رنگش را پوشید .
دوید سر کوچه ، زیر سایه درخت چنار ایستاد و به خیابان خیره شد .
سر ظهر بود و گر ما روی اسفالت خیابان پهن شده بود ، عابرین با قدم های تند می رفتند و می امدند .
به اطراف نگاهی کرد  . ماشین ها بسرعت رد می شدند  . گهگاه صدای بوق شنیده میشد .
یک تاکسی زرد رنگ نزدیک شد  و کمی پایین تر از کوچه ایستاد . قلبش تاپ تاپ میزد . چشمهاش  بان سمت چرخید .
مردی بلند و لاغر اندام پیاده شد با یک کیف قهوه ای در دست و کتی ماشی رنگ بتن .
دخترک نگاهش را برگرداندو بسوی دیگر خیره شد   
.  .  .
دیر کرده بود . نگران شدم . از خانه بیرون زدم . میدانستم کجاست  .
کنارش ایستادم . به پاهام چسبید . سرش را به زانوهام مالید  . 
دست به سرش کشیدم . دولا شدم صورت خیسش را پاک کردم .
به خانه برگشتیم . قطره های اشک میهمان ما شد  . 

فریده

نظرات ()



سیلی بر چهره سبز زمین
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

سیلی بر چهره سبز زمین

همیشه توی سفر ، توی جاده ها در حال رویا پردازی و لذت بردن از زیبایی های غیرقابل وصف منظره های اطراف هستیم . دوست داریم فقط طراوت ، شادابی و روح لطیف طبیعت
بوی علفهای خیس ، بوی شکوفه ها ، صدای آب توی جوی ها ، آواز پرنده ها ، نسیم دلنشین هوای بهاری ،  همه را با تمامی وجودمون حس کنیم اما ذره ذره که جلو میریم  می بینیم دیگه مثل قدیم ها خبری از این طبیعت بکر نیست  .
وقتی  دانه های گیاهان در زمین گرم ، چشم انتظار قطره آبی هستند تا سرشون رو از خاک بیرون بیارن  ، خبر از بیرون ندارند
که شاید این جوانه کوچک سبز ، سیلی محکمی از نادانی آدمهای بی احساس بخوره  . 
مزرعه سرسبز و خوش آب و هوای کنار جاده های اسفالت ، به جای مامن گرم و دنج برای پرنده ها و گیاهان ، به سرعت باد
به محل مناسبی برای زباله وساخته های دست بشر تبدیل میشود زمین با خاک گرم و زاینده اش هرگز پذیرای این مهمانهای ناخوانده نیست  و ما انقدر سماجت میکنیم تا تمامی سیمای سرسبز طبیعت را جایگاه  سیمان ،   آجر و  .  .  . کیسه های پلاستیکی سیاه  کنیم .
 زمین ، این مزرعه سبز  حالا چیزی نیست جز چهره ای سبز و لطیف برای سیلی های ما  .

آرزو

نظرات ()



خاطره کوتاه
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

من بچه که بودم تابستون ها که میشد میرفتم به روستا پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ بازی میکردیم . بعضی وقتها هم برای گوسفندها غذا درو میکردم . همیشه این خاطرات زیبا یادم هست . الان همه مردند ولی خاطره ها مونده بعضی وقتها خواب آن وقتها را می بینم .

مهدی باقرپور  http://tourismok.persianblog.ir

نظرات ()



داستانهای کوتاه سیرک 2
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

.   .   .
پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید (ببخشید ، گفتید چقدر ؟ ) متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتما" فکر می کرد، که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟
نا گهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد هم خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانهء مرد زد و گفت (ببخشید آقا ،این پول از جیب شما افتاد !)مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد گفت (متشکرم ، متشکرم آقا.)
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدر را قبول کرد  .
بعد ازاین که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم  .
ما آن شب به سیرک نرفتیم   .

فتانه

نظرات ()



چهارشنبه سوری بفرمایید
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧


امسال چهارشنبه سوری تان مفصل است
شنیدم میخواهید اتش بپا کنید
چه چیز برای اتش بر پا شده پیشکش دارید
چشم  ،  صورت ، دست ، پا   ، یا جان
بفرمایید همه چیز مهیاست

فریده

نظرات ()



از تو می پرسم 1
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

  از تو می پرسم  :

می بینی مرا ؟
می فهمی  مرا  ؟
من کوچکم  .
من کودکم   .
دست نوازش بر سرم بکش .
صدایم کن   .
با من حرف بزن  .
از دنیای کودکی ات  ،
از لحظه های تنهایی ات  ،
دستانم را بگیر  ،
 به چشمانم خیره شو  ،
و بگو   :
" کودکم  ، دوستت دارم "
سپس بوسه ای بر گونه ام بگذار .
و من آرام می گیرم  ،
و از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم  .

فریده

نظرات ()



داستانهای کوتاه سیرک قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

سیرک (1)


یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک  ایستاده بودیم .
جلوی ما یک خانوادهء پر جمعیت ایستاده بودند . بنظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند لباس های کهنه ولی تمیز پوشیده بودند . بچه ها همه با ادب بودند . دو تادو پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند وبا هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بوده ببینند صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند عددبلیط می خواهید ؟ پدر جواب داد (لطفا"شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگ سالان .)
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت . .  .

فرستنده فتانه

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت هفتم
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

خرگوش  به خارپشت گفت :
 "دوست من اگر این عصای کار گشای تو نبود من به خانه نمی رسیدم . "
خار پشت درجواب گفت : " خوب حالا که فکر میکنی این عصا کارگشا  است انرا بعنوان هدیه بتو میدهم . شاید باز بدردت بخورد "
خرگوش کمی دست پاچه شد و با تعجب پرسید: " پس تو چی . مگر خودت این عصای " از روی همه چیز بپرا "، " رهاننده از بلا "، " از همه چیز برو بالا " ،" بر سر دشمن ضربت زنا "  را نمی خواهی  ؟  "
 "اگر انرا بمن بدهی  بدون کمک های اون چکار میکنی "
خارپشت خنده ای کرد و  جواب داد : " مهم نیست تو هنوز نفهمیدی من به تو چه میگفتم  خرگوش بازیگوش وشیطان .باید بدانی عصا را همیشه می توان پیدا کرد اما  کارگشا کم پیدا میشود . "
 با انگشت به پیشانی خود اشاره کرد و ادامه داد : " کارگشا اینجاست . عقل و فکر است که بتو کمک میکند در کارها و مشکلات را ه چاره را بیابی و سپس از یک تکه چوب بی مصرف و بی فایده یک عصای کارگشا بسازی  . باید در همه کاری از خداوند کمک بگیری و با یاری او و به همت عقل و تفکرت از وسایل بخوبی استفاده کنی امیدوارم این را متوجه شوی  . "

منم امیدوارم متوجه شود .

پایان     

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

نظرات ()



انتظار
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧


شنیدم که می ایی .
همه جا را آب و جارو کردم .
گرد وغبار از سرو روی شستم  .
و به انتظار نشستم .
چشمانم هنوز به در است .

فریده

نظرات ()



آه ، یادش رفت
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

 .  .  .
لباسهاشو پوشید ، کیفش رو برداشت .  هرچه گفتم صبحانه تو بخور  گوش نداد .
کفشهاشو پاش کرد . بندشو نمی تونست به بنده . دولا شدم براش بستم .
 شلوارشوخودش صاف کرد . منم دکمه های لباسشو مرتب کردم .
و لقمه ای که اماده کرده بودم توی کیفش گذاشتم  . دوید بطرف در و از پله ها سرازیر شد.
خداحافظ مامانش همراهش به پایین می رفت . صدای گرپ  گرپ قدم هاش می اومد که پله ها رو یکی دوتا میکرد .
سرویس اومده بود و بوق میزد . بسرعت بطرف پنجره رفتم . بازش کردم  . نگاهم را به پایین سراندم .
راننده در رو براش باز کرد . کوچولویم نمی تونست بره بالا . دستش رو به میله در مینی بوس گرفته ولی بازم نمی تونست خودش رو بالا بکشه .
راننده بلند شد دستش رو گرفت . سوار شد . می دونست من دارم از بالا نگاهش می کنم . حتما" می دونست . می دونست ؟
آه ، یادش رفت دستش  رو برام تکون بده .  بچه ها را که دید همه چیز از یادش رفت  .
 
فریده

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت ششم
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

پس از مدتی براه خود دامه دادند واز جنگل بیرون امده بیک سربالایی رسیدند .
ادامه راه برای خرگوش بسیار دشوار شده بود با ان ترس و وحشتی هم که از حمله گرگ  داشت دیگه توان بالا رفتن در او نمانده بود .خارپشت جلو جلو می رفت و به وسیله تکیه به عصا خود را بالا می کشید و خرگوش بینوای خسته ما  چیزی نمانده بود نقش زمین شود.
خانه هایشان کاملا" نزدیک بود . پشت همین سربالایی  ولی خرگوش نمی توانست حتی یک قدم  دیگر بردارد .
خار پشت به عقب نگاه کرد و او را دید .
خنده ای کرد وگفت " باشد حالا نوبت توست که عقب بمانی . عیبی ندارد بیا این عصای کار گشا   این بار هم بتو کمک میکند  .سرعصای مرا بگیر و خودت رابالا بکش "
خرگوش سر عصا را گرفت و خارپشت با کمک عصای کارگشا او را به بالای سر بالایی کشاند .
 و خرگوش خسته ما توانست با کمک عصا بالا رود و به خارپشت گفت :
 "متشکرم . مثل اینکه اینبار هم کارگشای تو به من کمک کرد "
خار پشت نگاهی به او کرد ولی هیچ حرفی نزد .
و بالاخره به خانه رسیدند  خانواده خرگوش  که منتظر امدن او بودند از رسیدن او به خانه خوشحال شدند  .  .  .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

نظرات ()



مصطفی رحماندوست زندگینامه قسمت آخر
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

مصطفی رحماندوست: ( یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان)

 شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان

 زندگی این هنرمند گرامی  و فروتن ، عزیز ما و فرزندان ما  ، بزبان خودشان :

در دوره‌ دانشجویی‌ قصه‌ها و شعرهای‌ بسیاری‌ نوشتم‌ و چاپ‌ کردم. همه‌ برای‌ بزرگسالان، اما در اواخر دورهِ‌ دانشجویی‌ بود که‌ “ادبیات‌ کودکان‌ و نوجوانان” را شناختم‌ و تصمیم‌ گرفتم‌ سالک‌ و ره پوی‌ این‌ راه‌ باشم. روانشناسی‌ خواندم؛ ساده‌نویسی‌کار کردم؛ کتاب‌های‌ بچه‌ها را ورق‌ زدم؛ معلم‌ بچه‌ها شدم؛ چند جا درس‌ دادم؛ اول‌ قصه‌ نوشتم: سربداران‌ و خاله‌ خودپسند و بعد شعر سرودم.
امروزه‌ 30 سال‌ است‌ که‌ بدون‌ وقفه‌ برای‌ بچه‌ها کار می‌کنم. هر شغلی‌ را هم‌ که‌ پذیرفته‌ام، به‌ ادبیات‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ ربط‌ داشته‌ است:

مدیربرنامه‌ کودک‌ سیما
مدیر مرکز نشریات ‌کانون ‌پرورش ‌فکری ‌کودکان ‌و نوجوانان‌
سردبیر نشریه‌ پویه‌
مدیر مسئول ‌مجله‌های‌ رشد
سردبیر رشد دانش‌آموز
سردبیرسروش‌کودکان‌

حتی‌ سه‌ سالی‌ که‌ اشتباه‌ کردم‌ و مدیر کل‌ دفتر فعالیتها و مجامع‌ فرهنگی‌ شدم، شرح‌ وظیفهِ‌ دفتر را عوض‌ کردم‌ و به‌ انتقال‌ ادبیات‌ برگزیدهِ‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ ایران‌ به‌ زبانهای‌ دیگر کمر بستم. عضو هیأ‌ت‌های‌ داوری‌ کتاب‌ سال، جشنواره‌های‌ کتاب‌ و مطبوعات‌ کودکان، عضو هیأ‌ت های‌ داوران‌کتاب سال، جشنواره‌های‌ بین‌المللی‌ فیلم‌ کودکان، عضو شورای‌ موسیقی‌ کودکان‌ و... بوده‌ام.
کارهای‌ اجرایی‌ بسیار را پذیرفته‌ام‌ که‌ ظاهراً مرا از توجه‌ به‌ نوشتن‌ و سرودن‌ بازداشته‌اند. دوستانم‌ همیشه‌ این‌ موضوع‌ را به‌ من‌ تذکر داده‌اند، اما از پذیرش‌ آن‌ همه‌ کار اجرایی‌ توانفرسا با مدیرانی‌ که‌ نوعاً هم‌ اهل‌ هنر و فرهنگ‌ نبوده‌اند، پشیمان‌ نیستم، چرا که‌ تمام‌ کارهای‌ اجرایی‌ من‌ هم‌ در مسیر اعتبار بخشی‌ به‌ ادبیات‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ و فهماندن‌ اهمیت‌ بچه‌ها بوده‌ است.تلاش‌ زیادی‌ کرده‌ام‌ تا راه‌ برای‌ آنهایی‌ که‌ واقعاً دلسوخته‌ بچه‌ها هستند و کمربسته‌اند تا به‌ شعر و قصه‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ بپردازند، هموار شود. جلسات‌ زیادی‌ برای‌ آموزش‌ شعر و قصه‌ به‌ جوانان‌ با استعداد دایر کرده‌ام‌ و جلسات‌ نقد قصه‌ و شعر بسیاری‌ را به‌ وجود آورده‌ام. خوشحالم‌ که‌ اجرایی‌ترین‌ کارهایم‌ هم‌ در مسیر رسمیت‌ یافتن‌ و موردتوجه‌ قرار گرفتن‌ ادبیات‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ بوده‌ است. شاید برای‌ جبران‌ اوقاتی‌ که‌ در کارهای‌ اجرایی‌ صرف‌ کرده‌ام، و شاید به‌ خاطر این‌ که‌ نمی‌دانم‌ تا کی‌ توانِ نوشتن‌ دارم، به‌ دو مهم‌ توجه‌ بسیار داشته‌ام. یکی‌ زیاد مطالعه‌ کردن‌ و زیاد نوشتن‌ (در نتیجه‌ کمتر به‌ زندگی‌ شخصی‌ رسیدن) و یکی‌ هم‌ به‌ بهره‌گیری‌ بیش‌ از حد انتظار از وقت. برای‌ یاد گرفتن‌ حرص‌ می‌زنم‌ و برای‌ خرج‌ کردن‌ وقت‌ بسیار خسیس‌ هستم.
در سال‌ 57 ازدواج‌ کرده‌ام‌ و سه‌ دختر دارم‌ به‌ نامهای‌ مونس‌ و متین‌ و مرضیه. همسر و فرزندانم، همه‌ اهل‌ کتاب‌ و مطالعه‌اند و پذیرفته‌اند که‌
از پدری‌ این‌ چنین‌ باید کم‌ توقع‌ داشته‌ باشند و زیاد یاریش‌ کنند. همت‌ و تحمل‌ آنها در بالا بردن‌ توان‌ و کارآیی‌ من‌ بی‌تردید ستودنی‌ است. حال‌
 و روزم‌ بد نیست. خدا را شکر، آب‌ و نانی‌ دارم‌ و سایبانی‌ و مهمتر از همه‌ روح‌ معتدلی‌ که‌ در سخت‌ترین‌ لحظه‌های‌ زندگی‌ هم‌ آرامشم‌ می‌دهد.
هم‌ اکنون‌ کاری‌ ندارم‌ جز نوشتن‌ و سرودن. مشغول‌ تهیه‌ یک‌ بسته‌ آموزشی‌ بزرگ‌ برای‌ کودکان‌ شش‌ ساله‌ هستم. نخستین‌ کتابخانه‌های‌
الکترونیک‌ کودکانه‌ را هم‌ چهار سال‌ پیش‌ راه‌ انداخته‌ام‌ به‌ نام‌ “دوستانه” قصد دارم‌ گزیدهِ‌ آثار تأ‌لیفی‌ کودکان‌ و نوجوانان‌ را در این‌ تارنمای‌
بین‌المللی‌ وارد کنم‌ تا هم‌ بچه‌های‌ ایرانی‌ ایران، هم بچه‌های‌ ایرانی‌ خارج‌ ایران‌ بتوانند از طریق‌ رایانه‌ به‌ کتابهای‌ خودشان‌ دسترسی‌ پیدا کنند.تاکنون‌ 114 عنوان‌ کتاب‌ از مجموعه‌ شعرها، قصه‌ها و ترجمه‌های‌ من‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ است. خدا را شکر که‌ کار دلم‌ و کار گِلم‌ یکی‌ است. ده‌ اثر دیگر زیر چاپ‌ دارم. مهمترین‌ آن‌ها“فرهنگ‌ آسان” است‌ برای‌ بچه‌های‌ کلاس‌ چهارم‌ به‌ بالا و “فرهنگ‌ ضرب‌المثلها” برای‌ بچه‌های‌ دورهِ‌ راهنمایی‌ و چهار مجموعه‌ شعر تازه. چهار پنج‌ ساعت‌ بیشتر نمی‌خوابم.یکی‌ دو ساعت‌ هم‌ به‌ کارهای‌ روزمره‌ می‌گذرد. و پانزده‌ ساعت‌ هم‌ کار می‌کنم. وقتم‌ خیلی‌ کم‌ است. می‌دانم‌ که‌ هر کسی‌ چند روزه‌ نوبت‌اوست. دلم‌ می‌خواهد قرآن‌ را که‌ برای‌ نوجوانان‌ در دست‌ ترجمه‌ دارم‌ تمام‌ کنم. آرزویم‌ این‌ است‌ که‌ بچه‌های‌ ایرانی‌ بیشتر بخوانند تا “شاد” باشند، روی پای‌ خودشان‌ بایستند و “مستقل” بیندیشند و زندگی‌ کنند، و “به‌ دیگران‌ و تفکرشان‌ احترام‌ بگذارند.” دعا کنید که‌ موفق‌ شوم. 

نظرات ()



از ته ته باغ خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

 صدایش می اومد  . از ته ته باغ خاطره . بطرفش دویدم  .
سایه هیکلش را دیدم . به نرده  باغ تکیه داده بود .
سیاهی چشمهایش را می دیدم و سفیدی پیراهنش را .
بازم موهایش را بیک طرف شانه کرده بود .
دستش را که بالا آورد یه چیزی تو دستش برق می زد  .
انقدر نور داشت و براق بود که نگو .
بازم حواسم پرت شد . چشمم به نور که افتاد ، گیج و منگ شدم  .
 یادم رفت برای چی اومدم ته باغ .
بخودم که اومدم رفته بود .
و برق خاطرهاش رو در دلم باقی گذاشت  .

فریده

نظرات ()



قیصر امین پور
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

قیصر امین پور

چرا تا شکفتم
چرا تا تورا داغ بودم ، نگفتم

چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد

نظرات ()



کودکان پرخاشگر قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

. پرخاشگری‌ و افسردگی‌

پرخاشگری‌ و کج‌ خلقی‌  در کودکان‌ چنانچه‌ با علامت‌های‌ دیگر همراه‌ باشد، می ‌تواند نشانه ‌ای‌ از افسردگی‌ باشد که‌ در این‌ صورت‌ لازم‌ است‌ شرایط‌ زندگی‌ کودک‌ تمام‌ و کمال‌ مورد بررسی‌ قرار گیرد.

6. پرخاشگری؛ بیماری‌ها؛ مصرف‌ دارو

بعضی‌ از بیماری‌ها به‌ مصرف‌ دارو نیاز دارد و ممکن‌ است‌ از عوارض‌ جانبی‌ داروها کج ‌خلقی‌ و رفتارهایی‌ باشد که‌ خشونت‌ را برمی‌ انگیزند.

7. خشونت‌ و مدرسه‌

گاهی‌ کودکان‌ در مدرسه‌ قربانی‌ خشونت‌ می ‌شوند؛ و این‌ قربانی‌ شدن‌ باعث‌ می ‌شود که‌ خود آنها نیز عامل‌ خشونت‌ شوند.عواملی‌ که‌ به‌ خشونت‌ در مدرسه‌ می ‌انجامند، عبارت اند از:

- وقتی‌ کودکی‌ توسط‌ دانش‌ آموزان‌ دیگر مورد تمسخر قرار گیرد.

- وقتی‌ کودکی‌ توسط‌ دانش ‌آموزان‌ دیگر کتک‌ بخورد و قادر به‌ دفاع‌ از خود نباشد.

- وقتی‌ کودکی‌ همیشه‌ از مشاجرات‌ فرار می‌ کند و حتی‌ در مواقعی‌ به‌ گریه‌ متوسل‌ می ‌شود.

- وقتی‌ کودکی‌ مرتب‌ اشیا، وسایل‌ و پول‌ خود را گم‌ می ‌کند.

- وقتی‌ کودک‌ از لحاظ‌ ظاهری‌ (پارگی‌ لباس‌ و یا نامناسب ‌بودن‌ آن) مورد تمسخر قرار می‌ گیرد.

- خجالتی ‌بودن‌ و سکوت‌ مکرر در کلاس.

- افت‌ تحصیلی، افسردگی‌ و ناراحت ‌بودن.

این‌ عوامل‌ کودک‌ را قربانی‌ خشونت‌ دیگران‌ می ‌کند و خود کودک‌ نیز عامل‌ خشونت‌ می ‌شود و رفتارهای‌ پرخاشگرانه‌ از او سر خواهد زد.

منبع : سایت اینترنتی تبیان

بلاگ چکمه - تور باله   http://chacmeh.blogfa.com

 

 

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت پنجم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

.   .    .

ولی بازم خرگوش اهمیتی نداد. هرچه بیشتر بداخل جنگل می رفتند انبوه تر و تاریک تر می شد کم کم تر سیدند . اخه شاخه بیشتر و بوته ها درهم بودند و راه برانها بسته بود .در اینجا هم خار پشت بوسیله عصا شاخ و برگ درختان و بوته ها را کنار میزد و راه را باز می کرد  .
که ناگهان گرگ بزرگی از پشت درختی بیرون پرید و بطرف انها امد و فریاد زد  :
" ایست همانجا بایستید  اجازه رفتن ندارید من خیلی گرسنه هستم و تا خرگوش را نخورم آ رام نمی گیرم  "
خار پشت و خرگوش با ترس و لرز ایستادند
گرگ با زبانش لبها یش را لیسید و ادامه داد " تو خارپشتی بدرد من نمیخوری و با تو کاری ندارم . اما تو خرگوش خوشمزه 
غذای خوبی برای من میشی . "
خرگوش بیچاره مثل بید می لرزید و  هیچ کاری نمی توانست انجام دهد خواست فرار کند اما انگار پاهایش  بزمین چسبیده بود و   تکان نمی خورد .دیگه نا امید شده بود پس چشمهاشو بست و منتظر ماند تا گرگ او را یک لقمه کند .
اما بشنوید از خارپشت که نا امید نشده بود و با یک ضربه محکم عصا به سر گرگ گرسنه وحشی کوبید .
گرگ از درد ناله سر داد و پا بفرار گذاشت و به پشت سرش هم نگاه نکرد .
خرگوش که بیحال روی زمین ولو شده بود . نگاهی به خار پشت انداخت واز او تشکر کرد .
 خارپشت باز هم گفت  "من بوسیله همین تکه چوب  گرگ را فراری دادم این عصای کارگشا " بر سر دشمن ضربت زنا " بمن و تو کمک کرد "   .   .   .

نظرات ()



مصطفی رحماندوست قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

 

مصطفی رحماندوست: ( یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان) شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان

 زندگی این هنرمند گرامی  و فروتن ،  عزیز ما و فرزندان ما  ، بزبان خودشان :

 ..   .   .

 

 

سه‌ سال‌ دوم‌ دبیرستان‌ را در دبیرستان‌ امیرکبیر گذراندم‌ که‌ رشته‌ ادبی‌ داشت‌ و کتابخانه‌ نداشت. به‌ هزار در و دروازه‌ زدم‌ تا اتاقی‌ از اتاقهای‌ دبیرستان‌ را کتابخانه‌ کنم‌ و کتابخانه‌ای‌ در آن‌ مدرسه‌ راه‌ بیندازم. دبیر فلسفه‌ ما آقای‌ اکرمی‌ که‌ پس‌ از انقلاب‌ وزیر آموزش‌ و پرورش‌ شدند ، کمک‌ زیادی‌ برای‌ راه‌اندازی‌ آن‌ کتابخانه‌ کردند. خودشان‌ هم‌ کتابخانه‌ای‌ در بالاخانهِ‌ مسجد میرزاتقی همدان‌ راه‌ انداخته‌ بودند به‌ نامه‌ کتابخانهِ‌ خرد. آنجا هم‌ پاتوق‌ من‌ شده‌ بود. بیشتر کتابهایش‌ مذهبی‌ بود و جلسه‌های‌ هفتگی‌ مذهبی‌ هم‌ داشت. قرآن‌ خواندن‌ را از زمزمه‌های‌ مادربزرگم‌ که‌ مکتب‌دار بودند و به‌ دختربچه‌ها قرآن‌ خوانی‌ می‌آموختند، شروع‌ کردم. ایشان‌ هفته‌ای‌ یک‌ بار کوله‌ باری‌ از نان‌ و گوشت‌ و نخود و... را به‌ دوش‌ من‌ بار می‌کردند تا به‌ خانه‌های‌ افراد مستمندی‌ که‌ می‌شناختند، برسانیم. با هم‌ وارد خانه‌ آنها می‌شدیم. چایی‌ می‌خوردیم‌ و گپ‌ می‌زدیم. چپقی‌ چاق‌ می‌کردند و سهمیه‌ آن‌ خانه‌ را از محموله‌ برمی‌داشتند و می‌دادند و بعد خداحافظی‌ می‌کردیم. چپق‌ کشیدن‌ را هم‌ از مادربزرگم‌ آموختم. بعد از آن‌ در جلسات‌ هفتگی‌ قرائت‌ قرآن‌ شرکت‌ می‌کردم.
در دبیرستان‌ به‌ تشویق‌ پدرم، مدتی‌ دروس‌ حوزوی‌ می‌خواندم. سه‌ معلم‌ داشتم‌ که‌ بهترین‌ آن‌ها طلبه‌ای‌ بود افغانی. چرا که‌ علاوه‌ بر علوم‌ عربی، ادبیات‌ فارسی‌ هم‌ می‌دانست‌ و گهگاه‌ شعری‌ می‌خواند و تفسیر می‌کرد. سطح‌
را نزد آن‌ها به‌ پایان‌ رساندم، اما در آن‌ روزگار چیزی‌ نفهمیدم. در سالهای‌ آخر دبیرستان‌ به‌ موسیقی‌ هم‌ روی‌ آوردم. همینطور به‌ نقاشی. در نقاشی‌ کاری‌ از پیش‌ نبردم، اما در موسیقی‌ تا آنجا جلو رفتم‌ که‌ در مراسم‌ مدرسه‌ سنتور بزنم. این‌ کار را هم‌ در دانشگاه‌ پی‌ نگرفتم.سال‌ 1349 برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ تهران‌ آمدم‌ و در رشته‌ زبان‌
و ادبیات‌ فارسی‌ مشغول‌ تحصیل‌ شدم. حضور در تهران‌ فرصتی‌ بود برای‌ آشنایی‌ با دکتر علی‌ شریعتی، استاد مرتضی‌ مطهری‌ و دکتر بهشتی.
رفت‌ و آمد به‌ جلسه‌های‌ درس‌ این‌ بزرگواران‌ و شرکت‌ در محافل‌ و مجالس‌ ادبی‌ و هنری‌ آن‌ روزگار، باعث‌ شد که‌ خوشه‌های‌ ارزشمندی‌ از خرمن‌ آگاهان‌ و آگاهی‌های‌ دیریاب‌ بیندوزم.اولین‌ نوشته‌ام، زمانی‌ چاپ‌ شد که‌ دانش‌آموز دبیرستان‌ بودم. آن‌ هم‌ در یک‌ مجلّه‌ محلّی‌ و نه‌ اثری‌ که‌ برای‌ بچه‌ها نوشته‌ شده‌ باشد.   .    .

نظرات ()



داستانهای کوتاه
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

داستانهای کوتاه:

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم ، بر چهره دیگری سیلی زد .
دوستی که سیلی خورده بود آزرد ه شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید ، روی شنهای بیابان نوشت (امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد .)
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند، تا اینکه به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ، لغزید ودر برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و اورا نجات داد . بعد ازآن که از غرق شدن نجات یافت ،بر روی تخته سنگی این جمله را حک کرد : (امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.)
دوستش با تعجب از او پرسید : (بعد از آن که من با سیلی تورا آزردم ، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟)
دیگری لبخندی زدو گفت (وقتی کسی مارا آزار می دهد ، باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش ، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد  .

فرستنده فتانه

نظرات ()



کودکان پرخاشگر قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

2. کودکان‌ ناکام‌ پرخاشگر می‌ شوند

 ناکامی ‌ یکی‌ از مسائلی‌ است‌ که‌ به‌ پرخاشگری‌ می‌ انجامد. وقتی‌ کودک‌ به‌ هدف‌ خود دست‌ نیابد و ناکام‌ شود، یکی‌ از رفتارهایی‌ که‌ از او سر می‌ زند پرخاشگری‌ است.

3. اضطراب‌ و پرخاشگری‌

کودکان‌ مضطرب‌ نمی ‌توانند کودکان‌ آرامی‌ باشند. آنها رفتارهایی‌ پرخاشگرانه‌ از خود بروز می ‌دهند؛ البته‌ بلافاصله‌ پشیمان‌ می ‌شوند و از والدین‌ خود عذرخواهی‌ می‌ کنند. اگر از کودک‌ مضطرب‌ بپرسیم‌ که‌ چرا پرخاش‌ می‌ کنی‌ و عصبانی‌ هستی؛ خواهد گفت‌ نمی‌ دانم.؛ یا خواهد گفت‌ دست‌ خودم‌ نیست.

 

چنانچه‌ کودکی‌ بلافاصله‌ بعد از عصبانیت‌ و پرخاشگری‌ پشیمان‌ شد و عذرخواهی‌ کرد، علت‌ پرخاشگری‌ او اضطراب‌ است. برای‌ از بین ‌بردن‌ خشم‌ کودک‌ بایستی‌ اضطراب‌ و نگرانی‌ وی‌ را شناسایی‌ کنیم‌ و در رفع‌ آن‌ بکوشیم.

4. پرخاشگری، نشانه‌ای‌ از تضادهای‌ درونی‌

گاهی‌ کودکان‌ در دوگانگی‌ و تضادهای‌ درونی‌ قرار می‌ گیرند. یا بهتر بگوییم، گاهی‌ بر سر دو راهی‌هایی‌ گیر می ‌کنند و نمی‌ دانند کدام‌ راه‌ را انتخاب‌ کنند؛ و این‌ حالت‌ آنها را دچار تعارض ، اضطراب‌ و خشم‌ می ‌کند. مثلاً کودکی‌ که‌ دوست‌ دارد نزد مادرش‌ در منزل‌ بماند و از طرفی‌ وقتی‌ می ‌بیند تمام‌ کودکان‌ به‌ مدرسه‌ می‌ روند، همزمان‌ تمایل‌ به‌ مدرسه ‌رفتن‌ نیز دارد، دچار دوگانگی‌ می ‌شود. به‌ کودکان‌ خود کمک‌ کنیم‌ که‌ در دو راهی‌های‌ زندگی، مدتی‌ طولانی‌ قرار نگیرند. آنها بایستی‌ به ‌سرعت‌ و با دقت‌ درست ‌ترین‌ کار را انجام‌ دهند.

 

 

 

منبع : سایت اینترنتی تبیان

بلاگ چکمه - تور باله   http://chacmeh.blogfa.com

نظرات ()



مصطفی رحماندوست زندگینامه قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

مصطفی رحماندوست: ( یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان) شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان

 زندگی این هنرمند گرامی  و فروتن ،  عزیز ما و فرزندان ما  ، بزبان خودشان :

 .   .   .
وقتی‌ هم‌ شستن‌ لباسها یعنی‌ وقتی‌ حدود صبح‌ زود تا ظهر تمام‌ می‌شد، لباسهای‌ شسته‌ شده‌ را توی‌ سطل‌ و تشتی‌ می‌ریختیم‌ و روی‌ سر می‌گذاشتیم‌ تا به‌ خانه‌ای‌ برسیم‌ که‌ چشمهِ‌ آبی‌ داشته‌ باشد و لباسها را آب‌ بکشیم.
معمولاً چشمه‌ها در زیرزمین‌ قرار داشتند، ده بیست‌ پله‌ از کف‌ حیاط‌ پایین‌تر. برق‌ که‌ نبود، جایی‌ تاریک‌ بود و ساکت. تنها زمزمهِ‌ آب‌ چشمه‌ به‌ گوش‌ می‌رسید. چه‌ جایی‌ بهتر از آن‌ برای‌ زمزمه‌ مثنوی. ترس‌ از نامحرمی‌ که‌ صدا را هم‌ بشنود در کار نبود.
از جالب‌ترین‌ سرگرمی‌های‌ گروهی‌ آن‌ روزگار دعوای‌ محله‌ به‌ محله‌ بچه‌ها بود در خارج‌ از مدرسه‌ و مشاعره‌ در داخل‌ مدرسه. من‌ در هر دو فعالیت‌ گروهی‌ آن‌ روزگار فعال‌ بودم.
شاهِ محله‌ خودمان‌ می‌شدم‌ و به‌ بچه‌های‌ محله‌ دیگر حمله‌ می‌کردیم. کتک‌ می‌خوردیم‌ و می‌زدیم‌ و بعد رفیق‌ می‌شدیم‌ تا بهانهِ‌ دیگری‌ برای‌ دعوا پیش‌ آید. در مدرسه‌ هم‌ یکی‌ از پاهای‌ اصلی‌ مشاعره‌ بودم.
 حافظ‌ کهنه‌ای‌ در خانهِ‌ خاله‌ام‌ بود. به‌ هر بهانه‌ای‌ به‌ خانهِ‌ خاله‌ می‌رفتم‌ تا حافظ‌ آنها را به‌ دست‌ بگیرم‌ و چند بیتی‌ حفظ‌ کنم. وقتی‌ به‌ من‌ گفته‌ شد که‌ شاعرم، کم‌ نمی‌آوردم. هر جا بیتی‌ می‌خواستند که‌ حفظ‌ نبودم، فی‌البداهه‌ بیتی‌ بی‌معنی‌ یا با معنی‌ از خوم‌ سر هم‌ می‌کردم‌ و تحویل‌ می‌دادم.
پس‌ از گذراندن‌ شش‌ سال‌ ابتدایی‌ وارد دبیرستان‌ شدم. سه‌ سال‌ نخست‌ دبیرستان‌ را در دبیرستان‌ ابن‌سینا گذراندم.
 کتابخانه‌ خوبی‌ داشت، اما به‌ سختی‌ می‌توانستم‌ از آنجا کتاب‌ بگیرم. خیلی‌ از کتابهای‌ آنجا را خواندم. کمبودها را هم‌ با کرایه‌ کردن‌ کتاب‌ و مطالعه‌ سریع‌ آنها جبران‌ می‌کردم. شبی‌ یک‌ ریال‌ کرایه‌ کتاب‌ می‌دادم. خلاصهِ‌ کتابها را از بچه‌های‌ اهل‌ کتاب‌ می‌شنیدم‌ تا کرایه‌ کمتری‌ بپردازم .   .   .

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

  .   .    .
رفتند و رفتند تا در کنار درختی یک جوجه کوچک دیدند که روی زمین افتاده و جیک جیک می کند .از لانه اش که در بالای درخت بود بزمین افتاده و ناله میکرد . پدر و مادر جوجه هم بالای سر او بال میزدند و چرخ می زدند و نمیدانستند چکار کنند و جیک جیک کنان کمک می خواستند  :
  "    کمک  - کمک - کمک کنید  " 
لانه بالابود و خرگوش و خارپشت نمیتوانستند از درخت بالا بروند . ناراحت بودند و نگران حال جوجه بالاخره خار پشت فکر کرد و فکر کرد و راه چاره ای یافت .

 به  خرگوش گفت : " برو زیر درخت بایست " و سپس خودش جوجه را برداشت و روی شانه های خرگوش رفت و بوسیله چوب جوجه را به لانه اش رسانید . پدر و مادر جوجه با خوشحالی دور و بر خارپشت و خرگوش میپریدند و تشکر میکردند .
خرگوش گفت : " آفرین خار پشت بازهم فکرت خوب بود "
و خارپشت در جواب  گفت : " من با کمک این عصای کارگشا "از همه چیز برو بالا  " اینکار را کردم همان تکه چوبی که تو ان ر ا دور انداختی . "

 

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

نظرات ()



کودکان پرخاشگر قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

جهت‌ پرخاشگری‌ ممکن‌ است‌ به‌ یکی‌ از این‌ دو صورت‌ باشد:

الف) پرخاشگری‌ درونی‌

ب) پرخاشگری‌ بیرونی‌

چنانچه‌ جهت‌ پرخاشگری‌ به‌ طرف‌ درون‌ باشد، کودک‌ خشم‌ را به‌ درون‌ خود می ‌افکند و دچار خشم‌ فرو خورده‌ می‌ شود. پیامد چنین‌ عملی‌ می‌ تواند افسردگی‌ نیز باشد. کودکان‌ افسرده‌  در واقع‌ از دست‌ خودشان‌ عصبانی‌ هستند.

خشم‌ درونی‌ عصبانیت ‌ و نارضایتی‌ از خود را به‌ وجود می ‌آورد.

خشم‌ بیرونی؛ کودک‌ ممکن‌ است‌ خشم‌ خود را به‌ صورت‌ رفتارهایی‌ از قبیل‌ فریاد کشیدن، پا به‌ زمین‌ کوبیدن‌ یا پرتاب ‌کردن‌ اشیا بروز دهد.

علل‌ خشونت‌ و پرخاشگری‌ در کودکان‌

1. الگوپذیری‌ کودکان‌ از والدین‌

یکی‌ از دلایل‌ بسیار مهم‌ پرخاشگری‌ در کودکان‌ یادگیری‌ است. یعنی‌ کودکانی‌ که‌ الگوهای‌ رفتاری‌ پرخاشگرانه‌ داشته‌ اند، همانند الگوهای‌ خود رفتار می ‌کنند. چنانچه‌ پدر یا مادری‌ خلق ‌و خویی‌ عصبانی‌ و پرخاشگر داشته‌ باشند، مسلماً فرزندشان‌ نیز پرخاشگر خواهد شد. این‌ رفتار توسط‌ کودک‌ یاد گرفته‌ می ‌شود. از آنجا که‌ کودکان‌ با والدین‌ همانند سازی‌ می ‌کنند، بنابراین‌ بسیاری‌ از رفتارهای‌ پدر و مادر ناخودآگاه‌ توسط‌ فرزندان‌ فرا گرفته‌ می ‌شود. توضیح‌ این‌ که‌ فرایند همانند سازی‌ کاملاً ناخودآگاه‌ صورت‌ می ‌پذیرد. نکته‌ دیگر این‌ که‌ حتماً لازم‌ نیست‌ والدین‌ با خودِ کودک‌ پرخاشگری‌ کرده‌ باشند؛ چنانچه‌ او شاهد رفتارهای‌ خشونت ‌بار پدر و مادر با افراد دیگر نیز باشد، این‌ گونه‌ رفتار را فرامی‌ گیرد. بنابراین‌ کودکان‌ از طریق‌ مشاهده، رفتارهای‌ والدین‌ را می ‌آموزند. بر این‌ نکته‌ می توان تأکید کرد‌ که‌ کودکان‌ با چشمان‌ خود می ‌آموزند؛ یعنی‌ آن‌ چه‌ را مشاهده‌ می ‌کنند، یاد می ‌گیرند؛ حتی‌ اگر آن‌ رفتار به‌ طور مستقیم‌ در مورد خود آنها صورت‌ نگیرد.     .   .   .

منبع : سایت اینترنتی تبیان

بلاگ چکمه - تور باله   http://chacmeh.blogfa.com

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

   .    .    .

خرگوش بازهم اهمیتی نداد .  انها براه خود ادامه دادند و کمی که رفتند بیک مرداب رسیدند .
خرگوش از بوته ای به روی بوته دیگر می پرید . خارپشت هم از پشت سر او می رفت و با عصای  کارگشا راه را بررسی میکرد
خرگوش فریاد کشید :" اهای جانور تیغ تیغی . چرا اینقدر یواش می ایی . لابد عصای تو  . . ."
که فرصت نکرد حرفش را تمام کند و سر خورد و از روی بوته ها  وبا سر وسط مرداب افتاد و تا گوشش در گل و لای فرو رفت
دست و پا میزد و بیشتر فرو میرفت . دیگه چیزی نمانده بود بزیر اب رفته و غرق شود .
خارپشت روی یک بوته در نزدیکی خرگوشه پرید و یک سر چوب را به دست او داد و فریاد زد  :
 "زود باش . زود باش . سر عصا را بگیر . محکم  . محکمتر  "
خرگوش سر چوب را گرفت و خارپشت با تمام زورش او را بیرون کشید  و دوست خود را نجات داد  .
وقتی توانستند از مرداب خلاص شده خود را به خشکی برسانند . خرگوش به خار پشت گفت  :
" ازت متشکرم  . تو جان مرا نجات دادی "
خارپشته  در جواب گفت : " خواهش میکنم ولی با کمک این عصای کارگشا " رهاننده از بلا " توانستم تو را از اب بیرون بکشم . "

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

 

نظرات ()



مصطفی رحماندوست زندگینامه قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

مصطفی رحماندوست: ( یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان) شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان

 زندگی این هنرمند گرامی  و فروتن ،  عزیز ما و فرزندان ما  ، بزبان خودشان :

    .   .   .و همین‌طوری‌ ادامه‌ دادم‌ و فردا، سر کلاس‌ خواندم‌ و معلم‌ گفت‌ که‌ تو شاعری‌ و این‌ که‌ نوشته‌ای‌ شعر است. بعدها فهمیدم‌ که‌ بیت‌ نخست‌ این‌ نوشته‌ام، برگرفته‌ از یکی‌ از ابیات‌ صامت‌ بروجردی‌ است. صامت‌ و قمری‌هم‌ داستانی‌ در کودکی‌های‌ من‌ دارند. پدرم‌ کنار کرسی‌ می‌نشست‌ و با آواز صامت‌ و قمری‌ می‌خواند. هر دو شاعر دربارهِ‌ کربلا هم‌ سرده‌ بودند.
 پدرم‌ قوی‌ بنیه‌ بود. وقتی‌ شعرهای‌ کربلایی‌ را می‌خواند اشکش‌ درمی‌آمد. برای‌ من‌ که‌ ایشان‌ را قوی‌ و زورمند می‌دیدم، دیدن‌ اشک‌ و اندوهشان‌ عجیب‌ بود. خیلی‌ دلم‌ می‌خواست‌ بدانم‌ آن‌ کلمه‌های‌ سیاهی‌ که‌ بر کاغذ دیوان‌ صامت‌ و قمری‌ نقش‌ بسته‌ چه‌ چیز هستند و چه‌قدرتی‌ دارند که‌ پدر زورمندم‌ را به‌ گریه‌ می‌نشانند. این‌ بود که‌ تا سواددار شدم، سعی‌ کردم‌ شعرهای‌ این‌ دو دیوان‌ را بخوانم. صامت‌ فارسی‌ بود و با حروف‌ سربی‌ چاپ‌ شده‌ بود و کمی‌ می‌توانستم‌ کلماتش‌ را بفهمم. اما قمری‌ ترکی‌ بود و چاپ‌ سنگی‌ و فاصله‌ سواد من‌ و آن‌ دیوان‌ بسیار.
نخستین ‌شعرهایی‌که‌ حفظ کردم، شعرهای ‌مثنوی‌ مولوی‌ بود. مرحوم‌ مادرم‌ گاه‌ و بی‌گاه‌ قصه‌های‌ مثنوی‌ را زمزمه‌ می‌کردند. نیم‌ دانگ‌ صدایی‌ داشتند و برای‌ دل‌ خودشان‌ مثنوی‌ را که‌ در مدرسه‌ کودکی‌ و در خانهِ ‌پدر آموخته ‌بودند، از حفظ ‌می‌خواندند. من ‌عاشق ‌زمزمه‌های ‌گرم‌ مادر بودم. وقتی ‌به‌ کارِ خانه‌ مشغول‌ بودندو مثنوی‌ هم‌ می‌خواندند، سکوت‌ می‌کردم‌ و سراپا گوش‌ می‌شدم‌ که‌ جام‌ وجودم‌ را از شراب‌ پرعاطفه‌ و گرم‌ شعرهایی‌ که‌ می‌خواندند لبریز کنم.
یکی‌ از سخت‌ترین‌ کارهای‌ آن‌ روزگار، “لباس‌ شستن” بود.مخصوصاً در سرمای‌ زمستان. گرم‌ کردن‌ آب‌ و چنگ‌ زدن‌ لباسها در تشت‌لباسشویی‌ و بعد آب‌ کشیدن‌ لباسهای‌ شسته‌ شده، ماجراهایی‌ داشت.خشک‌ کردن‌ لباسهایی‌ هم‌ که‌ روی‌ بند رخت‌ چند روز یخ‌ می‌زدند، ماجرای‌ دیگری‌ بود. تا مادرم‌ مشغول‌ شستن‌ لباس‌ می‌شد، من‌ خودم‌ را کنار
 بساط‌ شستن‌ لباس‌ می‌رساندم. آستینم‌ را بالا می‌زدم‌ و در کنار مادر مشغول‌ چنگ‌ زدن‌ لباسها می‌شدم‌ تا صدای‌ مادر بلند شود و زمزمه‌ کند:
دید موسی‌ یک‌ شبانی‌ را به‌ راه‌
کو همی‌ گفت‌ ای‌ خدا و ای‌ اِله‌
تو کجایی‌ تا شوم‌ من‌ چاکرت‌
چارقت‌ دوزم، کنم‌ شانه‌ سرت

.   .   .

نظرات ()



دماوند و پرچم تسلیم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

دماوند و پرچم تسلیم

وقتی توی مارپیچ آرزوها حرکت میکنی به طرف مقصد ، خواه ناخواه نگاهت به اطراف می چرخه و از دایره نگاه کنجکاو بدنبال جوابی برای نادانسته هایت هستی . همینطور که نگاه تیزبین  درحال سیر و سفره ، از لابلای شاخه های خفته درختان ،
  بلندای عظیمش ، تورا به سمت خود ش جلب می کند  .  سبزی مزارع ، خشکی شاخه ها ، خواب الودگی درختان خزونی و رنگارنگی شکوفه های بهاری ، خبر از زندگی جدید میدهد  . اما این سفیدی در پس بلندای نهفته اش حکایت از چه چیز دارد ؟سرمای سفیدی را حس می کنی  ، صدای آبشار ها ، زمزمه لالایی سیمرغ در گوش زال ، نوای عاشقانه ها ، سرخی شقایق ها و .  .  .  را در تاریخ  ایران زمینش می بینی
اما شاید فرصتی دوباره برای حک  تاریخ نباشد . زلالی و پاکی سفیدی با تیرگی و ظلمت سیاهی   در آمیخته و دیگه اون بلندای وجودش با سفیدی نگاهش  ، نقش و نگار زیبایی ندارد
کاش کنجکاوی نگاههای مه گرفته ،  به این سفیدی کمک کند و چهره حقیقی ان را دوباره پدیدار کند سکوت سفید ، حکایت از آرامش  ندارد . سفیدی  ، پرچم تسلیم را از پس ابرهای سیاه به نگاه های  ما نشان میدهد  .

نویسنده آرزو

نظرات ()



کودکان پرخاشگر قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
تعریف‌ پرخاشگری‌

پرخاشگری‌ نوعی رفتار‌ است‌ که‌ از خشم‌ و عصبانیت‌ نشأت‌ می ‌گیرد.این‌ رفتار را می ‌توان‌ به‌ دو گروه‌ تقسیم‌ بندی‌ کرد:

پرخاشگری‌ خصمانه؛ رفتاری‌ است‌ که‌ به‌ منظور صدمه‌ و آزار رساندن‌ به‌ دیگری‌ یا دیگران‌ ابراز می ‌شود؛ و هدف‌ در آن‌ صرفاً آزار رساندن‌ است. مثلاً کودکی‌ کودک‌ دیگر را می ‌زند و یا در مدارس‌ دیده‌ می‌ شود که‌ زنگ‌های‌ تفریح، کودکان‌ در حیاط‌ مدرسه‌ بعضاً به‌ کتک ‌کاری‌ می ‌پردازند.

پرخاشگری‌ وسیله‌ ای؛ رفتاری‌ است‌ که‌ فرد به‌ وسیله‌ آن‌ خواستار به‌ دست ‌آوردن‌ هدفی‌ دیگر است‌ و ابداً قصد حمله‌ به‌ دیگران‌ یا اذیت‌ کردن‌ آنها را ندارد. البته‌ در این‌ میان‌ ممکن‌ است‌ لطمه‌ ای‌ نیز به‌ کسی‌ وارد شود. مثلاً کودکی‌ بزهکار کیف‌ خانمی‌ را می ‌رباید تا به‌ این‌ وسیله‌ مورد تشویق‌ و تأیید گروه‌ همسالان‌ قرار گیرد.

ممکن‌ است‌ پرخاشگری‌ جنبه‌ انتقام‌ گیری‌ نیز داشته‌ باشد. یعنی‌ کودکی‌ که‌ مورد اذیت‌ و آزار قرار گرفته‌ و نتوانسته‌ خشم‌ خود را ابراز کند، اکنون‌ با پرخاشگری‌ به‌ کاهش‌ اضطراب‌ خود می ‌پردازد. در این‌ جا پرخاشگری‌ وسیله‌ ای‌ است‌ که‌ کودک‌ با توسل‌ به‌ آن‌ می ‌خواهد به‌ هدف‌ خود یعنی‌ کاهش‌ اضطراب‌ دست‌ یابد.

منبع : سایت اینترنتی تبیان

بلاگ چکمه - تور باله   http://chacmeh.blogfa.com/

نظرات ()



عصای کار گشا قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

 .   .    .

خارپشت متعجب به او نگاه کرد و گفت : " این چه کاری بود کردی . مگر چوب زبان دارد  مگر چوب میفهمد کجا باید باشد . چرا پرتش کنی و خودت حواست جمع نیست . فقط پشت سرهم حرف میزنی . به اطرافت توجه کن "

 و دوید چوب را برداشت و بدست گرفت و دوان دوان بدنبال خرگوش دوید . خرگوش نگاهی کرد و گفت :" واقعا " که . این تکه چوب بی مصرف را چرا برداشتی . بچه دردت می خورد ؟ چه استفاده ای دارد . پرتش کن زمین . بار اضافی با خود نبر "
خار پشت که میدانست خرگوش بازیگوش است و هیچوقت اهمیتی به اطرافش نمی دهد .  باو گفت :
 "تو نمی دانی  .این یک عصای کار گشا است  . یک چوب معمولی که نیست "
خرگوشه پوز خندی رد و نگاهی به او انداخت و هیچ نگفت  .
انها به راهشان ادامه دادند و مشغول صحبت هایشان شدند .
تا اینکه به نهر ابی رسیدند . نهر اب پهن بود .اما نه برای خرگوش چون او جستی زد و از روی نهر براحتی پرید و از ان طرف به خار پشت گفت:
 "بابا این چوب مزاحم را بدور بیانداز . با اون که نمی توانی از نهر اب رد بشی "
خار پشت چیزی نگفت و کمی عقب رفت دوید و چوب را بمیان نهر اب فرو کرد و براحتی با یک جست خودش را به طرف دیگررساند و رفت پیش خرگوش  . خرگوش انگشت به دهان ماند و متعجب  "اصلا نمی دونستم که خار پشت هاهم باین راحتی می پرند "
خارپشت در جواب گفت  " من اصلا" بلد نیستم بپرم . این عصای کارگشا  " از روی همه چیز  بپرا " بمن کمک کرد . "
  .   .   .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

 

نظرات ()



مصطفی رحماندوست زندگینامه قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

مصطفی رحماندوست: ( یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان) شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان

 زندگی این هنرمند گرامی  و فروتن ،  عزیز ما و فرزندان ما  ، بزبان خودشان :

در نخستین‌ روز تیرماه‌ 1329در همدان‌ به‌ دنیا آمدم. کودکی‌ قابل‌ ذکری‌ نداشتم. مثل‌ همهِ‌ بچه‌ها بازی‌ می‌کردم‌ و درس‌ می‌خواندم . اسباب‌بازی‌ مهمی‌ نداشتم. وسیلهِ‌ بازی‌ فردی‌ من‌ جوی‌ آب‌ توی‌ کوچه‌ بود. سدّی‌ جلو خانه‌مان‌ می‌ساختم‌ و حرکت‌ آب‌ را به‌ سوی‌ درختهای‌ حاشیهِ‌ جوی‌ هدایت‌ می‌کردم. حوضچه‌ای‌ هم‌ پدید می‌آمد که‌ من‌ پاچهِ‌ شلوارم‌ را بالا بزنم‌ و پاهایم‌ را در خنکی‌ آب‌ حوضچه‌ بازی‌ بدهم.کلاس‌ پنجم‌ دبستان‌ بودم‌ که‌ فهمیدم‌ می‌توانم‌ شعر بگویم.
بعد از نیمه‌ شبی‌ از خواب‌ بیدارم‌ کردند که‌ به‌ حمام‌ برویم. هفته‌ای‌ یک‌ بار شبها به‌ حمام‌ می‌رفتیم، چون‌ حمام‌ محلّه‌ ما روزها زنانه‌ بود. بوق‌ حمام‌ را که‌ می‌زدند از خواب‌ بیدارمان‌ می‌کردند و با چشمهای‌ خواب‌آلوده‌ کوچه‌های‌ تاریک‌ را بقچه‌ به‌ بغل‌ پشت‌ سر می‌گذاشتیم‌ تا به‌ حمام‌ برسیم. در حمام‌ کار ما بچه‌ها کمک‌ کردن‌ به‌ بزرگترها بود: سرِ یکی‌ آب‌ می‌ریختیم، پشت‌ آن‌ یکی‌ را کیسه‌ می‌کشیدیم‌ و...
آن‌ شب‌ هم‌ به‌ دستور پدر، مشغول‌ کمک‌ کردن‌ به‌ بندهِ‌ خدایی‌ بودم‌ که‌ بسیار ضعیف‌ و لاغر بود. پوست‌ و استخوانی‌ بود و ستون‌ فقراتش‌ را می‌شد شمرد. تعجب‌ کردم. علت‌ لاغری‌ پیش‌ از حدش‌ را پرسیدم. از روزگار نالید و بیماری‌ طولانی‌ و این‌ که‌ مسافر است‌
و باید به‌ شهرش‌ برگردد. آمده‌ بود تا تن‌ و بدنی‌ بشوید. به‌ خانه‌ که‌ برگشتم‌ نتوانستم‌ بخوابم. سعی‌ کردم‌ شرح‌ رنج‌ آن‌ بندهِ‌ خدا را بنویسم. نوشتم:

بود مسافر یکی‌ اندر به‌ راه‌
توشه‌ کم‌ راه‌ فزون‌ بی‌پناه‌
  .   .    .

نظرات ()



آموزش استفاده از توالت برای کودکان
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

آموزش استفاده از توالت برای کودکان

کنترل مثانه و روده بطور فیزیولوژیک بین 18 الی 24 ماهگی امکان پذیر است . گرچه فاکتور های دیگری هم در موفقیت این امر دخیل می باشند ، توجه به نکات زیر برای آموزش توالت فرزندتان مهم است :

1 – کودکان در این سن علاقه به تقلید از کارهای بزرگ ترها دارند . استفاده از توالت به طور نمایشی نزد کودک توسط خواهر و بردار  بزرگتر کمک کننده است .

2 – به دفع ادرار و مدفوع کودک در زمان های خاص توجه کنید ، مثلا نیم ساعت بعد از غذا .

3 – در ابتدا کودکان بعد از دفع ادرار یا مدفوع خبر می دهند و کنترل بعد از آن شروع می شود .

* نکات مورد توجه برای والدین

1 – اشتیاق کودک را برای توالت کردن با تهیه صندلی توالت مناسب سایز کودک در رنگ های شاد بر انگیزید .

2 – پیشرفت کودک را با دادن جایزه تشویق کنید . مثلا برای هر بار استفاده از صتدلی توالت یک اسباب بازی کوچک به او هدیه دهید و توجه داشته باشید که هرگز او را به دلیل عدم کنترل ادرار تنبیه نکنید .

3 – در ابتدا از پوشک های خیلی نازک برای کودک استفاده کنید تا در صورت دفع ادرار کودک خیلی زود متوجه عمل خود گردد .

4 – از یک قانون استفاده کنید . مثلا کودک را بعد از هر بار تغذیه و قبل از خواب به توالت ببرید .

5 – صندلی توالت را در گوشه هی از حمام قرار دهید و یک محیط آرام و اشتیاق بر انگیز برای کودک فراهم کنید . این کار را می توانید با گذاشتن چند اسباب بازی پلاستیکی در اطراف وان آب برای سرگرمی و بازی کودک تهیه کنید

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



عصای کارگشا قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

عصای کارگشا

خار پشت بخانه خود می رفت . خرگوش را وسط راه دید . باهم براه افتادند .
 خرگوشه میگفت : "باهم برویم تا خسته نشویم و  و طولانی بودن
راه را احساس نکنیم . میتوانیم از موضوعات مختلف حرف بزنیم
خار پشته میگفت : " درست است دو نفر همسفر که باشی 
انگار راه طولانی نصف میشود در ضمن میتوان تصمیمات مهمی هم گرفت و مشورت کرد  .
خانه انها خیلی دور بود و هر کدام جهت کاری به جنگل دیگر رفته بودند .
خوشحال شدند که همراه یکدیگر هستند  .
راه می رفتند و حرف میزدند که چشمشان به چوبی افتاد که درست دروسط جاده افتاده بود  .
خرگوش بنا به عادتش چون خیلی بازگوش است و همینطور بی هوا می پرد و میدود . همانطور که حرف میزد و جلو پایش را نمی دید یکهو پایش به چوب بند شد و چیزی نمانده بود با سر به زمین بیفتد .
خشمگین و ناراحت فریاد زد : " ای نخاله  . . . اینجا چرا افتاده ای . میخواستی من زمین بزنی  "
و با پایش لگدی به چوب زد و انرا به دورها پرتاب کرد  .   .   .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

نظرات ()



سفره ی شام مصطفی رحماندوست
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧


مصطفی رحماندوست

 سفره ی شام


شش دانه قاشق
شش دانه بشقاب
نان و نمکدان
یک کاسه ی آب
دیگی پر از آش
یک شام ساده
در دور سفره
یک خانواده
با مهربانی
با هم نشستند
در سینه شادی
بر چهره لبخند
گفتند اول
نام خدا را
خوردند با هم
نان و غذا را
یک سفره ی خوب
یک شام دلخواه
بعد از غذا هم
الحمدلله
 

نظرات ()



کاش باران ببارد
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

امشب میخواهم

تمام گل هایی که بمن داده ای

در گوشه و کنار باغچه ام بکارم

کاش باران ببارد   .   .   .

 

فریده

نظرات ()



شعری از فروغ فرخزاد
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !

زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم (( مسیح)) بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو

آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من

فرستنده  : دوست بسیار خوبم محسن

نظرات ()



کشتی کوچولو قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

 .   .   .

بچه موش رفت لابلای برگها و علفهای رو زمین گشت و گشت و یک پوست گردو پیدا کرد و اورد .
مورچه هم رفت دنبال یک تکه چوب  سبک یا یک علف و تونست یک پر کاه پیدا کنه و بیاره .
سوسکه هم راه افتاد به جستجوی بندی  طنابی که او هم تونست یک تکه ریسمان پیدا کند .
همه چیز را  گذاشتند  رو زمین وشروع به کار کردند .
از پوست گردو یک کشتی کوچک ساختند . پر کاه را توی پوست گردو فرو کردند .از برگ بجای بادبان استفاده کرده و با تکه بند برگ را به بالای پر کاه بستند .
همگی سوار شدند و کشتی کوچک خود را به اب اند اختند .
کشتی در برکه شناور شد .دوستان با خوشحالی سر و صدا میکردند
بچه قورباغه سرشو ار اب بیرون اورد و میخواست دوباره به دوستانش بخندد که دید .
کشتی کوچک خیلی از او جلو تر در برکه میرود و قورباغه  دیگه خنده فراموشش شد  .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند


نظرات ()



داستانهای کوتاه قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

پسرگفت :نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند .
آنها در جواب گفتند : نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسؤول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندکی مارا بر هم بزند . بهتر به خانه باز گردی و او را فراموش کنی .
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند .
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع دادکه پسرشان در سانحهءسقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .
پدر ومادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند .
با دیدن جسد ، قلب پدر ومادر از حرکت ایستاد ، پسر آنها یک دست و یک پا داشت .
نویسنده - فتانه

نظرات ()



استفاده از صندلی مخصوص کودک در ماشین
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

استفاده از صندلی مخصوص کودک در ماشین

نکات اولیه و مهم

  • برای کودک خود از بدو تولد صندلی مخصوص ماشین را همانند سایر وسایل سیسمونی کودک و مهم تر از آن تهیه کنید .
  • طرز استفاده و نصب آن را از روی دفترچه راهنما به دقت مطالعه کنید و به طور صحیح و ایمن استفاده کنید .
  • با توجه به سن و وزن کودک ، صندلی مناسب آن را انتخاب کنید تا ایمنی لازم حاصل آید .

ویژگی های صندلی کودک از تولد تا 9 کیلو گرم

1 – صندلی کودک را در قسمت عقب اتومبیل طوری قرار دهید که صورت کودک به طرف شیشه عقب ماشین باشد .

2 – هرگز صندلی را در جلوی اتومبیل نصب نکنید .

3 – کودک را با زاویه 45 درجه یا کمتر در صندلی قرار دهید . کودکان کوچکتر را بهتر است به حالت خوابیده قرار دهید .

4 – کمر بند را طوری ببندید که شانه ها و پاهای کودک را به طور صحیح نگه دارد .

5 – با بزرگ تر شدن کودک ، صندلی را عوض کنید و از صندلی بزرگ تر استفاده کنید .

ویژگی های صندلی برای کودک از وزن 9 کیلو گرم تا 18 کیلو گرم

1 – همیشه صندلی را در عقب ماشین جایگزین کنید .

2 – کودک را به حالت نیمه نشسته در حالی که صورت او رو به عقب ماشین است قرار دهید .

3 – وقتی کودک به حدی بزرگ شد گوش های او از پشتی صندلی بالاتر قرار گیرد ، از یک صندلی با پشتی بزرگ تر استفاده کنید .

ویژگی های صندلی برای کودکان بالای 18 کیلو گرم

1 – برای این کودکان از صندلی های بلندتر استفاده کنید . چون نوپاها دوست دارند بیرون از اتومبیل را از پنجره ببینند .

2 – کودک را طوری روی صندلی قرار دهید که بتوانید کمربند ایمنی را به طور صحیح روی شانه های کودک محکم کنید .

3 – تمام کودکان زیر 12 سال بدون توجه به اینکه آیا از صندلی کودک استفاده می کنند یا نه ، در صندلی عقب اتومبیل قرار دهید . صندلی کنار راننده برای کودکان غیر ایمن می باشد .

فریده امامی فرد –  منبعMaternal – Child Nursing Care

دنیای کودک تبریز 

نظرات ()



کشتی کوچولو قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

کشتی کوچولو
یکی بود  یکی نبود غیر از خدای بزرگ بزرگ هیچکس نبود .
توی باغچه یک خونه در یک روستای با صفا ، با مردمی ساده و مهربان
یک بچه قورباغه ، یک جوجه مرغ ، یک بچه موش  ، یک مورچه  و یک سوسک باهم دوست بودند .
عجب دوستایی . یکروز همگی رفتند گردش . رسیدند به لب یک برکه آب  کوچک .
بچه قور باغه گفت :
 "آهای بچه ها  به بینید چه اب تمیزیه  جون میده برا شنا کردن  بیاید شنا کنیم "
و جست زد   و پرید توی اب برکه .

بقیه دوستا  جوجه ، بچه موش ، مورچه ، و سوسک کوچولو گفتند :
 "ما که شنا بلد نیستیم . چه جوری بیایم توی آب ."
بچه قور باغه  قور قور قور خندید و گفت :
 "  اهه . پس شما ها بچه د ردی می خورید ؟ مگه میشه شنا بلد نباشید .  "
 "قور  قور قور  و انقدر خئدید که چیزی نمانده بود نفسش بند بیاد  ."
جوجه و بچه موش و مورچه و سوسک  رنجیدند . خیلی هم رنجیدند
از قور باغه کلی ناراحت شدند . نشستند و عقل هاشونو روی هم گذاشتندو فکر کردند و فکر کردند 
اونقدر فکر کردند تا راهی پیدا کردند اره اره فهمیدند . چه کار کنند .
جوجه رفت و از روی زمین یک برگ پهن و بزرگ با نوکش برداشت و اورد
  .   .   .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

 

نظرات ()



خیابانهای خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

  .     .    .

قدی بلند داشت . موهای سیاهشو بیکطرف می خواباند
موهاش  کمی تاب داشت .یک شلوار لی پاش بود با یک پیراهن چهارخانه ابی . پیراهن داخل شلوارش بود و کفشهای اسپرت سفید به پایش .
دستمو سفت گرفته بود و تو خیابانهای خاطره می برد ،
اینطرف  ، اونطرف دم در مغازه های رنگ و وارنگ و شلوغ که برای روز ها و شبها ی عید چراغ های رنگین داشتند ،
می ایستاد . منم که دیونه رنگها بودم به تزیینات درون قابهای شیشه ای نگاه می کردم و دلم ضعف می رفت و برق لامپهای کوچک رنگی که خاموش و روشن می شد ، چشمهامو خیره می کرد .
صدایی عجیب داشت  . محکم ولی نرم و لطیف .  کلما ت را طوری به زبان می راند که طنینش دل را می لرزاند .
همانطور  دستم تو دستش بود و پا بپاش می دویدم  . قدم هاش بلند بود و سریع  .
از این خیابان به اون خیابان از این مغازه به اون مغاز ه .
رسیدیم کنار مغازه ها ی اسباب بازی فروشی . دست و پام سست شد . قدم هام کوتاه و کوتاه تر شدند .
عروسکهای جور و واجور ، با لباسهای رنگارنگ . کیف ها و گل سرهای کوچک ، بادکنک های تزیین شده . بسته های کوچک هدیه .  تیله های براق رنگ رنگ  و میان اونهمه اساب بازی ، یک عروسک با چشمان مشکی و موهای مشکی ، لباس چین چین ، گل سر مخملی ، کفشهای قرمز  ، زل زده بود بمن انگار صدام می کرد . نگام کرد و صدام زد . بلند تر و بلند تر .
حواسم که سر جاش اومد ، دستم تو دستش نبود .
و از اون روز به بعد  هم دیگه هیچوقت دستم تو دستش نبود .

فریده

نظرات ()



داستانهای کوتاه قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

داستانهای کوتاه

داستانی را که برایتان می خواهم نقل کنم در باره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانهءخود بازگردد.
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده ومن میخواهم به خانه باز گردم ، ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم اورا با خود به خانه بیاورم .
پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد اوبدانید ،او در جنگ به شدت آسیب دیده ودر اثر برخورد به مین یک دست و یک پای حود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند .
پدرش گفت پسر عزیزم متآسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی یرای زندگی در شهر پیدا کند .
فتانه

نظرات ()



اسباب بازی کودکان و چگونگی انتخاب آن
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

جهت تهیه اسباب بازی های مناسب برای کودکان خود ، آشنایی با نکاتی چند حائز اهمیت می باشد .

1 - انتخاب باید بر اساس سن کودک باشد که معمولا بر روی قوطی اسباب بازی ذکر می شود .

2 - اسباب بازی باید بهداشتی و قابل شستشو باشد . که به صورت Washable و Hygenil بر روی آن ذکر می گردد .

3 - سنگین تر از حد توان جسمی کودک نباشد .

4 - به آسانی شکسته نشده و قطعات آن از هم جدا نشود .

5 - حاشیه های تیزی که موجب بریدگی و خراشیدگی شود ، وجود نداشته باشد .

6 - از مواد سمی تهیه نشده باشد . عبارت nontoxic ذکر شده باشد .

7 - درون اسباب بازی از مواد مضر و ذرات ریز پر نشده باشد .

8 - وسایل قدیمی کودک نباید توسط رنگ های حاوی سرب رنگ آمیزی شود .

9 - دارای درز ، شکاف و سوراخی که انگشتان کودک در آن گیر کند نباشد .

10 - از اسباب بازی های پلاستیکی

کم دوام که در صورت شکسته شدن لبه های تیزی ایجاد می کند ، استفاده نشود .

11 - دارای لبه های نوک تیز که احتمال سقوط کودک و آسیب وی وجود دارد ، نباشد .

12 - هیچ قسمت از اسباب بازی ها نظیر ابروی عروسک توسط سنجاق یا میخکوب متصل نشده باشد .

13 - قطعات کوچک و جدا شدنی به طور محکم و ایمن به هم متصل شده و به آسانی جدا نشوند .

14 - نخ و طناب متصل به آن به حدی بلند نباشد که حلقه و کمند تشکیل دهند .

15 - قسمت های فلزی زنگ نزده باشد .

16 - اسباب بازی ها نباید در داخل کیسه های پلاستیکی نگهداری شود .

17 - وسایل بازی مکانیکی و کوکی به نحوی نباشد که لباس و انگشتان کودک گیر کند .

18 - عروسک های پارچه ای دارای پارچه سفت و دوخت محکم بوده و از مواد ریز و آزاد پر نشده باشد .

19 - اسباب بازی باید در مقابل اشتعال مقاوم بوده و غیر قابل اشتعال باشد .

20 - اسباب بازی های صوتی

صدای بلند و گوش خراش نداشته باشند .

21 - بالون های پلاستیکی کوچک  (بادکنک ) با احتمال بلع و خفگی جهت کودکان کم سن خریداری نشود .

22 - بسته های پلاستیکی اسباب بازی ها باید سریعا دور انداخته شوند .

23 - وسایل تفریحی و مورد استفاده بزرگسالان از دسترس کودکان دور باشد .

24 - در کودکان زیر 3 سال اسباب بازی نباید حاوی قطعات کوچک قابل بلع بوده ، و به داخل گوش و بینی کودک وارد نشود . استفاده از اسباب بازی های حاوی قطعات کوچک* در کودکان زیر 3 سال ممنوع می باشد .

قطعه کوچک به شرح زیر تعریف می شود :

قطعه ای که به طور کامل استوانه ای به طول 5/5 سانتی متر و قطر 5/3 سانتی متر را پر کند .جهت آزمایش آن می توان از رل کاغذ توالت که قطری حدود 5/4 - 5/3 دارد استفاده کرد ، اگر قطعه مورد نظر به آسانی از استوانه مرکزی آن عبور کرد ، و فضای داخل آن را پر کند ، قابل بلع بوده و موجب خفگی در نزد کودک می شود .

دکتر سعید اکبری حقیقت    روانپزشک و مشاوره امور تربیتی  کودکان و نوجوانان

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



چرخ های جور واجور قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧

   .   .   .

حسابی خسته شدند  . خوب  حالا چکار کنند . واقعا اینها بچه دردی میخورند .
 یکی بره از چاه اب بیاره  .
کاش یک مزرعه داشتیم ودر ان دانه میکاشتیم .
کاش برای زمستون لباسهای گرم داشتیم .
الان خوردن یک کم شیرینی خیلی می چسبید .
 نشستند و فکر هایشان را رویهم گذاشتند  :
مگس کوچکترین چرخ را برداشت و گفت  :
 "من میدانم با این چرخ چکار کنم . یک چرخ نخ ریسی درست میکنم "
وزغ هم گفت  :
 "من هم یک فکری کرده ام و چرخ کوچک را برداشت و برای چاه آب خانه شان یک چرخ چاه درست کرد  .که بهتر و راحت تر اب را ازچاه بکشند ."
خارپشت چند تا میخ و چوب برداشت و با چرخ میانه یک چرخ دستی درست کرد تا بتوانند راحت تر کار کنند .
و اما خروس چرخ بزرگتر را داخل جوی آب کردو یک اسیاب ابی  درست کرد  .
چرخ ها همه بدرد خوردند و در امور خانه و مزرعه انها بکار گرفته شدند
باقیمانده گاری هم محل قرار دادن هیزم های انها شد  .
از ان به بعد  مگس با دوک خود نخ میرسید و لباس میبافت .
وزغ  براحتی اب را از چاه بیرون میاورد و مزرعه خود شان را اب می داد .
خارپشت با چرخ دستی کوچکش از جنگل قارچ ، میوه و هیزم می اورد .و خروس با اسیاب ابی اش از گندم ارد درست میکرد .
تا اینکه یک روز خرگوش به خانه انها امد تا به بیند  ایا ان وسایل بیمصرف بدرد کاری خورده است یا خیر .
همگی او را به منزل دعوت کردند  مگس برایش دستکش بافت .
وزغ از بوستانش هویچ برای خرگوش اورد.
خار پشت قارچ و میوه و خروس نان شیرینی.
خرگوش  که اینها رادید گفت : " مرا ببخشید که فکر میکردم اینها خودشان باید بدرد بخور باشند و حالا فهمیدم که دستهای کار امد است که از  چرخهای جور واجور وسایل مفید می سازد   . "

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند

 

 

 

نظرات ()



روز مبادا
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧


قیصر امین پور

روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
 
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل  همین روز های ماست
اما کسی چه می داند
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها

هر روز بی تو
روز مباداست

نظرات ()



اسباب بازی کودکان و چگونگی انتخاب آن
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

  قسمت اول

امروزه اسباب بازی ها جزئی جدایی ناپذیر از محیط زندگی کودکان ما می باشند . حتی قبل از اینکه خودشان پا به زندگی ما بگذارند ، اسباب بازی های آنها وارد خانه می شوند . اسباب بازی نقش مهمی در رشد فکری و شناختی ایفا کرده و تجربه آینده در زندگی کودکانه است.

اسباب بازی در سنین پایین توسط بزرگسالان انتخاب و خریداری می شود ولی با بزرگ تر شدن کودک خود در مورد خرید اسباب بازی ها دخالت می کند . نقطه قابل تامل اینجاست که چگونه باید این اسباب بازی ها را انتخاب کرد ؟ چه معیار و نکاتی را در خرید آنها رعایت نمود ؟

از جمله موضوعات مهم در انتخاب این وسایل ، رعایت ایمنی در طراحی و ساخت اسباب بازی هاست ، به عبارتی فرایندهایی که از طریق کاربرد استانداردهای ایمنی برای بی خطر بودن اسباب بازی های تهیه شده برای کودکان طی می شود . اسباب بازی ها از جمله عوامل دخیل در ایجاد حوادث و حتی آسیب های مرگ آور در دوران کودکی می باشد، استانداردهای مختلفی در کشورهای جهان در تهیه و ساخت آنها مورد استفاده قرار می گیرد که نقش بسزایی در کاهش میزان خطر ناشی از کاربرد این وسایل داشته است . مواردی که در کشور ما زیاد مورد توجه دست اندرکاران قرار نمی گیرد   .   .   .

دکتر سعید اکبری حقیقت    روانپزشک و مشاوره امور تربیتی  کودکان و نوجوانان

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



چرخ های جور واجور قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

  .   .    .   
گاری به راست می چرخید  و بیک طرف می افتاد  اما ذره ای تکان نمی خورد و از جایش حرکت نمی کرد .جاده هم بالا و پایین داشت هم سنگ و کلوخ سر راه بود  .
چرخ ها هم جور و واجور بود . خرگوشه هم میدوید و می خندید و می خندید و میگفت :
 "این گاری بی مصرف به چه دردی می خوره اگر بدرد بخور بود که خرسه رهایش نمی کرد . "
همه خسته شده بودند و حیفشان می امد گاری را با خود نبرند . هم مفید بود و در خانه بدردشان میخورد و هم تمیز بود .
در این میان خار پشت فکری کرد و گفت  " میدانم چکار کنیم تا بتوانیم  گاری را به خانه ببریم .
 " بیایید هر کدام یک چرخ گاری را  ببریم و بعد برگردیم و خود گاری را همگی با هم بکشیم . "
دست بکار شدند . چرخ های جور واجور را دراوردند و هرکدام با توانایی خود یکی از چرخ ها را قل میداد  :
مگس چرخ کوچک کوچک را . وزغ چرخ کوچکتر را . خارپشت چرخ میانه  را هل می داد و خروس چرخ بزرگ .
خرگوش هم دنبالشان راه افتاد میدوید و میخندید :
 "عجب . اینها دارند چرخ های جور واجور را به خانه شان میبرند . اخر اینها بچه دردی میخورد ؟ "
بلاخره موفق شدند و چرخ ها را به خانه رساندند و دوباره برگشتند و گاری را هم بردند
چقدر سخت بود و راه بسیار . ولی هر طور بود تصمیم خود را به انجام رساندند .  .  .

با اقتباس از یک داستان روسی - فریده

نظرات ()



تصورم بود
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧


تصورم بود ،
دوستی دارم که همیشه پیش است .
و در دوستی پیشگام .
چند قدم از من جلو تر  .
رقابت  .  تصورم بود .
امروز   .   .   .

فریده

نظرات ()



پرستار
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧


مصطفی رحماندوست

 پرستار

دیشب شب بدی بود
بسیار بدتر از بد
زیرا که تب به جانم
یک تیر آتشین زد
می سوخت مثل کوره
تا صبح پیکر من
دستی نبود اما
از لطف بر سر من
تب بود و درد هم بود
مادر نبود اما
تا با محبّت خود
تسکین دهد دلم را
اما نه ، یک نفر بود
در آن سیاهی شب
وقتی که او می آمد
می رفت از تنم تب
از کوشش پرستار
شب شد چو روز روشن
امروز خوب خوبم
تب رفته از تن من

نظرات ()



کودک و تلویزیون
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

در جهان پیشرفته امروز وسایل ارتباط جمعی از جمله تلویزیون بخش جدایی ناپذیر از زندگی بشر  است  و به موازات پیشرفت های بشری تنوع این امکانات نیز افزایش یافته است .

کشور های پیشرفته برنامه های تلویزیونی گروه بندی شده دارند ؛ به همین خاطر کودکان نباید به تماشای برنامه ای بنشینند که متناسب سن آنها نیست . چیزی که در کشور ما امری فراموش شده می باشد .

در خانواده های ایرانی داشتن تلویزیون امری طبیعی بوده ، ولی روند کنترل و با برنامه بودن تماشای آن موضوعی غیر عادی به شمار می رود که این نیاز به آموزش و کار اساسی از سوی دولت را می طلبد .

این مشکل زمانی حادتر می شود که فرزندان خردسال در کنار والدین به تماشای تلویزیون می نشینند غافل از اینکه کارشناسان تماشای تلویزیون برای کودکان زیر دو سال را ممنوع اعلام کرده اند و برای کودکان بالای دو سال تماشای ده الی پانزده دقیقه به طور متوالی را توصیه می کنند . این در حالی است که کودکان ما علاوه بر تلویزیون به سی دی های کارتونی نیز علاقه نشان می دهند .

تماشای تلویزیون علاوه بر مواردی چون چاقی کودکان به دلیل عدم تحرک و ضعف بینایی مشکلات اساسی تری از جمله کاهش تمرکز و دقت کودکان  و کاهش خلاقیت آنان را به دنبال دارد . به عنوان مثال بنده خود شاهد کودکانی بودم که شروع صحبت کردن آنها به تاخیر افتاده و در مراجعه به متخصصین تماشای تلویزیون در سنین پایین یکی از عوامل تاخیر در زبان باز کردن آنها اعلام شده است .

به دلیل عدم رعایت استانداردهای لازم در برنامه های تلویزیونی  ،  ما والدین باید اقدام به برنامه ریزی در این زمینه بکنیم تا کودکان ما از آسیب های احتمالی مشاهده صحنه های نامناسب ( به عنوان مثال مشاهده پای قطع شده یک انسان که به تازگی از تلویزیون پخش شد برای یک کودک مناسب نیست ) در امان بمانند .

دنیای کودک تبریز 
نظرات ()



ما سه تا بودی م . . .
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

ما سه تا بودیم …

یک اتوبوس مسافربری ، یک تریلی و یک فولکس .

من اون فولکس بودم . هر سه تامون تویه گاراژ اسقاطی ها بودیم . اتوبوس اونطوری که خودش می گفت توی جاده چپ کرده بود. اما جلوبندیش سالم بود. تریلی هم سن و سالی ازش گذشته بود ، ولی اتاق تمیزی داشت. منم که از موقع اون تصادف سر یکی از چهار راه ها حسابی اوراق شده بودم . پس از مدتی سکوت ، اتوبوس مغرورانه سر حرف رو باز کرد و گفت : « منوز هنوز امید دارم که از اینجا می رم بیرون . جلو بندیم سالمه ، یعنی قلبم می تپه . ولی شما ها چی ؟ بیچاره ها » . تریلی که بهش برخورده بود ، پوزخندی زد و گفت : « با اون ظاهر درب و داغونت بی خودی امیدواری . من رو نگاه کن . مطمئنا یکی از همین روزها منو از اینجا می برن بیرون . با یک موتور دست دوم راه می افتم . » من چیزی واسه گفتن نداشتم . یک فولکس درب و داغون بودم . هم بدنه و هم جلوبندیم بدجوری صدمه دیده بودن . اتوبوس باز بادی به غبغب انداخت و گفت : « مطمئنا من خیلی زودتر از شما از اینجا می رم بیرون. اونم نه به عنوان اوراقی . من برمی گردم به جاده . دلم واستون می سوزه » . تریلی گفت : « بهتره دهنت رو ببندی . اسقاط . تو فقط به این درد می خوری که ذوب بشی . همین » . داشت بحث شون بالا می گرفت که چند نفر اومدن و بالا سر من واستادن . بعد حرف هایی زدن که من نفهمیدم . اما نتیجه اش این بود که اولین ماشینی که از اونجا بیرون اومد من بودم. اتوبوس مسافربری و تریلی بد جوری کنف شدن . خیلی خوشحال شدم . لابد تشخیص داده بودن که قابل تعمیرم و دوباره می تونم مورد استفاده قرار بگیرم. توی همین فکرها بودم که از گاراژ اسقاطی ها بیرونم اوردن . خنده معنا داری به اون دوتا پرمدعا کردم  و الان مدت ها است که در یکی از پارک های شهرداری ، چند سطل زباله فلزی به رنگ قرمز پررنگ نصب شده . همرنگ من !

نویسنده فرشاد موتمنی - از بلاگ یکی از دوستان

نظرات ()



چرخ های جور واجور قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

  .   .  .
مگس و وزغ و خارپشت و خروس  ایستاده و نگاه می کردند
 "این دیگه چیه اینجا افتاده . چقدر روش خزه بسته  . چرخ هاش  چرا اینطوریه  . مال کیه "
در این موقع از لای بوته های سبز سبز ، یک خرگوش  خاکستری بیرون اومد  و درست پرید رو گاری و با خنده مشغول تماشای اونها شد .  حیوانها از خرگوش پرسیدند :
 "آهای اقا خرگوشه  این گاری مال توست ؟ "
 "نه مال من نیست . مال آقا خرسه است . او این گاری را ساخت و ساخت و ساخت اما تا اخر نساخت و چون نتونست راهش ببره نیمه کاره رهایش کرد . و حالا مدتهاست اینجا افتاده  . "
خار پشت گفت:
 "حالا که این گاری همینطوری اینجا افتاده و خرس اونو نمی خواد  بیایید برش داریم و بخانه ببریم .در انجام کارهای خانه بدردمان می خورد . "
بقیه دوستانش هم گفتند : " باشد ببریم  . "
همگی به هل دادن گاری مشغول شدند . ولی نخیر . گاری از جایش تکان  نخورد . دوباره و سه باره تلاش کردند . اما گاری حرکتی نکرد  که نکرد .
هل دادند و هل دادند  ولی سودی نبردند . گاری بچپ میچرخید 

به راست می چرخید . . .

نظرات ()



دست مریزاد
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

امروز بعد از ظهر به مغازه یکی از دوستان رفته بودم، میان فکر و خیال غوطه ور بودم و تقریبا در حال غرق شدن بودم که کودکی به همراه مادرش از کنار مغازه رد شدند و من متوجه آنان شدم، کودک مدام کلمه ای مابین سیندللا و سیندرلا را با خود تکرار میکرد و سعی در ادای درست لغت داشت و به نظر میرسید ادای درست این کلمه برایش مهم بود، کودک دختر بچه ای دو یا سه ساله بود.

چرا باید  بچه این کلمه را مدام تکرار کند؟ و چرا نباید سعی در تلفظ درست اسامی مانند تهمینه، رودابه، لیلی و ... کند؟

واقعا باید به فعالان فرهنگی این مملکت خصوصا فعالان عرصه کودک آفرین گفت که کودک این مرز و بوم ناخودآگاه عناصر فرهنگی دیگر کشورها را میشناسد و احتمالا به طور کامل با داستانی مثل سیندرلا آشنایی دارد ولی شاید نداند پروین که بوده است.

 و در پایان چرا ما نتوانسته ایم همین سارای خودمان را تبدیل به یک سیندرلا برای کودکان کنیم؟

وای بر ما

  نویسنده هوشنگ .  از بلاگ یکی از دوستان

نظرات ()



مطالعه کودکان
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

چگونه کودکان را تشویق کنیم تا مطالعه کردن صحیح را یاد بگیرند

هر چقدر عادت مطالعه کردن زودتر ایجاد شود همان قدر پایدارتر خواهد بود . هیچ وقت برای معرفی اثرات مثبت مطالعه کردن درست ، در زندگی آینده ی کودکان زود نیست .

راهنمائی :

1-         الگوی مناسبی برای فرزند خود داشته باشید : اگر شما برخی از کارهای خود را در منزل انجام دهید یا در کلاسی شرکت کنید ، کودک  عادت  شما  را  یاد  خواهد گرفت .

2-         کمک به کودک برای برنامه ریزی کردن : برای انجام تکالیف مدرسه برنامه ای دائمی تعیین کنید

البته این به این معنی نیست که کار دیگری انجام ندهد بلکه او را عادت دهید طبق یک برنامه خاص تکالیف خود را انجام دهد .

3-         کارهای کودک خود را کنترل کنید: لازم نیست هر شب کارهای او را کنترل کنید . اما  بعضی زمان ها کنترل کنید تا او بداند که شما متوجه کارهای او هستید.

4-         انجام مجدد تکالیف : اگر مشکلی در انجام تکالیفش داشت از او بخواهید که مجددا انجام دهد . هیچ  گاه  اشکالات  او  را  تصحیح نکنید ، چرا که معلم او باید مشکلش را بداند.

5-         در صورت لزوم به او پاداش بدهید : اگر عادت مطالعه صحیح رابه کودک یاد بدهید ، افتخار کسب موفقیت او مدتها  ادامه  خواهد  داشت .  

     مترجم : مریم زرین قلم

از مجله دنیای کودک تبریز

نظرات ()



کودکیها
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

قیصر امین پور

کودکیها
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که تاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و تاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

نظرات ()



چرخ های جور واجور قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

چرخ های جور واجور
قسمت اول

توی یک  بیشه زار وحشی که جنگل کوچکی در دوردستهایش بچشم می خوردیک کنده درخت کهنسال در گوشه ای افتاده بود . سالها بود که این کنده درخت در انجا قرار داشت .
آخر در طبیعت همه چیز دست نخورده است و  ساده  و زیبا .
روی این تکه چوب قدیمی یک خانه کوچک چوبی قرار داشت و در این خانه  مگس  ، وزغ  ، خارپشت و خروس تاج طلایی در کنار هم بخوبی و خوشی زندگی میکردند . هیچکدام به کار یکدیگر دخالت نمی کردند .
همیشه بهم کمک  میکردند و مراقب یکدیگر بودند. جالب است نه .
روزی همگی برای جمع کردن گل و میوه و هیزم و قارچ به جنگل رو برو رفتند .در جنگل می رفتند و می رفتند . بازی میکردند و به اطراف می پریدند درنزدیکی جنگل روی چمنزار یک گاری چوبی و کهنه  قرارداشت ودر کنار گاری  چهار تا چرخ چوبی جور واجور افتاده بود .
هر کدام از چرخ ها یک اندازه داشت و یکی بزرگ . یکی خیلی کوچک  . یکی میانه و یکی هم کوچک .
زیر گاری قارچ سبز شده بود و علف دور وبرش را گرفته بود . معلوم بود خیلی وقته اونجا افتاده وکسی ازش  استفاده نکرده است . رو یکی از دسته های گاری  عنکبوتی کارتنک بسته و رواون یکی دسته هم پر ازخزه بود  .   .   .
با اقتباس از یک داستان روسی - فریده

نظرات ()



علمی
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

به نقل از سایت انتخاب در گفتگو با نعیمه دانشمندان عضو هئیت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی شیر دادن به کودک در حالت خوابیده روشی درست نبوده و باعث به وجود آمدن مشکلاتی در گوش میانی کودک می شود .

عضو هیئت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی گفت :عفونت های گوش میانی کودکان بر یادگیری آنها در آینده تاثیر دارد.
دکتر نعیمه دانشمندان در مصاحبه با خبرنگار ما افزود:تغذیه کودک در وضعیت خوابیده با شیشه شیر یا شیر مادر در سنین پایین ، عملکرد تهویه گوش میانی را که به طور طبیعی هنوز رشد کامل نکرده مختل می کند .  وی با اشاره به اینکه این روش تغذیه غلط (شیر خوردن کودک در حالت دراز کشیده ) باعث بروز عفونت می شود گفت:ماندن مایع در گوش میانی سبب عفونتی می شود که درد و تب ندارد و فقط مادران دقیق متوجه این عفونت می شوند.
دکتر دانشمندان افزود: مصرف مکرر آنتی بیوتیک ها موجب می شود مقداری مایع در گوش باقی بماند که این مایع باعث چسبندگی هایی در سیستم هدایتی گوش میانی می شود که این چسبندگی ها ، کم شنوایی های پایدار و اختلال در فرایند مغز را بهمراه دارد. 
 این متخصص گوش و حلق و بینی با اشاره به اینکه نتایج پژوهشی نشان می دهد 30 درصد اختلالات یادگیری کودکان بعلت عفونت های گوش میانی است افزود: تکرار عفونت ها و افزایش مصرف آنتی بیوتیک ها در کم شنوایی خفیف یا متوسط در اینده تاثیر دارد. عضو هیئت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی همچنین با بیان اینکه می توان با آموزش ساده خانواده ها از عوامل مساعد کننده عفونت های گوش میانی جلوگیری کرد افزود :افزایش آلرژی در کودکان به طور چشمگیری افزایش یافته است که آلودگی و خشکی هوا و مواد افزودنی غذاها از جمله عوامل بروز این عفونت هاست که می توان با تهویه مناسب و مرطوب کردن هوا از بروز و تکرار عفونت ها جلوگیری کرد.

از دنیای کودک تبریز

نظرات ()



کاش نیم‌قرن پیش . . .
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

کاش نیم‌قرن پیش  .  .  .

جمعه صبح با آرزو رفتیم پارک ملت. هوا خیلی خوب و بهاری بود. بین همه‌ی اون آدم‌هایی که صبح جمعه‌ای از خواب ناز دل کنده بودن و برای ورزش صبح‌گاهی اومده بودن اونجا، یه زوج میانسال توجه منو به خودشون جلب کردن.

همیشه به آدم‌هایی که سن و سالی ازشون گذشته ولی همچنان میشه عشقو تو نگاهشون رصد کرد غبطه میخورم؛ نمی‌دونم شایدم حسودی می‌کنم...!

نمی‌خوام با کلمات بازی کنم؛ منظورم اون حسیه که این‌جور وقتا بهم دست میده...

اولین بار وقتی این حسو تجربه کردم که معلم زبان پیش‌دانشگاهی‌مون توی همون جلسات اول سال تحصیلی، شروع کرد به صحبت کردن از خانومش. وقتی برامون از  حاج‌خانوم می‌گفت می‌شد تو چشاش برق عشقو دید. مطمئن بودم که با هفتاد سال سن، هرروز صبح با عشق حلقشو  دستش می‌کنه نه مث جوونای امروزی از روی عادت یا اجبار.

بعد از اون بازهم به زوج‌های میانسال عاشق‌پیشه برخوردم و بازهم با همون حس آشنا مواجه شدم و به دنبالش مثل همیشه دعا کردم که خدا واسه هم حفظشون کنه. دفعه آخرش همین جمعه صبح.

به نظرم خیلی قشنگه که آدم بعد از چهل، پنجاه سال زندگی مشترک هنوز برای پارتنرش تکراری نشده باشه و وقتی به صورتش نگاه می‌کنه از پس چین و چروک‌های دور چشم و گوشه لب، همون چهره‌ی آشنایی رو ببینه که سالها پیش دست و دلشو لرزونده...

گاهی آرزو می‌کنم کاش نیم قرن زودتر به دنیا می‌اومدم؛ توی دوره و زمونه‌ای که هرچند از سوز و گدازهای عاشقونه امروزی خبری نبود اما دوست‌داشتن حرمت داشت، عشق مقدس بود. اگه به یکی می‌گفتی «یا‌علی» تا آخرش پای حرفت می‌موندی.

نه مثل امروز که رابطه‌های پوشالی و دوستی‌های ظاهری اسم عشق‌و به لجن ‌کشیدن.

اما انگار دیگه دوره این حرفا گذشته. گذر سال‌ها علاوه بر طاعون و تیفوس و وبا، ریشه این‌جور دوست‌داشتن‌ها رو هم خشکونده و حالا دیگه تنها، یادگارهای اون عشق‌های پاک موندن تا گاهی با دیدنشون آرزو کنیم که ای کاش ما هم توی زمونه‌ی اون‌ها به دنیا می‌اومدیم ،شاید که معنای عشق بی‌قیدوشرط رو می‌فهمیدیم...

سارا   http://daarvag86.persianblog.ir

نظرات ()



خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

دوست عزیز

همه ما لحظه های تلخ و شیرین اما بیاد ماندنی از کودکی ها  داریم   .

بد نیست   از اونها بنویسی و برام بفرستی .

تا بلاگم را رنگین کنم . 

منتظرم 

بی بی زمستون


نظرات ()



جوانی
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

رفته بودم گل به چینم    

             با چهار شاخه مریم باز گشتم

   مریم ها را آب گذاشتم

کاش جوانی را هم در گلدانی می کاشتم

فریده

نظرات ()



نسیم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧


مصطفی رحماندوست

 نسیم

یک دوست دارم
که مهربان است
جایش همیشه
در آسمان است
او صورتم را هی می کند ناز
یا توی گوشم
می خواند آواز
اسمش نسیم است
آرام و شاد است
بابای خوبش
آقای باد است

 

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت هفتم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

  .   .    .

غاز ما ترسان و نالان و بی چاره و خسته و درمانده روی چمنزار افتاده بود و غاز های فداکار دور او را گرفته بودند و غار غار کنان نمی دانستند با او چه کنندنه نمی توانستند بلندش کنند . نه میتوانستند چیزی بدهند بخورد .
هنوز هم متعجب بودند که این حیوان بالاخره چیست و کیست ؟ غاز هست یا نه ؟ قو هست یا نه  ؟مرغ سقا است یا نه ؟ کلاغ است یا نه ؟ لک لک است ؟ خروس است  .
مدتی گذشت و غاز نفسش تازه شد . بسختی بلند شد و نشست و قو قو لی کنان  گفت  :
 "ممنون که مرا نجات دادید . این محبت شما را هرگز فراموش نمی کنم . اما اول چند تا کار دارم که باید انجام بدم .
براه افتاد . بسراغ خروس رفت .  و تاج و صداشو پس داد .
دم تاووس را داد . سپس نوبت بالهای کلاغ شد. پاهای لک لک را که خیلی برایش دردسر درست کرده پس داد . منقار مرغ سقا و گردن زیبای قو را بخودشان برگرداند .
و نفسی براحتی کشید . در برکه بخودش نگاه کرد و آرام گرفت .
حال دیگر یک غاز واقعی بود البته با تجربه ای تلخ اما اخلاقی خوب 
حالا دیگر حسادت نمی کرد و از آنچه داشت راضی راضی بود .
و دوباره به دسته غاز ها پیوست و زندگی را آغاز کرد .

با اقتباس از یک داستان روسی - فریده

 

نظرات ()



عروسکت کو
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

نشانت را دارم
شبهای تنهایی
پشت پنجره
سیاهی آسمان
ستاره های چشمک زن
و آن صدای همیشگی
که ترا میهمان غربت می کرد
و طنین سکوت ملال آور  تنهایی
راستی  عروسکت کو

فریده

نظرات ()



کودک آزاری یک گزارش
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
کف دست های لیلا پر از جای زخم بود. زخم هایی روی پینه ها و پوست ضخیم دست.انگشت ها تغییر شکل داده بود و بی ریخت وکج از رشد مانده بود .پشت دستش هم جای زخم بود. جای داغ شدگی.
لیلا، 18 ساله، روز چهارشنبه - 9 بهمن- صبح از خانه فرار کرد. خانه دو طبقه یی در شهرک قائم زنجان. لیلا از زیرزمین خانه فرار کرد؛ جایی که از ساعت 30/5 صبح تا 9 شب پشت دار قالی زندگی می کرد. پشت دار قالی زندگی می کرد و از خواهر ناتنی 30 ساله اش کتک می خورد. خواهر ناتنی لیلا را با قلاب قالی بافی کتک می زد. (قلاب قالی بافی یک چاقوی بلند دسته چوبی است که سر قلاب مانندی دارد و بدنه چاقو مثل تیغ تیز است تا بتواند نخ های قالی را به راحتی ببرد.) خواهر ناتنی با دفتین قالی بافی توی سر لیلا می زد. (دفتین قالی بافی یک شانه دندانه فلزی است تا بتواند پودهای قالی را مرتب و هموار کند.)

-لیلا جان بلوزت را بالا بزن.
آستین های بلوز کوتاه بود. از بالای بازوهای لاغرش که از مچ دست من هم نازک تر بود، سفیدی زخم های کهنه معلوم بود. آستین را که بالاتر زد از فاصله شانه تا بازو، زخم کهنه بود و زخم نو. بدون هیچ جایی برای نفس کشیدن. بلوز را بالا زد. از پشت گلو از محل رستنگاه مو تا انتهای کمر، آن وسعت صاف و عریض و نحیف مثل نقش های قالی پر از جای زخم بود. زخم های کهنه که گوشت آورده بود و زخم هایی که هنوز بهبود نیافته بود و خون در مجرای زخم ها دلمه بسته بود.

-لیلا جان چرا فرار کردی؟
از کتک ها فرار کردم.
لیلا ساعت 9 صبح از خانه بیرون آمد. بعد از 18 سال از خانه بیرون آمد. وقتی بقیه خواهرها و برادرها و عروس خانه و مادر و پدر در طبقه دوم مشغول خوردن صبحانه بودند.

-پس صبحانه هم نخوردی؟
نه نخوردم.از 30/5 صبح قالی بافته بود و در تمام ثانیه هایی که تا 9 صبح گذشت، به فکر فرار بود. رفتن از آن خانه، رفتن از آن زیرزمین برای همیشه. «برای همیشه». 9 صبح بی صدا از زیرزمین خانه فرار کرد با همان ژنده هایی که بر تن داشت و با تنها اسکناس ته جیبش که دایی اش داده بود چند کلوچه خرید. وسط خیابان دختری را دید هم قد خودش. هم قد نه، همسن. دختر شاید 9 ، 10 ساله بود. لیلا 18 ساله بود. به دختر التماس کرد او را به خانه شان ببرد. گفت از خانه فرار کرده. گفت او را کتک می زدند. دختر می رفت نان سنگک بخرد. دختر به پلیس تلفن کرد. کلانتری 15 شهرک قائم دو مامور فرستاد. یکی از مامورها لیلا را که دید گفت این دستفروش است. کلوچه می فروشد. آن یکی گفت برویم کلانتری. لیلا و مامورها رفتند کلانتری. «فکر کردند لیلا عقب مانده ذهنی است. او را به توانبخشی بهزیستی تحویل دادند. توانبخشی او را به ما تحویل داد. به اورژانس اجتماعی.» فرزانه عطایی، کارشناس مسوول آسیب های اجتماعی اداره کل بهزیستی استان زنجان و همکارانش اولین کسانی بودند که لیلا را دیدند. لیلا را و زخم های تنش را. «حرف نمی زد. وقتی وارد اتاق شدیم او را ندیدیم. گوشه اتاق مچاله شده بود و ترس تمام صورتش را پر کرده بود. نگران بود که مبادا او را دوباره به آن خانه برگردانیم.»لیلا بعد از یک روز، پنجشنبه صبح آنقدر به حواس آمده بود که بتواند همراه با مددکاران بهزیستی به سمت خانه برود. وقتی به شهرک قائم رسیدند لیلا نمی دانست خانه کجاست.«آنقدر کم از خانه خارج شده بود که حتی نشانی خانه را نمی دانست. برگشتیم بهزیستی. ظهر، خواهر و مادر ناتنی اش که سراغ نیروی انتظامی رفته بودند آمدند پیش ما. با هم رفتیم خانه. زیرزمین خانه که لیلا و دو خواهر ناتنی اش آنجا قالی می بافتند.»لیلا و دو خواهر ناتنی 27 و 30 ساله در آن زیرزمین زندگی می کردند. همان جا می خوابیدند. ساعت 9 صبح، و یک بعدازظهر و 9 شب اجازه داشتند کار را قطع کنند و غذا بخورند. لیلا در تمام این سال ها نان و پنیر خورده بود. دفعات معدودی هم برنج با قورمه. 14 سال این طور زندگی کرده بود. 14 سال در سوء تغذیه زندگی کرده بود و حالا به قامت یک دختربچه 9 ساله بود. 14 سال از 30/5 صبح تا 9 شب قالی بافته بود. نفس کشیده بود و قالی بافته بود.

- لیلا جان چند تا عروسک داری؟
عروسک ندارم.
- پس چه وقت بازی می کردی؟
هیچ وقت. من هیچ وقت بازی نکردم.

لیلا هیچ وقت مدرسه نرفت. سواد هم نداشت. دوست نداشت به خانه برگردد. هیچ کدام از اعضای آن خانه را دوست نداشت. نه مادر، نه پدر، نه برادرها، نه خواهرها که همه ناتنی بودند. فقط نرگس را دوست داشت. نرگس عروس خانه بود. دخترک 15 ساله یی که چند ماه قبل عروس شده بود و گاهی پنهانی با لیلا حرف می زد. در همان زیرزمین و پای دار قالی. زخم های تن لیلا را دیده بود و گفته بود «خدا عوض شان را می دهد.» خرج عروسی نرگس از پول قالیبافی تهیه شده بود.آن خانه دو طبقه را هم با پول قالیبافی خریده بودند. آن اتومبیل پراید صفر که توی حیاط خانه پارک شده بود، هم. طبقه اول خانه اجاره رفته بود. و لیلا و دو خواهر 30 و 27 ساله اش از 30/5 صبح تا 9 شب، هر روز و هر روز قالی می بافتند. «وقتی به خانه رفتیم و پدر لیلا را دیدیم، از پدر که البته در سن ازکارافتادگی بود و بیماری قند داشت پرسیدیم دخترهایت چه کار می کنند؟ گفت دخترهای من هیچ کاری نمی کنند. دختر که نباید کار کند. سواد ندارند چون استعداد درس خواندن نداشتند و فقط برای خودشان می گردند و تفریح می کنند.
وقتی از پدر پرسیدیم که پس خرج زندگی شما چطور تامین می شود، گفت خدا روزی مان را می رساند.»

کف دست های لیلا پر از جای زخم بود. زخم هایی روی پینه ها و پوست ضخیم دست.انگشت ها تغییر شکل داده بود و بی ریخت وکج از رشد مانده بود .پشت دستش هم جای زخم بود. جای داغ شدگی.
- کی پشت دستتو داغ کرده لیلا جان؟
خواهرم.
- با چی داغ کرده؟
با سوهان قالیبافی.

موهای وسط سر لیلا کنده شده بود. تکه تکه، جای کنده شدن موها معلوم بود و زیر موها زخم های دلمه بسته.

- لیلا جان سرت چه شده؟
زخم شده.
- کی زخم کرده؟
خواهرم با دف قالیبافی زده.

فرزانه عطایی تعریف می کند که خواهر ناتنی لیلا، مادر ناتنی و پدر لیلا با کتک خوردن و آزار دیدن لیلا و با زخم های تنش خیلی عادی برخورد کرده اند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار همه چیز طبیعی است. «به نظرشان می آمد که او را تنبیه کرده اند تا از زیر کار فرار نکند یا از خانه نرود. اما به نظر می رسد که خواهرها تلافی زجر و استثماری که برشان روا داشته شده بود را سر لیلا خالی می کردند. خواهرها هم مثل لیلا از چهار سالگی قالی بافته بودند. نه گردش می رفتند و نه مسافرت و نه دوستی داشتند و نه کسی را می شناختند. خواهر 30 ساله می گفت خواستگار داشته ولی چون نان آور خانه بوده هیچ وقت ازدواج نکرده و می گفت که آن یکی خواهر را هم کسی ندیده که خواستگاری داشته باشد. به نظر، این سه خواهر به عنوان وسیله کار مورد توجه بوده اند و نه به عنوان یک انسان.»

دکتر فردین بلوچی رئیس اداره کل بهزیستی استان زنجان در پاسخ به «اعتماد» درباره اینکه وضعیت آتی لیلا چگونه خواهد شد، می گوید؛ «روز شنبه صبح، بهزیستی استان زنجان به عنوان مطلع از جرم واقع شده به دادستانی کل استان زنجان گزارشی فرستاد و وضعیت این دختر را به طور کامل شرح داد. در حال حاضر به حکم نیروی انتظامی، لیلا به بهزیستی استان تحویل شده و تا زمانی که قوه قضائیه و نیروی انتظامی به ما دستور ندهد، ما این دختر را به خانواده تحویل نخواهیم داد. در صورت اثبات فقدان صلاحیت خانواده هم، حضانت او توسط قوه قضائیه به ما واگذار خواهد شد که در آن زمان، لیلا بر چشم های ما قدم می گذارد.» 
 دکتر بلوچی در پاسخ به اینکه چرا بار قبلی که لیلا از خانه فرار کرده و به کلانتری پناه برده، نیروی انتظامی او را به خانواده تحویل داده، اظهار بی اطلاعی کرده و می گوید که شاید اطلاعات نیروی انتظامی از وضعیت این دختر کامل نبوده اما تاکید می کند که در حال حاضر، حتی با شکایت پدر هم، لیلا به خانواده تحویل داده نمی شود. بلوچی می گوید هیچ گاه موردی مثل لیلا و زخم هایی مثل زخم های تن لیلا را در زنجان ندیده است. «وقتی به مرکز ما تحویل شد، حتی نمی دانست اسمش چیست. نمی دانست پدر و مادرش چه کسانی هستند. نمی دانم. من تا به حال چنین موردی را ندیده بودم.» سه روز گذشته است. سه روز از زمانی که من لیلا را دیدم. لیلا و زخم های تنش را. سه روز از زمانی که آن لبخندهای بی رنگ و خجالت زده روی صورت زخمی اش سایه می انداخت. از زمانی که وقتی بلوزش را بالا زد و پشت به ما داشت تا از دیدن آن زخم های دلمه بسته شوکه شویم، پشت دست های کوچکش را به چشم می کشید و اشک هایش را پاک می کرد. لیلا انسان بود. یک انسان مثل من، تو، و تمام آدم هایی که حق زندگی دارند اما با آینده یی نابود شده. با آینده یی پر از تنهایی و پر از خاطرات تلخ و پر از نفرت. نفرت از آن خواهر ناتنی، نفرت از آن مادر ناتنی، نفرت از آن پدر و آن برادر و نفرت از تمام گل های قالی.
روزنامه اعتماد
نقل از بلاگ چکمه  -  
نظرات ()



ای فرشته کوچک
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧


ای فرشته کوچک
             چگونه بود حکایت تو
آن  امدنت
آن بودنت
آن رفتنت

فریده

نظرات ()



اضطراب چه تاثیری بر عملکرد تحصیلی دارد ؟ بخش دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

والدین برای رفع اضطراب فرزندان شان چه باید بکنند ؟

ابتدا باید بدانیم علت اضطراب فرزندمان چیست ؟ و سهم والدین در به وجود آمدن آن چقدر است ؟ در این صورت است که اقدامات آنها متناسب و موثر خواهد بود .

روال زندگی ما ، روابط ما با همسرمان ، انتظاراتی که از فرزندمان داریم و از همه مهمتر برخوردی که با او در زمینه درس می کنیم ممکن است به شدت در او اضطراب ایجاد کند . ممکن است روال زندگی ما آشفته و بی نظم باشد و در خانه بین ما و همسرمان جر و بحث های تمام نشدنی وجود داشته باشد ، یا این که انتظار ما از فرزندمان و توانایی های او غیر واقع بینانه و بدتر آن که محبت ما مشروط به موفقیت های او باشد . در این شرایط ما نقش بارزی در شروع یا تشدید اضطراب فرزندمان و عملکرد ضعیف آنها داریم و لازم است در روال زندگی مان ، روابط با همسر و فرزندمان ، و نگرش به عملکرد او تغییرات جدی ایجاد کنیم ؛ و نگوییم اضطراب او چه ربطی به این موضوعات دارد ؟

ممکن است فرزند ما به علت مشکل در فراگیری درس یا مشکل ارتباطی با همکلاسی ها یا مبتلا شده به یک اختلال اضطرابی ، علامت اضطراب دارد ، ولی ما او را به رستوران می بریم ، برایش لباس نو هدیه هایی که دوست دارد می خریم ، در حالی که او نیاز به دریافت کمک های دیگری دارد . مثلا ممکن است نیاز به آموزش خاصی توسط یک معلم داشته باشد یا لازم باشد در مشکل ارتباطی ، تحت نظر یک مشاور یا روان شناس ، مهارت های ارتباطی را بیاموزد و در صورت مبتلا به اختلال اضطرابی ، به روان پزشک مراجعه کند و درمان شود . شاید هم لازم باشد دارو دریافت کند . در این جا نقش حمایت و محبت مثل نقش آنها برای حل هر مشکل دیگر است . همان طور که وقتی فرزندمان دچار آنژین چرکی گلو می شود ما برایش درمان فراهم می کنیم و یا وقتی دستش می شکند به پزشک مراجعه می کنیم و گچ می گیریم ؛ حمایت و محبت را جایگزین محبت نمی کنیم بلکه در کنار اقدامات درمانی مناسب ، توجه و مراقبت بیشتری نسبت به فرزندمان داریم .

بسیاری از افرادی که اضطراب دارند ، ممکن است یک یا هر دو والدشان مبتلا به علائم اضطرابی باشند . در این صورت حتما باید اضطراب والدین درمان شود ، چون فرزندان هم رفتار اضطرابی والدین را یاد می گیرند و هم با این رفتار والدین ، فشار بیشتری به آنها وارد می شود که همین باعث تشدید اضطراب در فرزندان می شود .

 

دکتر شاهرخ امیری  فوق تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان

  پیام نامه دنیای کودک 16 /12 1387

 

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت ششم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

 .    .    .

غاز که شده بود یک پرنده عجیب و غریب و تنها . خوشحال شد و فکر کرد واقعا هنوز شکل غازه و بدنبال غاز ها براه افتادتا به چمنزاررسیدند  . غاز ها شروع کردند به علف خوردن اما غاز  قصه  ما با آن نوک بزرگ و کیسه ای خو دش نمی توانست علف بخورد و فقط  منقارش رو به زمین می مالید .غاز ها رفتند به برکه  ابتنی کنند .
غاز ما هم رفت . همه در اب شنا میکردند و او فقط دور برکه میدوید .
غاز ها غا غا غا بهش می خندیدند .
و او درجواب میتوانست بگوید " قو قو لی قوقو "
همینطور که  غاز ها مشغول بازی و خنده و آبتنی بودند ، سر و کله یک روباه پیدا شد .
همه وحشت زده و ترسان هرکدام بسرعت دویدند و در گوشه ای  پنهان شدند .
اما . غاز بیچاره  خواست بدود  با پاهای لک لک !  با گردن دراز قو ! خواست پنهان شود ، با دم بلند و دست و پا گیرش !  و منقار بزرگ و کیسه ای اش !خواست بپرد با بالهای کوچک کلاغ .
آنقدر در هم و برهم شده بود که وای . میان نیزار گیر افتاده بود .
هرچه تقلا میکرد بی فایده بود  که روباه او را از گردن درازش بدهان گرفت و بطرف لانه اش دوید.
و غاز ها که در اطراف پنهان شده تا  گرفتاری اورا دیدند  بدون اینکه به فکر جان خودشان باشندهمگی با هم بر سر روباه ریختند و از هر طرف بسر و صورت روباه زدند و غا غا  کنان او را ترساندند .
 روباه هم گردن حیوان بیچاره را رها کرد و از ترس غاز ها بسویی دیگر گریخت .  .   .
 

نظرات ()



اضطراب چه تاثیری بر عملکرد تحصیلی دارد ؟ بخش اول
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

اضطراب چه تاثیری بر عملکرد تحصیلی دارد ؟

اضطراب در تمام حیطه های مربوط به عملکرد تحصیلی ، تاثیر منفی دارد . در زمان یاد گیری ، توجه و تمرکز دانش آموز کم می شود ، بی قرار است ، نمی تواند تکالیف را شرئع کند یا به پایان برساند ، فرا خواندن مطالب یاد گرفته شده از حافظه و استفاده از آنها در زمان آزمون و امتحان مختل می شود . اشتهایش کم می شود ، شب ها خوب نمی خوابد و همین بی خوابی ، توجه و تمرکز را بیشتر مختل می کند . علائم جسمی اضطراب مثل لرزش دستان ، طپش قلب ، نفس نفس زدن ، عرق کردن ، سرخ شدن یا رنگ پریدگی همه و همه سرنخ هایی هستند که فرد را متوجه اضطراب خود می کند و علائم ذهنی اضطراب مثل دلهره ، دلشوره ، دستپاچکی ، نا امنی ، بی قراری ، عدم اطمینان به خود و ...بیشتر می شود . یعنی اضطراب به سرعت دچار سیکلی معیوب می شود و هر علامت ، علائم دیگر را تشدید می کند . فرد حتی از شروع کردن کار اجتناب می کند یا فقط فکر انجام دادن آن باعث می شود که اضطراب اش بیشتر می شود .

-         با آنکه ابتلاء به اضطراب روی همه عملکرد انسان های مبتلا تاثیر منفی می گذارد این تاثیر بر عملکرد دانش آموزان بارزتر است .  

 دکتر شاهرخ امیری  فوق تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان
  پیام نامه دنیای کودک 16 /12 1387
نظرات ()



مادرم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧


دیگر امشب خبر از ناله های زار نیست              

                        خبر از آن چراغ روشن بیمار نیست

دگر امشب آن تکیده پیکر رنجور           

                 چون شبهای دیگر در انتظار تیمار نیست

احمد قاری زاده

نظرات ()



سفره ی شام
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

مصطفی رحماندوست

 سفره ی شام


شش دانه قاشق
شش دانه بشقاب
نان و نمکدان
یک کاسه ی آب
دیگی پر از آش
یک شام ساده
در دور سفره
یک خانواده
با مهربانی
با هم نشستند
در سینه شادی
بر چهره لبخند
گفتند اول
نام خدا را
خوردند با هم
نان و غذا را
یک سفره ی خوب
یک شام دلخواه
بعد از غذا هم
الحمدلله
 

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت پنجم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

   .     .     .
 غازه  که نمیدونیم دیگه از غازی چی داشت براهش ادامه دادو از دور تاووس را دید
که دم رنگارنگش را مثل چتر باز کرده بود و مغرور به او نگاه میکرد
نگاهی پر از تعجب و نگرانی و بازم حکایت تکراری حسادت و این و اون رو میخوام و اینبار هم غاز  تاووس را محبور کرد دم زیبا و رنگارنش را باو بدهد  .
و .  .   .  خروس را دید و صدای زیبای قوقولی قوقوی او را شنید
و تاج زیبای سرشو دید . دیگه عادت کرد ه بود . از خروس هم تاجشو گرفت و صداشو .
واویلا صداشو هم عوض کرد . دیگه حالا چه جوری می فهمیدند او ن کیه.
نه میتونست راه بره  ، نه میتونست بشینه ، نه میتونست بخوره و خلاصه  :
با پاهای لک لکی راه میرفت و بالهای سیاه و کوتاه کلاغی شو بهم میزد .
گردن بلند و کشیده  قو را گره میزد ، دم زیبا و رنگارنگ تاووسی رو رو زمین می کشید .
دیگه خسته شده بود و گرسنه که یکهو از دور یک دسته غاز را دید که میگذ شتند و باهم صحبت میکردند و شاد و سرحال بسوی  لانه شون میرفتند .
غاز ها که اونو دیدن گفتند  :
 "اهه . این دیگه کیه یا چیه و  پرسیدند کی هستی اینجا چکار میکنی . تودیگه چه جور پرنده ای هستی ؟  "
گفت :  " من غازم . "
ولی  صدای خروس از دهانش بیرون اومد .
دوباره ادامه داد  : "از همه قشنگترم . از همه بهترم . بهترین های دنیا مال منست . "
 "گردن بلند . منقار کیسه ای بزرگ . پاهای دراز . دم رنگارنگ . تاج زیبا .  دوتا بال کوچک سیاه . و صدای خوش "
غاز ها گفتند    باشه اگر دلت میخواد غاز باشی باش عیبی نداره  پس با ما بیا    .    .    .

نظرات ()



سفر به هندوستان قسمت 40
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

امروز روز آخر بود و ما فردا صبح زود باید به فرودگاه می رفتیم ناهار را چهار نفری خوردیم زهرا دیگر کلاس آن روز را نرفت و گفت شب را هم پیش شما هستم که صبح به موقع برویم و خواب هم نمانیم. ماشین را شب رزور کردیم ومادر پروانه ما را برای خداحافظی از هند به همان مگ دونالد فروشی برد و مهمان کرد خیلی خوش گذشت .بستنی و آیس تی هم خوردیم . جایتان خالی .....
شب چمدان ها را بستیم و لباس فردا را هم آماده کردیم هر چه پول خرد داشتیم به زهرا دادیم ، شب زهرا پیش من خوابید آنقدر درددل داشت که اندازه نداشت که ساعت5 /3بود که رضایت دادیم بخوابیم تا ساعت 5 بیدار شویم .
صبح قبل ازاین که زنگ بزنند ما بیدار شدیم ولباس پوشیدیم .تاماشین آمد زهرا تافرودگاه آمد و سفارش مارا به انهایی که کمک می کنند کرد . دیگر بوی خاص هند برایمان عجیب نبود ، چون خودمان هم بو ی هندیها را گرفته بودیم بعداز 2ساعتی به سوی ایران حرکت کردیم .
دوستان عزیز به گفته کسانی که من را دیدند ، گفتند که من سبکتر راه میروم و روحیه ام خوب شده بود، ووقتی آزمایش خون دادم همه چیز خوب در حد عالی بود . ولی از درمان خبری نبود . ومن همچنان همان جوری هستم که بودم  .

خیال باطل  سوالخنده

نظرات ()



افسردگی بیماری طبع سرد
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧


رابطه مشورت وبارداری یارابطه کاهش افسردگی وبارداری
بسم الله الرحمن الرحیم
افسردگی بیماری طبع سرداست
وشاورهم فی الامر/قرآن
مشورت درامورومدیریت کردن کارهای روزمره ودرمان وغیرآن علاوه برپیشرفت ،سبب شادابی ونشاط می گردد
پژوهش پژوهشگران مرکزتحقیقات بیوتکنولوژی تولیدمثل پژوهشکده فناوری های نوین علوم پزشکی جهاددانشگاهی ابن سینا روی دوگروه زنان نابارور وبارور نشان دادکه شیوع افسردگی درگروه ناباروربیشتراست بدین ترتیب که گروه نابارور25% یک چهارمشان دچارافسردگی و17%(یک ششم)دچاراضطراب هستند.
زنان نازای مذکوربه دوگروه تقسیم شده اند گروهی که علاوه بردارونازائی مشاوره روان پزشگی می شده اندوگروهی که فقط داروناباروری مصرف کرده اند درنتیجه افسردگی آنهاکه مشاوره داشته وروان درمانی شده اند کمتروباروری آنهابیشترشده است گروهی که مشاوره نداشته اند میزان موفقیت باروری شان کمتربوده است.کارگزاران23/5/87ص13
 نویسنده  زیتون ١

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

  .   .    .

غاز ما نه تنها تنبیه نشد که تازه از این عوض کردن ها خوشش اومیده بود .فکر شو  بکن  گردن قو ، منقار مرغ سقا ،  پاهای لک لک
چه شده ! چه شکلی شده .! حالا چطوری غذا می خوره . چه طوری راه میره . براش اصلا مهم نبود و براهش  ادامه داد که یکهو کلاغ رو دید که رو شاخه یک کاج نشسته و قار قار میکنه . غاز که با پاهای بلند لک لک تونسته بود به شاخه بالا برسه  به کلاغه گفت  سلام .
کلاغ سیاه و قارقارو یکهو وحشت زده قار و قاری کرد و بالهاشو بهم زد و یک شاخه بالاتر پرید :
" قار  ، قار  ، قار ، تو دیگه کی هستی . از کجایی . شهرت  . اسمت . غذات  ؟ اینجا چه میکنی ؟ نزدیک لونه من نشی کورت میکنم  "
غازه تعجب زده گفت :
 "کلاغ مرا نمی شناسی من غازم "
کلاغه از همون بالا گفت  :
 "پس چرا این ریختی شدی "
غاز بجای جواب به بالهای کوتاه و سیاه کلاغه خیره شده بود و با خودش فکر میکرد : "چه بالهای کوتاه و خوش رنگی . اخه اینم باله من دارم نه سفیده نه سیاه نه قشنگه کاش اونها مال من میشد "
پس به کلاغه گفت : "آقا کلاغه میای بالهاتو با من عوض کنی قول می دم خوب نگهشون دارم "
اونجا بود که کلاغ با هوش فهمید جریان اون گردن قو و نوک سقا و پای لک لک چیه .
 "بیا بگیر با شه مال تو "
و شروع کرد به قارو قار  .  .  .

نظرات ()



می خواهم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

می خواهم بشنوم
تمام نشنیده هایم را
می خواهم به بینم
همه ندیده ها یم را
می خواهم بپرسم
نپرسیده هایم را
و می خواهم بیابم
همه گم کرده هایم را
و نمی دانم
بیهوده می شنوم ، می بینم  ، می پرسم  ، می گردم ؟

فریده

نظرات ()



رمیار کوچک من
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧


رمیار کوچک من
پرنده ای شدی
از پنجره خیالم گذشتی
بدرون دلم آمدی
بال بال می زدی
هراسان بودی و نازنین
رمیار کوچک من
پناه تو بودم
اکنون پناه منی

فریده

نظرات ()



خاطره چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

کودک بزرگ
یه روزی در خیابان می رفتم که کودکی را دیدم چسب زخم می فروخت شاید بزور 8 سال داشت . پیرزنی در گوشه دیوار ایستاده بود و گدایی میکرد خیلی پیر و ناتوان بود و چون خیابان بالای شهر بود کمتر کسی به این افراد توجه می کرد . دیدم پسر کوچک وقتی صدای پیرزن را شنید دوید و به  او یک 100 تومانی داد . پیرزن قبول نمی کرد ولی وقتی پسرک به او گفت ما باید به هم کمک کنیم پول را از او قبول کرد.
کنجکاو شده بودم رفتم جلو از او پرسیدم چرا این کار را کردی خودت هم که نیاز داری پسرک در جواب گفت مادر م همیشه وقتی می خواهم بیایم بیرون به من میگوید پسرم فراموش نکن که خدا تو را در هر لحظه می بیند و مراقب توست هیچگاه او را فراموش نکن اگر ببیند که به یک نیازمند کمک می کنی به تو 10 برابر کمک می کند من این کار را اول برای پیرزن انجام دادم بعدا برای خودم که فروش زیاد داشته باشم . باور کردنی نبود این حرفهای یک پسر هشت ساله بود و همان لحظه جلوی چشمهای من 2 بسته کامل چسبش را فروخت به قیمت 2000 تومان . خندید و رفت . و من ماندم و  .   .   .

نویسنده فاطمه

نظرات ()



خاطره سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧


بابام تعریف میکرد بچه که بودم خیلی شر بودم
به همه چی فضولی میکردم.خرابکاری میکردم.میزدم.میشکستم و  .  .   .
خونه بابا بزرگم که میرفتم ، بابا بزرگم میگفت علی اومد زود باشید همه چیزو قایم کنید .
بابام می گفت یه روز از همین روزا که رفتیم اونجا و طبق معمول همه چیزرا از دستت قایم کرده بودن،تو هی دور و برتو نیگا میکردی . چون واسه خرابکاری چیزی گیرت نیومد عصبانی شدی و بالشت بابا بزرگت را از زیر سرش کشیدی و پرت کردی تو حوض وسط حیاط  .

چکار کنم بچه شر نباشه که بچه نیست .

علی کارنما  (  یه روزی ، یه چیزی ...)

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

 .   .   .

غاز خیلی خوشحال شد که تو انسته  منقار به او ن بزرگی و مفیدی بدست بیاره  .
حالا با گردن بلند قو و منقار مرغ سقا  براه خود ادامه داد .
فکرشو بکن گردن دراز و نوک بزرگ و کیسه ای و سنگین .همینطور که داشت راه میرفت از دور لک لک را دید که بالای یک  بلندی نشسته و مواظب جوجه هایش است .چشمش به پاهای دراز لک لک افتاد و نگاهی به پاهای کوتاه و پره ای خودش انداخت .آه بلندی از ته دل کشید .  و بخودش گفت :
" اخه انصافه . پاهای بی ریخت  من کجا و پاهای بلند و زیبای لک لک کجا
جلو تر رفت و لک لک را صدا زد .لک لک نگاهی به قیافه او کرد و گفت :
" اهه . تو دیگه کی هستی . صدات که مثل غازه ولی گردنت  ، منقارت
تو از کجا اومدی . حیوان جدیدی . اسمت چیست ؟ من لک لکم  "
غاز خیلی بهش برخورد  خواست داد و فریاد کنه که یادش افتاد میخواد پاهای لک لک رو قرض بگیره .پس خیلی آرام و مهربون گفت  :
" خانم لک لک  منم غاز . منو نمی شناسید "
لک لک که تعجب  کرده بو د شروع کرد به خنده .
" چقدر جالب .  اینها رو از کجا اوردی ؟حالا چه جوری غذا میخوری؟"
غاز ه گفت :
" خانم لک لک ازتون تقاضا دارم اگر ممکنه چند روزی پاهای بلند تون رو به من بدین. سالم نگهشون میدارم "
لک لک نگاهی کرد و با خودش گفت "
" بگذار درسی بگیره . وقتی نتونست راه بره و غذا بخوره تنبیه میشه "
به غازه گفت " خیلی خوب بیا  پاهام مال تو ولی مواظبشون باش .
و غاز براه خود ادامه داد  .   .   .

نظرات ()



آسمان هم خندید شعر ی از مصطفی رحماندوست
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

 آسمان هم خندید

پدرم گفت: « برو» گفتم: چشم»
مادرم گفت: «بیا» گفتم: «چشم»

هر چه گفتند به من، با لبخند
گوش کردم همه را، گفتم چشم

مادرم شاد شد از رفتارم
خنده بر روی پدر آوردم

با پدر مادر خود، در هر حال
تا توانستم، نیکی کردم

پدرم گفت: «تو خوبی پسرم»
مادرم گفت: «از او بهتر نیست»

آسمان خنده به رویم زد و گفت:
«پسرک از تو خدا هم راضی است.»


شعری از شاعر و نویسنده محترم کودکان    مصطفی رحماندوست

نظرات ()



خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

دوست عزیز

همه ما لحظه های تلخ و شیرین اما بیاد ماندنی از کودکی ها  داریم   .

بد نیست   از اونها بنویسی و برام بفرستی .

تا بلاگم را رنگین کنم . 

منتظرم 

بی بی زمستون

نظرات ()



دومین خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

  .   .   .
آره من به دفتر انشاء داشتم که خیلی ازش خوشم میومد هم از رنگ و قیافش هم از مطالبی که توش نوشته بودم ... آخه خداییش انشاهای توپی نوشته بودم ... حالا تعریف از خود نباشه ولی خب دیگه .....
خلاصه موقع امتحان انشاء بردمش سر جلسه .
کنار گذاشتمش که بعدا برش دارم  . ولی بعد از امتحان که اومدم دیدم نیست .
بلندش کرده بودن  .خلاصه از ان  موقع هنوز تو یاد من مونده .  .  .

آرش  - ( آموزش  برای تو )

نظرات ()



اولین خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

 .   .   .
زندگی پر از خاطره است،خوب و بد.از کجا بگم.
تقریبا دو هفته پیش بود که با بچه های دانشگاه تصمیم گرفتیم بریم اردو مشهد برای بازدید از نمایشگاه ماشین آلات کشاورزی.من شدم مسئول هماهنگی.خلاصه بعد از چند روز دوندگی و التماس تونستم مجوز اردو رو بگیرم.بالاخره همه دختر پسرا راه افتادیم  به طرف مشهد.
توی اتوبوس خیلی خوش گذشت،کلی گفتیم و خندیدیم.
اونجا که رسیدیم همه دلا هوای حرم کرد.رفتیم زیارت.جات خالی.خیلی حال داد.نمیدونم چرا ولی اون زیارت واسم یه حال و هوای دیگه ای داشت.واسه اولین بار اونجا دلم گرفت.خیلی دعا کردم.واسه همه،خودم و...
عصر اون روز رفتیم نمایشگاه برای بازدید.نمایشگاه جالبی بود.
شب دوباره رفتیم حرم.روز بعدشم رفتیم کوه سنگی و طرقبه و عصر هم دوباره حرم.
خلاصه 2 روز حسابی خوش گذشت.
ولی خیلی زود تموم شد.عصری که قرار بود بر گردیم همه ناراحت بودیم.هیچ کسی حال برگشت نداشت.همه حالمون گرفته بود،
به زور سوار اتوبوس میشدیم.
نمیدونم چی شد ولی یه دفعه دیدیم راننده ما رو برده نزدیک حرم.
گفت همتون یه بار دیگه برین زیارت و زود بیایین.
باورت نمیشه ولی بعد اون زیارت آخری همه حال اومدیم.دوباره تا کرمان گفتیم و خندیدیم  .

نویسنده: علی کارنما   (  یه روزی ، یه چیزی ...)

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

 .    .    .

غاز قصه ما با گردن زیبا  و دراز قو براه افتاد ولی نمی دانست این گردن دراز را چه کند .
گاهی اینور می گردوند گاهی اونور .گاهی مانند حلقه گردش میکرد .
خلاصه همین طور که راه میرفت مرغ سقا که مشغول خوردن طعمه خود بود ، او را دید و شروع کرد به خنده . می خندید و می خندید :
" قاه  ، قاه  ، قاه . اوا آقا غازه این چه گردنی است ؟ این رو از کجا آ وردی ؟ چقدرخنده دار شدی ؟ "
غاز رنجید و تا خواست بطرف او بدود و فشی کند چشمش به منقار بزرگ و کیسه ای ش افتاد .
" وای  . چه منقار بزرگ و بدرد بخوری داره . بیخود نیست

هروقت منقارش را در آب  فرو می برد اونهمه ماهی میگیرد
ای کاش این منقار مال من می شد . "
پس به سوی مرغ سقا رفت و با مهربانی که سابقه نداشت باو گفت :
" به بین ازت یک خواهشی دارم . تو نوکت خیلی قشنگه . بیا یه مدتی آنرا بمن قرض بده و منقار منو بگیر . "
"منقار  من سرخ است و قشنگ . منقار تو بزرگ و کیسه ای و زشت . خوب . عوض میکنی ؟ "
مرغ سقا که از مهربانی غاز جا خورده بود . فهمید ولی  برویش نیاورد .و با خود گفت : " منکه میدانم او حسود است و هرچه دیگران دارند میخواد . ولی مهم نیست بگذار مدتی منقارهامون را عوض کنیم "
مرغ سقا باز هم خندید و منقارش را با غازه عوض کرد .  .  .

با اقتباس از یک داستان روسی - فریده

نظرات ()



من هیچ نگفتم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

 روزی

ماهی ها زمزمه کردند :

آسمان آبی است .

دریا پهناور است .

و رود خانه عمیق است .

پرنده ها خواندند :

آسمان بلند است .

ماه درخشان است .

 و خورشید گرم است .

و من هیچ نگفتم .

برگردان  از فریده

امروز می گویم :

آمدم تا باور کنم هستم .

آمدی تا باورم یقین شود .

فریده

نظرات ()



خاطرات
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

دوست عزیز

همه ما لحظه های تلخ و شیرین اما بیاد ماندنی از کودکی ها  داریم   .

بد نیست   از اونها بنویسی و برام بفرستی .

تا بلاگم را رنگین کنم . 

منتظرم 

بی بی زمستون

نظرات ()



دوران ساعت مکانیکی نیوتن
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

دوران ساعت مکانیکی نیوتن

در طی بیش از دویست سال، ایده های نیوتن بود که جهان بینی ما را دیکته کرد. نیوتن می گفت همه چیز عملکردی مکانیکی دارد که همانند عملکرد ساعت قابل پیش بینی است. از دیدگاه نیوتن، علم چیزی جز مشاهده نبود. یعنی هر مشاهده کننده ای در هر جای دنیا که بود می توانست خودش تنها به راحتی این جهان بینی را تداوم بخشد.
در اواخر قرن نوزدهم ، با ورود علم به دوره فیزیک زیر اتمی همه چیز تغییر کرد. دانشمندان کشف کردند ذراتی که اصطلاحا "ذرات زیراتمی" نام دارند، اصلا ذره نیستند. بلکه وقتی تحت اندازه گیری قرار می گیرند، رفتارشان مانند ذره است.
 همچنین آن ها حرکتی مانند موج دارند. فرضیه کوانتومی همه چیز را تغییر داده است، چون آن چه زمانی دنیای بیرونی و مکانیکی راتشکیل می داد حال به شبکه ای از هوش و شعور تبدیل شده است. علم نهایتا می پذیرد که عمل ساده مشاهده، نتیجه هر تجربه را تغییر می دهد و در مقیاس وسیع تر، مشاهده کننده و آن چه مشاهده می شود از یکدیگر جدائی ناپذیرند.ماحصل این درک جدید این است که به شیوه
 کاملا متفاوتی با دنیایی که در دریافت مان می گنجد ، برخورد می کنیم. مدل قدیمی ما که دیدگاه عینی به جهان داشت باید جای خود را به مدل جدیدی دهد که بیان می کند همه چیز ذهنی است و مشاهده گر بر آن چه مشاهده می شود، تاثیر می گذارد.

 ترجمه بخشی از کتاب
"تحقق رویا ها  "   با ترجمه  فرشاد موتمنی

 

 

نظرات ()



برای سروش زندگیم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

برای سروش زندگیم
گاهی نزدیک می شوی  ، گاهی دور
فرشته کوچک من
چرا چنین می اندیشم
آیا امشب هوای دل تار است
نمی دانم   .  دیگر نمی دانم
صدایم  را می شنوی
چرا این سایه های بلند
سنگدلانه فاصله انداخته اند
و تو گاهی نزدیک می شوی  ، گاهی دور
و چون یک ماهی لغزنده ، می سری  ، هر گاه در دست منی
می دانم وقتی و فرصتی نیست
یعنی وقت و فرصت از آن من نیست
روزهایی  برای لحظه  لحظه ات دادم
و اکنون یک لحظه را به انتظار نشسته ام

فریده

نظرات ()



این چه جور پرنده ایست ؟ قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود در چمنزاری زیبا با درختانی پر پشت  و برکه آبی  ، غازی  بسیار حسود  زندگی میکرد که به همه چیزهایی که دیگران داشتند حسادت میکرد و به آنچه خودش داشت توجه نمی کرد  .
با همه حیوانات دعوا و بسر همه شان فش فش می کرد .
 سلام که نمیکرد هیچ ، جواب سلام هم نمی داد. همیشه غر میزد و بد اخلاقی میکرد .
حیوانات سرخود را تکان می دادند و میگفتند  :
" عجب غازی  ! عجب غازی ! "
یکروزی از روزها که غاز با اوقات تلخی از خواب برخاسته بود و در باغ و آبگیر  و چمنزار بدنبال غذا می گشت ،قو یی را دید  زیبا که مشغول شنا بود . قو گردنی بلند و پرهایی سفید داشت و با غرور در آب شناور بود  .
غاز کمی نگاه کرد و گردن خودش را در آب دید .
" این چه گردن زشتی است که من دارم . کوتاه و بد شکل. کاش گردن من هم مثل قو کشیده و زیبا بود  "
بطرف قو رفت و گفت  :
" میایی گردن هامون را باهم عوض کنیم . تو گردن منو بردار من گردن تورو  "
قو که در مورد اخلاق غاز شنیده بود فکری کرد و گفت  :
 "موافقم ولی خرابش نکنی و اگر نخواستی دوباره برام بیارش "
سپس  آن دو گردن هاشونو را با هم عوض کردند .

با اقتباس از یک داستان روسی - فریده

نظرات ()



سفر هندوستان قسمت 39
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

.   .   .

ما با زهرا زیاد بیرون می رفتیم معبدها را عکس هم گرفتیم ، ولی در جواب دوست عزیزی که خواسته بود عکس هم بفرستم . باید بگوییم عکسهاهمه خوب بود . وبا یک دوربین ولی وقتی به ایران آمدیم توی کامپیوتر ریختم متاسفانه به علت وارد نبودن  به کامپیوتر که ویروس داشت آمدند برای ویروسش کاری بکنند .که تمام عکسها از بین رفت ولی گفتند می شود دوباره عکسها را بیاوریم ولی هر کس به روش خودش وآنهمه عکس از بین رفت .خلاصه از این سفر ما فقط چند تا عکس که هنوز هم ندارم باید از بچه های اون مسافرت بگیرم ...
من همیشه فکر می کردم اشتباه می خوانم دلهی نو . وقتی از زهرا پرسیدم اسم شهررا بگوید گفت درست می خوانی ، انگلیس اسم این شهر یا پایتخت را دهلی نو گذاشته بود . برای اینکه تلفظ آن راحت باشد ولی بعد ازآن به اسم اصلی خودشان گفته می شود . این نظرات زهرا خانم بود چون چند سالی آنجا درس می خواند

نویسندهسبزآخناراحت

نظرات ()



خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧


امروز میخوام در مورد یکی از خاطرت دوران بچگیم بگم، یادم سال 68-69 بود که آتاری و کومودور تازه بطور عمده اومده بود توی بازار ایران اون موقع کمتر کسی تلویزیون رنگی داشت چون خیلی قیمتش بالا بود حداقل بابای من با حقوق کارمندی از پس خریدن یه سونی 14 اینچ برنمیومد، توی شهر ما مغازه هایی باز شده بود که میشد اونجا آتاری بازی کرد که هنوزم نمیدونم چی بهشون میگفتن که الان دیگه جاشون رو گیم نت ها گرفتن، توی هر مغازه چندتا تلویزیون سیاه و سفید بود با چندتا آتاری که هر روز کلی بچه اونجا تفریح میکردن که بعدها جاشون رو میکرو، سگا، پلی استیشن و کامپیوتر گرفت.

داداشم اینقدر به پدرم اسرار کرد تا مجبور شد حقوق یه برجش رو بده تا یه آتاری حافظه دار بخره، یادش بخیر با داداشم هر روز بازی میکردیم اینقدر بازی کردیم تا تلویزیون خراب شد و مجبور شدیم یه نو بخریم. هنوز اون آتاری رو داریم ولی دسته هاش دیگه کار نمیکنه، نمیدونم هنوز توی بازار میشه براشون دسته پیدا کرد یا نه.

وقتی فکر میکنم میبینم طرز زندگی مردم کلی عوض شده و اصلا قابل مقایسه با زندگی نسلهای قبلی نیست، قدیم سرعت تغییر در زندگی مردم خیلی کم بود ولی الان اینطور نیست و در هر روز چندین اختراع، اکتشاف، تحقیق صورت میگیره که در مدت کوتاهی ما اثرش رو توی زندگیمون تجربه میکنیم مثل همین سیر تکاملی بازیهای ویدئویی که ساده ترین مثال هست و از ظهور این بازیها توی ایران با اینکه چند سال نمیگذره ولی تغییراتی کرده که اصلا قابل مقایسه نیستن.
علیرضا رامتین  -  بلاگ یکی از دوستان

نظرات ()



مرغک بهاری من
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧

مرغک بهاری من ،
برایم بخوان .
ترانه های زیبا  .
از هوای بهاری ،
از روزهای آفتابی ،
از باران ، از باد ، از طوفان .
از برگ ریزان ، از لختی درختان
وقتی به سرمای زمستان رسیدی ،
کمی صبر کن .

فریده


نظرات ()



یک شعر از شاعر ایرانی
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧

و من همیشه دیر رسیدم

                             شاید

                 هر بار با قطار قبلی باید  می آمدم

حسین منزوی

نظرات ()



پروانه و تور
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧

 یکی بود یکی نبود . غیر از خدای بزرگ هیچکس نبود .

پروانه رنگین اولین روز زندگی خود راشروع کرد.
در سرزمینی پر از گلهای زیبا .
پروانه بازیگوش بود و رنگارنگ .
در زیر آفتاب داغ  بالای درختان و بوته ها ،
درمیان گلها  ،
پرواز می کرد.
کدام بهتر است  کدام زیباتراست کدام خوش بو تر است .
با خودش می گفت و می گفت .
می رفت و می رفت .
یک گربه سیاه وسفید پشمالو ،

در زیر یک بوته سرسبز ،
زیر یک درخت بلند ،
پروانه بازیگوش را دید .
پرید و پرید .
پروانه  از دست های گربه دورشد  .
رفت و رفت و رفت  .
تابه دشتی پر از گلهای سفید رسید .
چه زیباست  چه بوی خوبی .
چه گلهای قشنگی .
پایین و پایین  تر .
و درمیان گلهای سفید گشتی زد .
روی یکی از گلها نشست .
سرخوش و سرمست  .
 و دستی با یک تور  .   .   .

فریده

نظرات ()



خانه دل
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧


به خانه دل سر زدم
             هوا ابری بود و آسمان خاکستری
                                      هنگامه بارش است
                                      باید برگردم

فریده

نظرات ()



سفر هندوستان قسمت 38
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
.   .   .

امروز به این نتیجه رسیدیم (من وپروانه) چرا باید ما دیرتر از همه برویم توی لیست  درمانی .کارهایی که باید انجام می دادیم تمام شده بود و دوباره اضافه کرده بودند . بخاطر اینکه بیکار نباشیم .خلاصه این وسط چه اتفاقی افتاده بود و مقصر کسی بجز هما نبود که او هم نبود و3 روز بی خودی آنجا بودیم . زهرا با مادر پروانه خرید می کردند و به ما نشان می دادند واگر خوشمان می آمد برای ما می خریدند .
یکروز زهرا گفت برویم جایی که قیمتها خیلی ارزان است و ما دو نفر هم بیاییم .ماشینی گرفت وسوار شدیم نه به قصد خرید ،بیشتر بیرون رفتن بود .
زهرا از کشور هندوستان حرف می زد ومی گفت کشوری که همه جور دین وادیان دارد و به آن احترام می گذارد . مردم کشور فرهنگ بالا یی دارند .  می گفت هر چه می خواهید بپرسید اگر بدانم جواب می دهم .
از گاوهای آنجا سوال کردیم و اینکه چرا اینقدر این شهر با این که پایتخت است کثیف است .
زهرا میگفت موقعی که هندوستان زیر سلطه انگلیس بود ، گاندی به مردمان خود گفته بود گاوها را بیرون بیاورید که شهر را کثیف کنند تا می توانید شهر را کثیف کنید که انگلیسها از کثیفی بدشان می آید ، تا از
هند بروند ، ولی نگفت که وقتی انگلیسیها را بیرون کردند . گاو ها را
از خیابان ها ببرند .  .   .
متفکر نیشخندتعجب
نظرات ()



رخت های کودکی
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

گمان می کنم او را می شناسم
              همانکه در انتهای آ ن راه 
                             تا نزدیکی آن کوه
                                         تا کنار آن رود
                                             تا کرانه آن دریاچه
                                                    در انتهای افق ایستاده
           به عقب می نگرد
           می دانید رخت های کودکی اش را کجا آویخته اند

فریده

نظرات ()



رویا
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
رویاهایت را فرو مگذار
                  که بی آنان زندگی را امیدی نیست
                                           وبی امید ،زندگی را آهنگی نباشد
ازروزهایت شتابان گذرمکن
                   که در التهاب این شتاب
                                  نه  تنها نقطه ای سرآغاز خویش
                                             که حتی سرمنزل مقصودرا گم کنی.
نویسنده:
آیدین
نظرات ()



گله
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

ما یک رئیسی داریم که فکر می کند اگر لبخند بزنه کارمندش سواسفتاده می کند و یا توقع پاداش دارد واقعا نمی فهمم چرا کمبود خودشان را به این صورت جبران می کنند . کاش می دانستند که کارمندشان در درجه اول محتاج پول نیستند احتیاج به  گفتن خسته نباشید دارند . دل خوش دارند به نگاهی که از دل باشد . کاش می فهمیدند که میز و سمت همیشگی نیست و همانطور آدم را استخدام می کنند به همان حالت هم و یا شاید به همان  راحتی آدم  را  کنار می گذارند .

فاطمه

نظرات ()



ناتکین قسمت بیستم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

.    .    .
و اما از ناتکین  سنجاب شیطانو بازیگوش قصه مان بگویم
او در کناری افتاده بود و گویی بجای پوست بدنش فقط یک نیم تنه بتن داشت و خبری هم از دم زیبایش نبود . همان دم پر پشت و افراشته که بجای بادبان از آن استفاده میکردوسبب افتخارش بود. دیگر هیچ سخنی نمی گفت . هیچ آوازی نمی خواند و هیچ چیستانی طرح نمی کرد .
داستان شاید بنظر بیاید  تمام شده است . اما هنوز یک قسمت کوچک باقیمانده است .

حکایت از اینقرار بوده است که وقتی " ناتکین " شیطان  با سرو صدا  روی سر جغد پیر میپرد "   اولد براون " از خواب پریده و با وحشت و جیغ و سرو صدا بالهایش را برهم می زندو با تصور اینکه " ناتکین " هم یک هدیه پیشکشی است . او را با چنگال هایش گرفته و بدرون لاله می برد .
و از دم آویزان میکند تا   پوست او را بکندو سر فرصت بخورد.
اما " ناتکین "  با فشار و تقلای زیاد برای خلاصی خودش از چنگال جغد تلاش میکند که  متاسفانه نصف دم اش کنده می شود ولی " ناتکین "اهمیتی نمی دهد و بسرعت از پلکان درون لانه بالا رفته  و از پنجره زیر شیروانی  فرار میکند .
 .   .    .

از آنروز به بعد ، " ناتکین " سنجاب شلوغ و پر هیاهوی قصه ما  به سنجاب ساکت و مظلومی تبدیل می شود که از دم زیبایش فقط تکه ای باقیمانده است. دیگر شاد و بی خیال نیست  و در بالای یک درخت به تنهایی زندگی می کند  واگر روزی گذارتان به این جنگل بیفتد واز او   یک چیستان بپرسید ،
بطرف شما چوب پرتاب می کند  . پا بر زمین میکوبد، با اخم و عصبانیت و با صداهایی نا مفهوم جوابتان را میدهد .

و سنجاب  کوچولوی ما هرگز نخواهد  دانست که  " اولد براون " جغد  پیر و قهوه ای گوششهایش نمی شنید .

پایان
 

نویسنده   " بیاتریکس پاتر "    مترجم فریده و فاطمه جلیلوند

 

نظرات ()



الهه عشق
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

 

و الهه ی عشق مرا صدا زد

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود

و برای شب آواز می خواند

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید

و چه زیباست دیدن شوق زندگی در چشمان یک دوست

از بلاگ هذیانهای یک مجنون  : رضا

نظرات ()



قسمت چهارم داستان یک سیب
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

.    .    .

خار پشت سیب را برداشت و آ نرا چهار تکه کرد .
یک تکه به خرگوش داد و گفت  :
 " چون تو اول سیب را دیدی  . این سهم تو  "
تکه دوم را به کلاغ داد و گفت  :
 "چون تو سیب را کندی این هم سهم تو "
خار پشت تکه سوم را به دهان خود گذاشت و گفت  :
 " این هم سهم من چون من سیب را گرفتم "
و سپس تکه چهارم را به خرس دادند و گفتند :
 " این هم سهم تو  "
خرس تعجب کرد و پرسید :
 " بمن برای چی ؟ من که کاری نکردم "
 "برای اینکه تو ما را آشتی دادی و بسر عقل آ وردی "
بعد هرکدام تکه خود را خوردند و همه راضی بودند . زیرا خرس عادلانه حکم کرد و هیچیک را نرنجاند  .


ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی ترجمه گامایون در روسیه

نظرات ()



سفرهندوستان قسمت 37
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

.    .   . 

آن روز  نتوانستیم بیرون برویم چون 3 الی 4 ساعتی برق نداشتیم . ولی خوب  بجایش حرف زدیم ومعنی زندانی بودن را هم مادو تا (من و پروانه)  خوب فهمیدیم .
طبق معمول کارهای درمانی را انجام دادیم وشب هم به رستوران رفتیم .
بعداز شام من آمپولی بنام بتافرون که دکتر خودم در ایران داده بود . و یکشب درمیان می زدم ، گرفتم و زدم.
این آمپول باید حتما"در یخچال نگهداری شود . زهرا منو به اتاقم رساند و خداحافظی کرد رفت  . دیگر کاری نداشتیم رفتم توی اتاق  با پروانه حرف زدیم بقول مادرش توی این مدت ما حرف نزده نداشتیم و  بعد ازاین که از اینجا به ایران باز میگشتیم باید دوستیمان را ادامه میدادیم .ساعت 11 شب آمدم که بخوابم  . ازساعت تقربیا" 6بعداز ظهر این ساختمان آنقدر ساکت میشد که اندازه نداشت فقط صدای باز و بسته شدن  در بود که می آمد .
توی خیابانهای هند پرنده ها مثل شهر مشهد خودمان خیلی زیاد بودنند . کسی با آن حیوان کاری نداشت . آنها عادتهای  خیلی جالبی داشتند یعنی این که احترامی که به حیوانات می گذاشتند بی اندازه بود .هندیها نه تنها گاو  بلکه همه نوع حیوان را دوست دارند واحترام قائل هستند . وگوشت هم نمی خوردند . گوشت آنجا قاچاق بود حالا چه جوری هندی های مسلمان گوشت پیدا میکردند ، نمی دانم . . .

ساکتهیپنوتیزمخیال باطل

نظرات ()



ناتکین قسمت نوزدهم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

.   .   . 
ناگهان غوغا یی بر پاشد .  صدای پروبال زدن  و  جنجال و جیغ و فریاد جغد و ناتکین سراسر جنگل کوچک  میان جزیره را فرا گرفت  .
و سنجاب های کوچولو هراسان و ترسان بسرعت لابلای بوته ها ی پر پشت
مخفی شدند .
سنجاب های پنهان و لرزان در زیر بوته ها وحشی ، خبری از اوضاع نابسامان ناتکین نداشتند و جرات بیرون آمدن هم در آنها نبود .

.   .   .
وقتی مدتی گذشت و سکوت فضای جنگل رافرا گرفت، سنجاب های قصه ما کم کم سرشان و سپس تن و دم شان را از میان بوته ها بیرون آوردند . هوشیارانه و بیصدا  زیر چشمی اطراف را نگاه کردند .
همه جا ساکت بود و  آرام . گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است .
 جغد پیر قهوه ای آقای " اولد براون " مثل همیشه ، کنار  در لانه اش بیحرکت نشسته ، کاملا" ساکت و بیصدا . و چشمانش را هم مثل قبل بسته بود و چرت میزد .
   .    .    .

نویسنده   " بیاتریکس پاتر "    مترجم فریده و فاطمه جلیلوند

 

نظرات ()



نرمی و تندی
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

.   .   .
نشستیم و بافتیم
دانه در دانه
گره در گره
بند بر بند
همه آنچه نگاشتیم  ، چون شربتی خنک در لیوانی بلند
بنرمی و به تندی
در من  و  درتو
رو به شیرینی می رفت
نی را چرا برداشتیم ؟

فریده

نظرات ()



قسمت سوم داستان یک سیب
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

.    .    .

همه به طرف خرس دویدندو گفتند  :
" ای خرس ، تو در جنگل بزرگتر و عاقلتر از همه هستی  . بیا و بین ما بعدالت حکم کن . حکم حکم توست و سیب را به هرکس دادی مال اوست . "
و تمام داستان را تعریف کردند. خرس فکر کرد . فکر کرد وپشت گوشش را خاراند و پرسید :
 "کی سیب را پیدا کرد ؟ "
خرگوش گفت  :  "  من  "
 "کی سیب را از درخت چید ؟ "
کلاغ  قار قار کرد : " اتفاقا" من "
 "خوب کی سیب را گرفت ؟ "
خارپشت ونگی کردو گفت :  "من گرفتم "
 و خرس حکم کرد .
 "می دانید موضوع چیست . شما همگی حق دارید  و بهر یک از شما باید سیب داد ه شود . "
خار پشت و خرگوش و کلاغ گفتند :
 "اما در اینجا فقط یکدانه سیب  هست ؟ "
خرس گفت :  "پس آنرا به تکه های مساوی تقسیم کنید و هر یک تکه ای بردارید . "
همه دسته جمعی داد زدند  :
 "چطور  به عقل ما نرسید . "
.   .   .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی ترجمه گامایون در روسیه

نظرات ()



درس مادرم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
بگذارید یک خواب جالب و واقعی را برایتان تعریف کنم . مادر من یکسالی است که از دنیا رفته است و در مدت 3 سالی که در بستر بیماری بود میگفت که نذر او را در 28 صفر بدهیم و ما کوتاهی میکردیم تا اینکه در سالی که فوت شد نذر او را دادیم امسال که هنوز 28 صفر نیامده به خواب یکی از عروسهایش که ایرانی نیست و اصلا نمی داند شله زرد چیست امد . بدین صورت که یولا ( اسم عروسمان ) درخواب دید که یک قابلمه بسیار بزرگ در درون آن برنج زرد رنگ وجود دارد مامانم به آن سر می زند و مواظب آن است که خراب نشود فردای آنروز که اربعین بود برایشان شله زرد نذری می آورند . یولا گفت که این همان غذا بود که مامان مواظبش بود . مادرم بدینوسیله می خواست که نذرش را فراموش نکنیم. چشم مادر به ما درس قشنگی دادی شاید اگر به خواب ما می آمد بازم  اهمیت نمی دادیم .
فاطمه
نظرات ()



ناتکین قسمت هجدهم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

 " ناتکین    که دید بازم  جغد هیچی  نگفت . گستاخ تر شد " آقای " بی" پیر    آقای" بی  " پیر "
" هیکامور  ، هیکامور . دم در آشپز خونه شاه نشسته "
"همه اسبها ی شاه ، همه  مستخدم های شاه "
 "نتوانستند  هیکامور  ،  هیکامور "
 "را از جلوی در آشپزخونه شاه تکون بدند "

" ناتکین"  مثل یک جرقه آتیش بالا و پایین می پرید .
ولی هنوز آقای " براون " هیچ چیزی نمی گفت.
و " ناتکین "  دوباره و دوباره شروع کردناتکین پشت سرهم سروصدا میکرد و شعر های معنی دارمی خواند .
خواند و خواند و خواند
 ووقتی دید"  جغد پیر قهوه ای " جوابی نمی دهد زوزه ای چون باد کشید و درست روی سر " اولد براون " پرید . . .

 

نویسنده   " بیاتریکس پاتر "    مترجم فریده و فاطمه جلیلوند

 

نظرات ()



سفر هندوستان قسمت 36
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧


.     .     .

دو روزپیش از اینکه همه بروند ، هماکه آشنا تر بود ،یک مترجم گرفت . بخاطر اینکه صحبتهای دکتر را بفهمیم و اگر مشکلی داشتیم در میان بگذاریم . در ضمن مادر پروانه نمی توانست دو نفر را راه ببرد .
دختری بود دانشجو بنام زهرا ،دانشجوی سال آخر علوم سیاسی که به جمع ما آمد وبااو آشنا شدیم . دختر خوبی بود . قرار شده بود وقتی ما سه نفر تنها شدیم او پیش ما بیاید .
دیشب تنها بودم آنقدر فکر وخیال توی سرم بود که اندازه نداشت . از ایران این مدت خیلی تلفن داشتم و همه بی استثنا می گفتند صدایت خیلی فرق کرده بهتر شده ای (آخر توی صدام دیگر ناله نبود ).
صبح که از خواب بلند شدم ، مادر پروانه در زد وقتی باز کردم دیدم برایم صبحانه آورده خیلی تشکر کردم گفتم من معمولا" چیزی نمی خورم که گفت این چند روز را باید بخوری من برایت می آورم .
نزدیک ظهر وقتی کارهایمان تمام شد . زهرا آمد چون برق هم رفته بود با مامان پروانه رفتند و غذا گرفتند وچهار تایی خوردیم . دوستان رفتند و ما از وقتی تنها شدیم محیط دیگر خیلی خسته کننده شده بود . من و پروانه بیشتر در بیمارستان بودیم و بیرون نمی آمدیم  روز ها را بسختی  می شدتجمل کرد .حتی پروانه هم غر می زد که تاریخ بلیط ها را عوض کنیم زودتر برویم .  .   .

ناراحتافسوس

نظرات ()



فقط یک نام
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

.  .  .
چگونه بیابم شما را  .
فقط یک نام .  .  . که نمی دانم راستین است یا نه .
فقط یک شهر . که نمی دانم از کجا و درکجا .
فقط یک دوره . که نمی دانم کدامین دوره و  زمان .
تنها آن چیزهایی که در ذهن کودکی لانه کرده .
شما ای حقایق . ای راستی ها . کجایید  تا بیابم شما را .
و دورهای راستین خود را بشناسم  .

فریده

نظرات ()



آرام می آیند
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

بنام خدا

آن طرف خیابان بودم درست روبه روی خونه .هوا روشن و آسمان آبی بود. پر از آبی. چه زیبا بود.  هنوز کوچک بودم. لباس هایم یادم می آید . لباس هایم زیبا بود. مانند بچه ای که روبه روی خود را نگاه می کند .لباس هایم به اینگونه بود. حرکت کردم به طرف در باغ. خانه ما کوچک بود . حیاط نداشت اما به جای حیاط باغی چند برابر خود خانه داشت. الآن به در حیاط رسیده ام. زیر پایم را نگاه می کنم. پر است از مورچه. مورچه ها می آیند و می روند. خوب نگاه شان می کنم. بعد بالا و پایین می پرم و لگدشان می کنم. می خندم و دیگران را هم می خندانم و باز می خندم.

در طوری باغ را باز می کنم . از ابتدای در ورودی تا در خود خانه پر است از درخت و  گل . پر. سراسر درخت و گل.  یک راه سیمانی طولانی باغ را به دو قسمت می کند. بر روی این راه سیمانی راه می روم . به میانه های این راه که می رسم  در سمت چپ خود یک درخت گیلاس قرار دارد . احمد آنجاست. او دارد گیلاس می چیند. او را نگاه می کنم . این نگاه را به خاطر دارم . این نگاه های زیبا را خوب به خاطر دارم.

اکنون باز می گردم . دوباره به سمت در باغ . به آنجا که می رسم پدرم را می بینم با چند نفر از دوستانش.

مردها  می آیند  و  می روند. می خندند .  گاهی عصبانی  می شوند و   بعد آرام می گیرند و از هم جدا می شوند . می روند و در حال جدا شدن به هم فحش می دهند و دوباره یکدیگر را نگاه می کنند و باز می خندند.

آن طرف تر مادرم قرار دارد. مادر زیبایم. مثل همیشه آرام است. او آرام راه می رود و آرام می خندد.

زنها آرام می آیند و آرام می روند. آرام زندگی می کنند و آرام می میرند.

محمود کعبی 16 آبان 87 ساری

نظرات ()



قسمت دوم داستان یک سیب
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

  .   .   .
 
خار پشت ایستاد و گفت : این سیب مال منست . سیب خودش افتاد و من آ نرا گرفتم .
خرگوش جستی زد و خود را به خار پشت رساند و گفت  :
  "  فورا" سیب را بده به من . من آنرا پیدا کردم  "
کلاغ پر زد و بنزد آنها آمد و گفت
 "بیخود بحث و مشاجره نکنید  ،  این سیب مال منست . من آ نرا برای خودم کندم  "
هیچکدامشان نمی توانست با دیگری موافقت کند و هر یک داد می زد :
" این سیب مال منست . این سیب مال منست . "
جارو جنجال جنگل را پر کرد . کم کم کتک کاری شروع  شد .
کلاغ به بینی خار پشت نوک زد . خارپشت با خارهای خود خرگوش را زخمی کرد ، خرگوش هم به کلاغ لگد زد  >
 در این بینابین خرس پدیدار شد و عربده کشان گفت  :
 "چه خبر شده ؟ این چه جنجالی است که بر پا کرده اید ؟ "
 .   .   .

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی ترجمه گامایون در روسیه

نظرات ()



ناتکین قسمت هفدهم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

  .    .    .
روز ششم شنبه بود و سنجاب ها برای آخرین بار آماده شدند که برای جمع آوری دانه به جزیره بروند تا فردا که یکشنبه است و

تعطیل استراجت کنند و  بعنوان آخرین هدیه  ، از لانه یک پرنده تخم بزرگ بزرگی برداشتندو در سبدی که از سبزه های تازه  بزیبای بافته بودند قرار دادند .

و دوباره کیسه ها را برداشته سوار قایق ها شدند . دم ها را بادبان کردند و بسمت بیشه زارداخل جزیره  روانه گشتند .
هدیه با ارزش را جلوی  لانه  جغد روی سنگ بزرگ قرار دادند.

بازهم  " ناتکین " با سرو صدا و فریاد و در جلو صف  سنجاب ها می دوید و میخواند :
 
 " پیر اخموی خپله   "هامپتی دامپتی "
 " از بس خورده ، به پشت افتاده "
 "در حالیکه یک سفره  سفید دور گردنش پیچیده"
 "چهل تا دکتر و چهل تا اوستا "
نمی تونند  " هامپتی دامپتی " رو بنشانند"

 " اولد براون " جغد پیر قهوه ای  با اشتیاق تخم بزرگ پرنده  را گرفت .
لای یکی از چشمهاشو باز کرد و دوباره بست و بازهم هیچی نگفت .  .  .

نویسنده   " بیاتریکس پاتر "    مترجم فریده و فاطمه جلیلوند

 

نظرات ()