می نویسم تا بگویم آنچه را نگفته بودم.
آنجه در نگاه بچه هاست هر زمان گویای دل آنان نیست .به دل نگیریم.
کلام تو گویاست..
متن تو شیرین و دلنواز. منتظر تو هستم
آرزو
می نویسم تا بگویم آنچه را نگفته بودم.
آنجه در نگاه بچه هاست هر زمان گویای دل آنان نیست .به دل نگیریم.
کلام تو گویاست..
متن تو شیرین و دلنواز. منتظر تو هستم
آرزو
. . .
خیلی خوب.....خیلی زودتبدیل شد به خیلی بد . خیلی زود .
هیچ کس چیزی به من نگفت وبه همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد .
از شل سیلوراستاین فتانه
عزیزم
نهالی را که در باغچه دلت کاشته ای ، آبیاری کن
حتما" ، فرداهایت از میوه های شیرینش لذت خواهی برد
فریده
دوست اینترنتی من فتانه . برایت ایمیل فرستادم . لطفا آنرا بخوان .
فریده
سرزمین - روز - چرخش هجدهم
وقتی که با صدای پرنده های نغمه خوان پشت پنجره ، بیدار بشی ، حس طراوت و خنکی بهت دست بده ، دیگه از خودت بیخود می شی و روزت رو با آواز پرنده ها شروع می کنی و دیگه نمی فهمی چی می شنوی .فقط می شنوی ، صدای اونها رو که دارن باهم نقشه رفتن رو می کشند .
آرزو
. . .
اون روز صبح با سرو صدای زیادی که از آشپزخانه می اومد ، چرتش پاره شد . صدای کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال و جرینگ جرینگ لیوانها . گوشش رو تیز کرد :
مرد صاحبخانه می گفت : " چه خبره زن . مهمون داریم مگه ؟ "
زن جواب داد : " آره ، خب . مادر من ، خواهر من ، مادر تو ،برادر تو "
مرد گفت : " خوب چی می خوای بذاری جلوشون واسه شام ."
بهار
. . .
بیا یید از شوره زار خوب وبد برویم
چون جویبار , آیینه روان باشیم
برویم , برویم , بیکرانی را زمزمه کنیم
یکشنبه، ٢۴ آذر ۱۳۸٧ فتانه
. . .
هر روز که سرو صدا و گرد و خاک مرغ ها و خروس ها و جوجه ها از توی حیاط می اومد ، مرغ قصه ما توقفس گرم و نرمش چرت می زد . و هی دون می خورد . دیگه قد قد هم نمی کرد و همش تو فکر و خیال خودش بود .با پر های سفید و آویزان و گردن کج به گرد و خاک و رفت و آومد مرغ و خروس و جوجه ها نیگا می کرد . و نفس راحت می کشید .
بهار
. . .
هرروز زن صاحبخانه ، از تو ایون مرغ ها و خروس ها و جوچه ها رو دید می زد . اون روز هم زیر لب غر زد و گفت : " نیگاش کن . باز م شده یه گلوله پر . یه گوشه کز کرده . غلط نکنم مریض شده . " رفت تو پستو ، با یه قفس گنده سفید بیرون اومد . بالای سر مرغه ایستاد . مرغ ما هم که چرت می زد ، اصلا" نفهمید کی افتاد توی قفس . چشم که باز کرد دید تو ایونه و تو قفس ، جلوش یه کاسه آب و یه کاسه دون . قدقدی کرد و با خودش گفت :
" آها همین خوب است .این حق منه "
بهار
گریه نکن . . .
خورشید با تو همراه است و راهت را روشن کرده است .
از شب می ترسی ؟ اگر ماه نیست چراغ هست .
فریده
. . .
آفتاب زده بود . زن صاحبخانه در لونه رو وا کرد . خروس ها و مرغ ها و جوجه ها ، هولکی زدند بیرون . مرغ قصه ما ، لک و لک ، پشت همه ، سرش پایین و پرو بالش آویزون . زن صاحبخانه نگاه چپی بهش کرد و با دست کیشش کرد قاطی مرغ ها . ولی مرغ قصه ما بازم تو فکر بود " بابا خسته شدم . صبح تا غروب تو این حیاط به این بزرگی ول بگردم دنبال یه دونه ، اینجا ، اونجا . خسته شدم . یه گوشه وا می ایستم ، هرچی افتاد جلوم همون رو نک میزنم "
و رفت یه گوشه تو سایه ، یه گلوله سفید شد رو زمین . و رفت تو فکر و خیال . . .
بهار
. . .
می دونی چند بار تا صبح ،
همانوقت که آرام و آسوده در خواب ناز هستی ،
پتو را رویت می کشم و مراقب نفس کشیدنت هستم ؟
فریده
مرغ تنبل و خوشمزه
قد قد کنان پرو بالش و تکون داد . سر کوچولو و گردش رو اینور و اونور کرد . چشمهای ریزش دو دو می زد . راه افتاد . لک و لک دنبال بقیه مرغها و جوجه ها ، دنبال خرده نون ها و دونه ها . هی تک بزن .
غروب که زن صاحبخانه مرغ ها و جوجه ها رو جا کرد تو لونه ، رفت یه گوشه و سرگرد و قلنبه اش رو گذاشت کنار پرهای سفیدش و رفت تو فکر . . .
بهار
گربه پر افاده
دخترکی پشت میز نشسته بود و نقاشی می کرد ، ناگهان گربه خط و خالداری بنزدش آ مد و بتماشای دخترک مشغول شد و بعد این گربه کنجکاو پرسید : تو مشغول چه کاری هستی ؟ دخترک گفت : من برای تو خانه میکشم ببین ، این شیروانی خانه توست و این هم دود کش است که روی شیروانی دیده می شود و اینهم در خانه است
من در این خانه چکار خواهم کرد ؟ -اجاق روشن می کنی و شوربا می پزی بعد دخترک دودی را که از دود کش بیرون می آید نقاشی کرد
پس پنجره خانه کجاست ؟ آخر من گربه هستم و گربه ها از پنجره به اطاق می جهند دخترک گفت : بیا اینهم پنجره یک ، دو ، سه ، چهار و چهار تا پنجره برای خانه کشید - پس من کجا گردش خواهم کرد ؟ دخترک نرده ای بدور خانه رسم کرد و گفت : اینجا حیاط خانه است وتو اینجا گردش خواهی کرد گربه غرغری کرد و گفت : این چه حیاطی است ؟ توی این حیاط هیچی نیست -
دخترک گفت : صبر کن بیا این باغچه که تویش گل کاشته اند و اینهم درخت سیبی که سیبها از شاخه هایش آویزان هستند اینجا هم بستان است و درآن کلم و هویج سبز می شود
گربه اخمی کرد و گفت : کلم و هویج پس من کجا ماهی خواهم گرفت ؟ دخترک یک حوضی کشید و توی حوض چند ماهی رسم کرد و گفت : اینجا گربه کنجکاو پرسید : این خوبه اما بگو ببینم در این حیاط پرنده هم خواهد بود ؟ من پرنده ها را خیلی دوست دارم - پرنده هم خواهد بود بله بیا مرغ و اینهم خروس و اینهم غاز اینهم سه تا جوجه
گربه در اینجا لب و لوچه اش را لیسید و فرو فری کرد و آهسته پرسید : خوب موش هم در این خانه خواهد بود ؟ - نه موش دراینجا نخواهد بود - پس چه کسی از خانه مواظبت خواهد کرد ؟ دخترک یک سگ دانی کشید و کنار آن یک سگی رسم کرد و گفت : این سگ مواظب خانه خواهد بود بوبیک مواظب خانه تو خواهد بود
گربه چنان ترسید که دمش تکان خورد و حتی موهایش مثل سوزن راست شد ند و گفت : من از این خانه ای که تو برایم کشیده ای خوشم نمی آید من نمی خواهم در این خانه زند گی کنم و بعد مثل اینکه کسی او را رنجانده باشد از نزد دخترک رفت عجب گربه پر افاده ای
داستانی از یک نویسنده روسی ولادیمیر سوته یف ترجمه گامایون چاپ مسکو
چه کسی بود از من پرسید ، آن پرنده کوچک چرا بسوی آسمان آبی و
خورشید درخشان پرواز کرد ؟ تو می دانی ؟
فریده
نام ترا نمی دانم
اما می دانم که نامت از کلام رهایی مشتق است
و ریشه اش به معنی وسیع شکفتن گل برمی گردد
و با کلید آبی زیبایی تفسیر می شود
منزوی
ووا یک خروس کشید ولی یادش رفت رنگش کنه . خروس رفتش گردش. سگه تعجب کرد و گفت : چرا اینجور رنگ نشده گردش می کنی ؟ خروس بخودش تو آب نگاه کردو دید آها ، درسته ، سگه راست می گه . سگه گفت :غصه نخور برو پهلوی رنگ ها آ نها بتو کمک می کنند . خروس آمد پهلوی رنگ ها و گفت : رنگها ، رنگها ، به من کمک کنید .
رنگ قرمز گفت : خیلی خوب ، آنوقت تاج و ریش خروس را قرمز کرد ، رنگ آبی دمش را رنگ کرد ، رنگ سبز بالهایش را رنگ کرد ، رنگ زرد هم سینه اش را رنگ کرد . سگه گفت : حالا شدی یک خروس حسابی.
داستانی از یک نویسنده روسی ولادیمیر سوته یف ترجمه گامایون چاپ مسکو
نخستین روز زند گی
اگر آبی ترین برای من تویی ، پس آبی که از تو آبی ترینه ، بهترین آبی دنیاست .
اون نقطه ای که همیشه نقطه ی نور زندگی منه ، نقطه ای که پر ترین نقطه هاست .
فقط یک خط راست از اون نقطه می تونم بکشم .
یک نقطه ، یک خط راست به نقطه دیگری که نقطه آرزوها و امید هاست .
نقطه ای که پر ترین نقطه هاست .
یه نقطه آبی وصل می شه به یه نقطه دیگه که مکمل رنگ آبی است .
اون نقطه ، نقطه ی نارنجی زندگی منه .
آبی دنیای من ، همیشه آرام ترین و نارنجی دنیای من ،همیشه مهربان ترین .
دو نقطه پر در زندگی تو هم هست .
کافیه فقط چشماتو ببندی و توی ذهنت تصویر ملایم آبی و نارنجی رو ببینی .
حالا بعد از تمام شدن دوران تنهایی ، فهمیدم که نقطه مکمل من هم ، برای خودش آبی و نارنجی داره .
همون طوری آرام و مهربان ، پر و بی انتها ، تا ابدیت در ذهن آدم پرواز می کنه.
آبی مهربان تولدت از دور دست ها ، مبارک.
آرزو
یکروز در ستاره دوری
که بر مدار دلخواهی می چرخد
و ساکنان نا پیدایش همواره
آواز های سحر آمیزی می خوانند
من فصل های گمشده را خواهم یافت
منزوی
وقتی خوابیده ای ، نگاهت می کنم .
چقدر آرام ، ساده و زیبا هستی .
سرم را پایین می آورم ، بوسه ای بر گونه داغت می گذارم .
فقط خدا کند از خواب نپری .
فریده
,
دستت را به من بده و
بیا با هم به گلها ،
آسمان آبی ،
پرندگان ،
سلام کنیم .
فریده
ترجمه این داستان شیرین روسی در خود مسکو صورت گرفته
و برای محفوظ ماندن حق مترجم آنرا ویرایش نکردم
یکی بود یکی نبود . پسرکی بود اسمش ووا ،این ووا یک مداد داشت . ووا اغلب نقاشی می کرد و مداد هم حرفش را می شنفت و براش همان چیزی را می کشید که پسرک دلش می خواست . بهمین جهت هم این پسرک مدادش را خیلی خیلی دوست داشت . یکروزی که ووا خوابیده بود یک آقا موشه جست زد رو میز . مداد را دید ، قاپید و کشید وبرد توی لانه خودش .
مداد التماس کنان گفت : آقا موشه ، خواهش دارم منو ول کن . من به چه دردت می خورم ؟ آخر منکه چوبی ام . من را نمی شود خورد .
آقا موشه گفت : می خواهم تورا بجوم برای آنکه تمام دندانهایم خارش می کنند و عادت دارم که همیشه یک چیزی را دندان بزنم . ببین اینجوری !
و آنوقت آقا موشه یک گاز ریز و تیزی از بیچاره مداد گرفت .
مداده گفت : آخ ، آخ پس اقلا" بگذار برای آخرین دفعه یک چیزی نقاشی کنم و آنوقت هر بلایی که می خواهی بسر من بیار .
موشه قبول کرد و گفت : خوب ، اینجور باشه ، نقاشی کن ببینم ! ولی بدون که من از خیال خودم دست بر دار نیستم و تو را می جوم و تیکه تیکه می کنم .
مداد یک آه طولانی کشید و یک دایره رسم کرد .
آقا موشه گفت : می دونم چی کشیدی ، این پنیر هلندی است .
مداد گفت : گاس هم پنیر هلندی باشد . آنوقت سه تا دایره کوچولو کشید .
آقا موشه به حدس خودش ادامه داد و گفت : البته که پنیر هلندی است . اینهم سوراخهای توی پنیر است .
مداده موافقت کنان گفت : گاس هم سوراخهای توی پنیر باشه ، کسی چه می داند .و آنوقت یک دایره گنده کشید .
آقا موشک جیغ زنان گفت : آها ، فهمیدم این سیب است .
مداد گفت : گاس هم سیب باشد . و آنوقت چند تا از این خطهای دراز کشید .
موشه آب از دهنش جاری شد و فریاد زد : می دانم چه کشیدی . این کالباس است ! یا اله زود باش تمامش کن ، آخ چقدر دندانهایم می خارند .
مداد گفت : یک دقیقه صبر کن . و وقتی که این گوشه ها را کشید موشه فریاد زد :
وای می دانم چیه . این گر . . . ترا خدا دیگر نکش .
ولی مداد سبیلهای گنده ای کشیده بود . . . و موش ترسو زقی کرد و گفت : آها ، این یک گربه درست و حسابی است ! ای هوار ، بدادم برسید . و دوید رفت توی لانه اش .
و از آنوقت حتی پوزش را هم از توی سوراخ در نیاورده .
و مداده هنوز هم که هنوزه پهلوی ووا زندگی میکند .
ولی ببینید که چقدر کوچک شده است .
خوب حالا توهم بیا برای ترساندن موشها با مداد خودت یک همچو گربه ای بکش .
داستانی از یک نویسنده روسی ولادیمیر سوته یف ترجمه گامایون چاپ مسکو
یادم نیست ، پروانه رنگارنگ و زیبا را کی به باغچه دلم دعوت کردم .
تو وقتی پروانه را می خوانی ، بیاد داشته باش .
فریده
. . .
بی بی دوباره فکرش به اطراف رفت تا یک مطلب دیگر پیدا کند .
یکی دنبال یک خودکار میگشت که قبض را بنویسه . و از بغل دستی اش می پرسید " ببخشید شما یک خودکار
دارید ؟"
یکی از در وارد شد و شماره گرفت ؟ یک عدد بزرگ 169 و با تعجب به جمعیت و شماره اش نگاه کرد .
یکی می گفت " خانم ببخشید من سواد ندارم و نمی توانم بنویسم . شما به من کمک می کنید ؟
عده ای اومده بودند قبض آ ب و برق و تلفن و گاز را بدهند . یک عده پول می خواستند . بعضی ها پول می دادند و خلاصه
همهمه و سرو صدا . . .
که دوباره مادر و پسر پیدا شون شد . و بی بی خوشحال که داستانک کامل میشود .پسرک یک شیر پاکتی تو دستش بود ویک نی عصایی در دهانش و همانطور هم راه می رفت و هم می نوشید ( نوش جانش ) و بطرف صندلی ها می رفت که یکدفعه شیر پاکتی از نی جدا شد و در دستش باقی ماند . با حسرت مکی زد . نه از شیر خبری نبود .
حالا فکر کنید ، هم راه می ره ، هم مک می زنه و هم می خواد انتهای نی را داخل پاکت شیر فرو کنه . که نمی شه . مادرش سعی می کرد کمک کنه اما پسر کوچک تمایلی نشان نمی داد . می خواست خودش این کار را انجام دهد . او مشغول تلا ش بود و بی بی زمستون فکر می کرد :
" همین خیلی کوچولو ها هستن که یک روز می شن آقا پسرها و دختر خانوم های منظم و مرتب و بعد هم دوستهای خوب ما . که می تونند هرکاری رو که می خوان انجام بدن "
واقعا" شما ها چه راه سختی را برای آموختن گذرانده اید و ما بزرگترها چه مسیولیت سنگینی داشته وداریم .
بی بی میگوید : " بنظر شما بالاخره پسر کوچولو می تونه نی رو داخل پاکت شیر کنه ؟"
فریده
بیائیم یکدیگر را چنان که هستیم بپذیریم ، نه بیشتر و نه کمتر و نه آنطور که میخواهیم و بعد نتایج شگفتانگیز آن را ببینیم .
نویسنده فریبرز
بی بی زمستون امروز رفته بود بانک . خسته و بی حوصله از انتظار طولانی ، تو نوبت نشسته بود و بی هدف به اطراف نگاه میکرد . ناگهان به خودش گفت :
"بی حوصلگی معنا نداره ، منکه بیکار نیستم ،بی بی زمستونم . و باید در بلا گم هر روزه برای دوستان کوچکم مطلب بنویسم . پس باید بدنبال مطلب باشم . این بهتر ه تا اینکه بیکار بنشینم "
و شروع به جستجو کرد . که شانس یاری اش کرد و یکدفعه یکی از دوستان خیلی کوچک شما ، یک پسر یک یا دوساله ، کمی هم تپل که تازه راه افتاده بود و تمرین پیاده روی می کرد درست جلوی بی بی زمستون سر در آورد . و شد موضوع مطلب شما :
" اهه این کوچولو اینجا چه می کنه ؟ چه تمیزه ، چه تپله ، ( البته همه بچه ها خوشگل و تمیز هستند و بعضی ها هم بله تپل اند ) وای کفشها شو ببین ، یکی از همین هاست که صدا میده تا گم نشه "
پسرک بسرعت از چلوی بی بی رد شد . و یک خانم با عجله بدنبالش . پسرک بطرف در بانک دوید که چند پله ورودی داشت . و مادر هراسان او را گرفت . ترس در نگاه مادر و
لذت در نگاه پسر کوچک . و این تضاد چقدر زیبا بود . مادر فرزندش را از بانک بیرون برد .
" ای داد بچه ها ، داستانم نیمه کاره موند . همین . یک پسر تپل کوچک و . . . "
دنباله داره ، صبر کنید .
فریده
بوی ترانه گمشده می دهد
بوی لا لایی
که روی چهره مادرم نوسان می کند
" سپهری "
. . .
صبح که از خواب بلند می شوی ، پروانه کوچک تنهاییت را در
دل آسمان آبی رها کن . و شب که می خواهی بخوابی ،
ستاره های کوچک و بزرگ رویاهایت را با خود به رختخوابت
ببر و بگذار سر بر بالش بگذارند و با تو رویا ببینند .
فریده
بیایید از سایه – روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم
در برگ فرو د آییم
و اگر جای پایی دیدیم
مسافر کهن را از پی برویم
سپهری
امروز دو روز است که منتظر آمدنت هستم . امشب بالاخره می ایی .
آمدیم استقبال تا از ورودت گل بچینیم . وقتی از پله هاآمدی پایین در نگاهت ازدست دادگی را دیدم .
چقدر خسته و تنها . با آن همه حرف ، هیچ برای گفتن نداری.
فریده
. . .
توی آیینه نگاه کرد . کلاه بزرک نوک تیز و برداشت . موهای قرمزشو شونه کرد . شنل سرمه ای رو انداخت کنار . بلوز دامن صورتی خوشگلشو تنش کرد . بدون شنل چقدر قشنگ شده بود . با اون رنگ قرمز موهاش . چوب جادویی رو تو کمد کنار آلبوم ها ی عکس قدیمی گذاشت . دوید تو حیاط . آفتاب وسط آسمون بود . گل صورتی رو بو کرد . دست کشید رو سر گربه سفید پشمالو . توی کوچه بچه ها دنبال توپ پلاستیکی راه راه می دویدند . توپ قل خورد و اومد جلوی پاهاش . بچه ها ساکت نگاهش کردند . یه لگد محکم به توپ زد و دوید میون بچه ها . وای چقدر دوست دورش بود . چقدر دوست
بهار بختیاری
ماهی کوچولوی قرمزت ، در تنگ بلور دلت ، دلش گرفته است فکر می کنم دیگر وقتش رسیده او را به دریا برسانیم .
می گویی " دریا بزرگ است می ترسم گم شود . "
آری دریا بزرگ است ولی پراز ماهی های قرمز و کوچولو است .
فریده
بالا خره برام خریدند. یک عروسک تپل مپل و دوست داشتنی . پس چرا دیگر ندارمش . چه بر سرش اومد ؟ چی شد .؟ خوابیده بودم . مثل همیشه تنها . رفته بودند میهمانی . وقتی آمدند نیمه های شب بود . عروسک رو گذاشتند کنار سرم رو بالش . خودم رو بخواب زده بودم . از این کارها نمی کردند . باورم نمی شد . تاصبح به عروسک دست نزدم . همینطور رو باش کنارم بود . " واقعیت داره ؟ وجود داره ؟ مال منه ؟ خواب نمی بینم ؟ "
بهش علاقه مند شدم . دوستش داشتم . ولی حالا دیگه ندارمش . چطوری ازم گرفتنش ؟ چرا ؟
خاطره بدست آوردنش همیشه با من است ولی از دست دادنش را بیاد ندارم . راستی عروسکم چه شد ؟
فریده
. . .
تنها نشسته بود . هواگرم بود . شنل سرمه ای و کلاه بزرگ نوک تیز ، اذیتش می کردند . مادرش جادوگر بود . مادر بزرگش هم جادوگر بود ، مادر مادر بزرگش هم جادوگر بود . مادر ، مادر ، مادر ، بزرگش هم جادوگر بود . مادر . . .
چوب جادویی کنار دیوار افتاده بود . صدای بچه ها از توی کوچه می اومد . اون که شنل و کلاه داشت ، موهای قرمز داشت چوب جادویی داشت ، پس چرا هیچ دوستی نداشت . ؟
بهار