درباره نویسنده
فریده جلیلوند
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فریده جلیلوند
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بهداشت روان در کودکان
  • با توهین و تحقیر ابراز وجود کن
  • با توهین و تحقیر ابراز وجود کن قسمت اول
  • نوروز مبارک
  • شاید وقتی دیگر
  • صفات ثانویه جنسی، نوجوانان را می‌ترساند
  • دختران و پسران متفاوت یاد می گیرد
  • هیچ مادری کامل نیست
  • بیان فکر بدون خشونت و پرخاشگری به کودکان
  • ایا فرزندتان می داند که دوستش دارید ؟
  • 8/8/
  • بیش‌فعالی در پسران شایع‌تر از دختران است
  • ازدواج‌های فامیلی و افزایش انواع اختلالات جسمی و روانی
  • آشنایی با "اختلال شخصیت ضد اجتماعی"
  • آشنایی با "اختلال شخصیت ضد اجتماعی" قسمت اول
  • یاد یار مهربان
  • بچه‌هایی که از خودشان بزرگ‌ترند
  • 6 نکته‌ای که باید هنگام تنبیه فرزندتان رعایت کنید
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت پایانی
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت دوم
  • از غریزه اصلی تا خودشکوفایی قسمت اول
  • یاد
  • قابل توجه مدیران پرشین بلاگ
  • اعتماد به نفس در کودکان
  • کمی صحبت
  • چرخه خواب
  • امید
  • جرأت داری، نخوان!
  • Between The Miles
  • پرخاشگری در مدرسه قسمت پایانی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
دوستان من
  • پرشیا
  • ارتباط با بجه های دنیا بزبان انگلیسی
  • Scientific
  • ستاره های پر فروغ
  • حمل افتاب - معرفی نویسندگان و شعرا
  • چشمان تو - فتو بلاگ
  • هنر چاپ - گروه طراحان نش
  • شالیز
  • لولی دیوانه - شالیز
  • بانوی خورشید
  • کامپیوتر تایمز - حسین
  • شالیزارهای شعر دهکدهء ما
  • اشنا - محمد
  • امیر امیریان
  • جام جم
  • ایسنا
  • فارس نیوز
  • همشهری
  • A Library for the World's Children
  • کیهان بین المللی
  • روان پژوه
  • هفته نامه سلامت
  • دنیای کودک تبریز
  • سازمان بهزیستی
  • کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
  • سامانه مدیریت ارتباطات شهرداری تهران
  • روزنامه های ایران
  • مجله ها
  • یونیسف
  • translate
  • translator
  • translation- pras translator
  • شبکه های تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران
  • اپلود عکس و فایل
  • ابزار رایگان بلاگ ها و سایت ها
  • اینده نیوز رسانه مستقل
  • جدید ترین اخبار روز
  • خبر گزاری مهر
  • ثبت احوال
  • هوشنگ
  • ماهی کوچولو های زندگی
  • ღღღرزღღღ
  • علی کارنما یه روزی ، یه چیزی . . .
  • لاله واژگون-آرزو
  • فرشاد موتمنی سکوت مقدس
  • انتخاب سخن عشق سخت است - محمد
  • مهدي دمي‌زاده
  • اصغر عظیمی مهر
  • تلخند - مهرداد نصرتی
  • استاد رضاپارسی پور دامغانی
  • شعر و ترانه -علی اصغر کیانی
  • مهدی جلیلی ( شاعر شاعرانه ها )
  • بردیا
  • شیدا ترین
  • برای همه مفید ( حاج اقا حق دوست )
  • مسعود رازقی
  • باد مهربون
  • بهناز
  • جادوی مهتاب (سمیرا)
  • چهل درجه زیر شب
  • بزرگترین وبلاگ دانلود ایرانی ( رضا )
  • ابر باران
  • دکتر فرهاد
  • پاریس پریسا
  • چکمه
  • اروشا ( محمد مهدی )
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین
  • روزی روزگاری
  • استاذنا
  • سارا فلاح - آرامش خیال
  • سلام زندگی پسر من هم
  • سیاوش (زندگی به خاطر تو)
  • شاد ترین وبلاگ ایرانیان
  • شناسه
  • شهاب بهمنی
  • صبر و رضا - مصطفی فرهی
  • طلوع امام زمان ( ع )
  • عشقولانه - نیما
  • فریاد با سکوت
  • ((( دریای عکس )))
  • گل های استثنایی انزلی
  • محمد خادم سیبی برنگ خون
  • مهد کودک رنگین کمان
  • مشعل داران
  • موج های سنگی ( محمد خاکی زمانی )
  • ندا رفیعی
  • هذیانهای مجنون
  • یک قلب پاک . . . رضا
  • تک درخت تنها - حسین
  • ادرس پزشکان و بیمارستاتهای ایران
  • بنیاد امور بیماریهای خاص
  • ایران سلامت
  • پرواز را بخاطر بسپار - امین
  • سایه - مرتضی بارویی
  • ادمک اخر دنیاست
  • رهگذر کوچه عشق - کیهان
  • معلولیت محدودیت نیست - امین
  • انجمن حمایت از مبتلایان به دیستروفی
  • کلبه بارونی - سایه قرمز
  • دل نوشته های ندای مهتاب
  • شکرانه - فرشید
  • خورشید خانوم
  • اشک غزل - سید مسیح شاه چراغی
  • مولود
  • دستهای کیهانی - مریم
  • زیستن با معلولیت - نرگس
  • فصل دلتنگی - فاطمه / ج
  • طلوع آرامش در زندگی ) محمد )
  • دلارآ - فروزان حورلو
  • دلتنگی های یک عمه
  • بهار بختیاری " دختر من " - برگهای تبریزی در باد می رقصند
  • صدا و سیمای مرکز آبادان
  • دل نوشته ها - تنها
  • غریبه
  • ناکجااباد - صمیم
  • کانی عه لی ( علی قاسمی )
  • دوستانه
  • وب سایت رسمی اقای مصطفی رحماندوست
  • دوستداران فرمان فتعلیان
  • آوای سکوت
  • زی زی
  • وفا داری
  • اشیانه - بهرام
  • شمیم بهار
  • پرواز روی بالها - پوپک
  • فیل کوچولو - شایگان عزیز
  • فقط شعر و دیگر هیچ
  • کلوب
  • پسر پارسی
  • ستاره طلایی - شادی شفیعی
  • پیمانه
  • وبلاگ شخصی استاد امین الرعایا - داوود عزیز
  • زخم های سرخ
  • به سادگی
  • دبیرخانه نظر سنجی دنیای مجازی
  • بیا تو پشیمون شدی با من !
  • ایهار
  • خانه کلاغ
  • مشاور خانواده
  • سپیده صبح
  • تبریزیها در باد می رقصند
  • دلم گرفته برایت - حسین عباسیان
  • شاه شمشاد قدان
  • فرشته طلایی
  • کدهای اضافی کاربر



    free counters Feedjit Live Blog Stats

به نام خدا
امروزهایت رنگین فرداهایت امیدوار ...
فرزندان وابسته‌
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸

فرزندان وابسته‌

 این گونه فرزندان در سنین مدرسه و تحصیل نیز برای درس خواندن وابسته باقی می‌مانند و چنانچه والدین در امور درسی فرزندان بسیار دخالت و به آنها کمک کنند دانش‌آموزان دچار وابستگی زیاد شده و همین مساله مانع پیشرفت موثر آنها می‌شود.

در چنین مواردی چنانچه والدین برای انجام تکالیف به آنها کمک کنند نه تنها دانش‌آموزان را به خود وابسته می‌کنند، بلکه موجب تزلزل و افت تحصیلی آنها در سال‌های بعد نیز می‌شوند. کارشناسان معتقدند والدینی که در سال‌های ابتدایی مدرسه تا حد زیادی در انجام تکالیف به فرزندانشان کمک می‌کنند در سال‌های بعد به دلیل حجم مطالب و کیفیت آموزشی قادر به این کار نخواهند بود و به پیشرفت فرزندشان صدمه می‌زند.

اما والدینی که هنگام لزوم، فرزندان را راهنمایی کرده، اما در عوض زمان مشخصی را برای انجام تکالیف و مطالعه آنها تعیین می‌کنند تا میزان بازی و تفریح به حد معقولی کاهش یابد، دانش‌آموزانی متعهد و مسوولیت پذیر تربیت می‌کنند. کودکان منزوی بیشتر دچار افت تحصیلی می‌شوند.

با توجه به این‌که کودکان منزوی نه تنها در ارتباطات اجتماعی، بلکه در دوران تحصیل نیز با مشکلات زیادی رو‌به‌رو هستند بنابراین بهتر است پیش از ورود به دبستان از نظر اجتماعی تقویت شوند.

شرکت در بازی‌های دسته جمعی و گروهی مناسب، زمینه را برای تقویت مهارت‌های اجتماعی و یادگیری کودکان فراهم می‌آورد.

کارشناسان به والدین توصیه می‌کنند کودکان را بیش از حد محدود نکرده و با امر و نهی‌های مکرر آنها را از برقراری ارتباط با دیگران دور نکنند، زیرا این گونه کودکان بتدریج منزوی شده و دچار مشکلاتی خواهند شد.

در عین حال چنانچه کودکان پیش از ورود به محیط‌های اجتماعی بزرگ‌تر مانند دبستان مهارت‌های اجتماعی را نیاموخته باشند، ممکن است در دبستان هم به دلیل افزایش ارتباطات و هم به دلیل مسائل گوناگون یادگیری دچار اضطراب بیش از حد و افت تحصیلی شوند.

لازم به ذکر است هنگام بازی‌های کودکان نیز صرفا به مشاهده و زیر نظر داشتن آنها به منظور جلوگیری از خطر بپردازید و در درگیری‌های میان کودکان نقش قاضی و داور را ایفا نکنید تا آنها خودشان ارتباط موثر را بیاموزند.

مترجم : سحر کمالی نفر 
 منبع: ecanada

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



نیامده زود رفتی
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸

نمی سوزم  ،   

            که چرا تو را ندیدم  .

       می سوزم   ،

           که چرا نیامده  ، زود رفتی  .

فریده

نظرات ()



اما من که میدانم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!
فتانه
نظرات ()



شازده کوچولو قسمت شانزدهم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸

.  .  .
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم . تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده . گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته ، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند . اما این یکی ، یک روز از
 دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده بود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخاک نازکی که به هیچ کدام از شاخاک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود . بعید نبود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد  . اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست ‌به‌ کارِ آوردن گل شد . شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود ، به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید  .
اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت ، دست اند ر کار خود آرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه ‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب  می‌کرد  . سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست . دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید .  نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی  ،  زیبائیش رو نشان بدهد   .
اهوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود ! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست
با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت  :
  " ! اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است  "  .   .   .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

وقتی زمانی طولانی تنها بمانی  .
می توانی برای تنهاییت بخوانی  .
می توانی برای تنهاییت بنویسی :

" عشق من به پرندگان حقیقی است  "
و می فهمی،مدتهاست که به پرندگان مهاجر عشق می ورزی و این عشق حقیقی است  .

فریده

نظرات ()



وابستگان امروز ، افسردگان فردا
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

وابستگان امروز ، افسردگان فردا

کودکانی که نمی‌توانند به تنهایی تصمیم بگیرند  ودر بزرگسالی قادر به پذیرش مسوولیت امور شخصی خود نیستند، شخصیتی وابسته دارند و دچار یاس و افسردگی می‌شوند.

بسیاری از این قبیل افراد با وجود این‌که در دوران بلوغ و بزرگسالی به سر می‌برند، اما هنوز مانند یک بچه نیازمند توجه و تایید هستند و اگر این توجه و تایید را دریافت نکنند؛ دچار اضطراب و در مواردی حتی افسرده می‌شوند.

روان‌شناسان معتقدند شخصیت هر فرد بیانگر نحوه نگرش او به خود و دیگران و چگونگی ارتباط برقرار کردن با افراد و محیط اطرافش است و این نوع تعامل با اطراف می‌تواند مشکلاتی ایجاد کنند.

وقتی افراد شخصیتی غیر قابل انعطاف و به بیان دیگر سازش ناپذیر و یک بعدی دارند دارای اختلالات شخصیتی هستند.

افراد وابسته وقتی به مهمانی می‌روند، دوست دارند همه به آنها توجه کرده و آنها را تحسین نمایند.هر گونه رفتار و حرکت و کلامی‌را بارها تجزیه و تحلیل می‌کنند مبادا نکته‌ای منفی در آن وجود داشته باشد. گاهی اوقات حتی از این‌که دیگران مورد توجه بیشتر باشند ناراحت شده و دچار افسردگی می‌شوند. هرگونه حرکت چشم و دست و مکث در گفتگو را تعبیر می‌کنند و در مواردی‌کودکانی وسواسی هستند و تمایل دارند همه چیز کامل و بی‌نقص باشد و دوست دارند همه مثل آنها فکر کنند.

به طور کلی چنین افرادی بیش از حد برونگرا بودن و مرتب به محیط اطراف و خارج از خود توجه دارند. و از آنجا که هیچ چیز را کامل نمی‌بینند از هر نقصی، تعبیر منفی کرده و دچار یاس و افسردگی می‌شوند.

مترجم : سحر کمالی نفر 
 منبع: ecanada

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت پانزدهم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

.   .    .
 "اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب ، پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست  ،
واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»،
 اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟   "
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه
حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین ، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم  :
  " گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گلت یک تجیر می‌کشم... خودم...  "
بیش ازاین نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم  . یا به‌اش بپیوندم  چه دیار اسرارآمیزی است

دیار اشک   .   .    .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



نجات عشق 2
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

.  .   .

آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد و عشق دیگرناامید شده بودکه ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد .
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شنهای ساحل بود رفت .از او پرسید : آن پیر مرد که بود ؟
علم پاسخ داد : زمان   .
عشق با تعجب گفت :زمان ؟ اما چرا او به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .

فتانه

نظرات ()



هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کودک و نوجوان 4
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

آثار  :   هوشنگ مرادی کرمانی

                      نویسنده ارجمند کودک و نوجوان

 داستان

  • معصومه
  • من غزال ترسیده‌‏ای هستم
  • قصه‌‏های مجید
  • بچه‌‏های قالی بافخانه
  • نخل
  • چکمه
  • داستان آن خمره
  • مشت برپوست
  • تنور
  • پلو خورش
  • مهمان مامان
  • مربای شرین
  • لبخند انار (مجموعه داستان)
  • مثل ماه شب چهارده
  • نه ترو نه خشک
  • شما که غریبه نیستید (خاطرات )

فیلمنامه

  • کاکی
  • تیک تاک
  • کیسه برنج

نمایشنامه‌‏ها

  • کبوتر توی کوزه
  • پهلوان و جراح
  • ماموریت (تلویزیونی)

اقتباس سینمایی

  • داستان صنوبر(بیگانه) ، محصول افغانستان
  • قصه‌‏های مجید (چهارده داستان)یازده فیلم تلوزیونی و سه فیلم سینمایی ، کارگردان کیومرث پوراحمد
  • خمره (فیلم سینمایی)کارگردان: ابراهیم فروزش
  • چکمه (فیلم سینمایی) کارگردا ن: محمد علی طالبی
  • مهمان مامان(فیلم سینمایی) کارگردا ن : داریوش مهرجویی
  • تنور(فیلم سینمایی) کارگردان : محمد علی طالبی
  • مثل ماه شب چهارده ، ۱۱ قسمت سریال تلویزیونی ، یک فیلم سینمایی(کارگردان: محمد علی طالبی) جوایز و

افتخارات

  • جایزه جهانی اندرسن - سال ۱۹۸۶ میلادی
  • جایزه ویژه هیات داوران جایزه هانس کریستین آندرسن- سال ۱۹۹۲ میلادی
  • جایزه کتاب سال ۱۹۹۴ کودکان و نوجوانان اتریش
  • سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر (بهمن ۱۳۷۲)
  • جایزه مهرگان ادب
  • عنوان نویسنده برگزیده کشور کاستاریکا
  • جایزه خوزه مارتینی (نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین) - سال ۱۹۹۵ میلادی

 منابع =‎کتاب نیوز  - ویکی پدیا  

 

 

 

 

 

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت چهاردهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام  .
   " مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی ! "
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت  :
 " تو همه چیز را به هم می‌ریزی. همه چیز را قاتی می‌کنی! "
حسابی از کوره در رفته‌ بود موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید  .
 " اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رو ، ته توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده. هیچ وقت کسی را دوست نداشته .هیچ وقت جز جمع زدن عد دها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است . ! "
که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم !» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده  . او آدم نیست، یک قارچ است  . ! "
 "یک چی؟ "
  " یک قارچ ! "
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود .
- " کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود
 این ، کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند . پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟  ! "
.   .   .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



شهابی گذشت
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

دیشب تا صبح ،
چندین بار در را گشودم .
آسمان ستاره باران بود  .
ماه هم میدرخشید  .
اما اثری از تو ندیدم  .
شهابی بسرعت گذشت  ،
آیا تو بودی ؟

فریده

نظرات ()



کار کرد کره هوش از 18 ماهگی تا 5 سالگی
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

کره هوش

 

برای کودکان ۱۸ ماهه به بالا می توان از وسایلی استفاده کرد که قدرت انطباق و جاگذاری را افزایش داد . کودک در این سن می تواند اشکال مدور را در جاهای خود قرار دهد و با تلاش شما و خودش بعد از بازی کردن با وسایلی که برای این منظور ساخته شده اند قادر خواهد بود هر شکل را سر جای خودش قرار دهد .

یکی از نمونه هایی که میتوان پیشنهاد داد کره های هوش می باشد . کره هوش وسیله ای ست که   اشکال مختلف  بر روی کره بصورت حفره هایی تعبیه شده است . کودک شما در مرحله ی اول سعی می کند که اشکالی که دقیقا اندازه ی حفره ست از آنها عبور دهد به همین منظور شکل های مدور را راحت تر جا میاندازد که دایره در مرحله ی اول و اولین شکلی می باشد که میتواند از آنجا رد کند و به ترتیب بیضی و سه گوش و چهار گوش و ... می تواند از جاهای مخصوص خود عبور دهد .

در قدم دوم بعد ار اینکه اشکال را از جاهای خود عبور دهد برای آشنایی با رنگها رنگها برای او تکرار میکنید در اینجا ذکر این نکته ضروری ست که فقط رنگها را برای او تکرار میکنید نه اینکه از بخواهید که رنگها را به شما نشان دهد  چون که کودکان به طور معمول در سه سالگی می توانند سه رنگ را تشخیص دهند تا زمانیکه خود کودک شما میل به گفتن رنگ ها و اینکه شما احساس می کنید که میتواند رنگ ها را تشخیص دهد .

گاه سوم شناساندن اشکال هندسی است که در اینجا از شکل های آسان که یاد گیری تلفظ آن ها ساده است را شروع می کنید و دایم اسم های آنها را تکرار میکنید و آخرین مرحله استفاده از تلفیق رنگ و شکل است و این زمانی ست که کودک شما با بشتر رنگهاو اسامی شکل هایی که با او بازی کردید آشنایی دارد.

این نکته را در نظر داشته باشید که این وسیله ی آموزشی از ۱۸ ماهگی شروع می شود  و تا ۳ و ۴ و ۵ سالگی می تواند کاربرد داشته باشد نه اینکه از او بخواهید این مراحل را در مدت کوتاهی انجام بدهد .

منبع دنیای کودک تبریز

نظرات ()



هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کودک و نوجوان 3
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

.    .     .

لمس آنچه که می‌‏نویسد از خصوصیات نثر کرمانی است، که در تمام داستان‌‏های قابل درک است. می توان گفت مرادی با تمام وجود می‌نویسد.

 

برای جلد دوم " قصه‌‏های مجید" در سال 1360، لوح تقدیر شورای کتاب کودک را دریافت کرد. و در سال 1364، همین قصه‌ها جایزه‌ی مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت.
استفاده از ضرب‌المثل‌‏ها و آداب و رسوم عامه، کاربرد واژگان محاوره‌‏ای، آمیختگی نظم و نثر از ویژگی‌‏های بارز آثار هوشنگ مرادی کرمانی است.

 

کرمانی در سال 1992 از سوی داوران جایزه جهانی "هانس کریستین اندرسن" در برلین به دلیل تاثیرعمیق و گسترده در ادبیات کودکان جهان به عنوان "نویسنده‌ی برگزیده سال 1992" انتخاب شد. وی همچنین عنوان نویسنده‌ی برگزیده کشور کاستاریکا، جایزه‌ی "خوزه مارتینی"، نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین را در سال 1995 میلادی از آن خود کرد. همچنین از سوی شورای کتاب کودک، نامزد دریافت جایزه یادبود "آسترید لیندگرن 2007" شد. شورا، این نویسنده‌ی بزرگ ایرانی را به سبب خلق آثار ماندگار و تاثیرگذار برای دریافت این جایزه معرفی کرد؛ آثاری بیادماندنی با طنزی قوی که شخصیت های داستانی محبوبشان چون مجید و بی‌بی بدون احساس سرافکندگی و شکست در نهایت فقر و نیاز به زندگی لبخند می‌زنند. .  .

منبع :

  موسسه « میراث اهل قلم »     « کتاب نیوز »

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت سیزدهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

 .  .   .

من چه می‌دانستم؟ سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
  " پس خارها فایده‌شان چیست؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط ، دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت . مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که :

 "  خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند . آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند  "
د . . .
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که
- " حرفت را باور نمی‌کنم !  گل‌ها ضعیفند . بی  شیله‌پیله‌اند . سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند . این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند "
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم. » اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت  :
  "  تو فکر می‌کنی گل‌ها    "
من باز همان جور بی‌توجه گفتم  :
 " ای داد بیداد ! ای داد بیداد ! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم  "
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
  "  مساله‌ی مهم . !  "    .   .   .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



میخواهم بمانی
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸


می خواهم  بمانی   .
تا دلیلی برای ادامه راهم باشی   .
پس بیا  ، گفتنی ها را بگوییم  . فاصله ها را نادیده بگیریم  .
تا شاید انچه  می کاریم ، ماندنی شود  .

فریده

نظرات ()



هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کودک و نوجوان 2
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

.  .  .

طنز در زبان مرادی کرمانی گزنده، تلخ، عصبی، و همراه با نفرت و بدبینی نیست، بلکه ملایم و نسبتا" تلخ است. خنده‌ی حاصل از طنز موجود در آثار مرادی، بیشتر از روی دلسوزی و ترحم است تا تحقیر و تمسخر. هوشنگ مرادی کرمانی با تمام رنجهایی که هنگام یادآوری گذشته و نگارش آنها متحمل می‌شود،  عاشق نویسندگی است. او معتقد است که برای نوشتن خلق شده است و نه کار دیگری.

 

«برای من رنج نوشتن زیباترین رنج‌‏هاست. من به دنیا نیامده‌‏ام که برج بسازم یا رئیس جمهور شوم. من به دنیا آمده ام که نویسنده شوم. بهترین دوست من قلم و کاغذ است. زمانی که می‌‏نوشتم، هیچ وقت فکر نمی‌‏کردم آن قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می‌‏کردم و لذت می‌‏بردم."

در سال 1353 « قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی "خانه و خانواده" رادیو نوشت. قصه‌‏های مجید انعکاس زندگی حقیقی مرادی بود که همراه با "بی‌‏بی" پیر زن مهربان، زندگی می‌‏کرد.  

اولین جایزه‌ی نویسندگی‌اش به خاطر" بچه‌های قالیباف‌خانه" بود که در سال 1359 جایزه‌ی نقدی شورای کتاب کودک و جایزه‌ی جهانی اندرسن در سال 1986 را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان می‌‏کند که به خاطر وضع نابسامان زندگی خانواده، مجبور بودند در سنین کودکی به قالیباف‌خانه‌ها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. درمورد نوشتن این داستان می‌گوید:« برای نوشتن این داستان ماه‌‏ها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم».

 

منبع :

  موسسه « میراث اهل قلم »     « کتاب نیوز »

نظرات ()



نجات عشق ( 1 )
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس ، زندگی می کردند :شادی ، غم ، غرو ، عشق و....
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت و
همهء ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ،چون او عاشق جزیره بود .
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ، عشق از ثروت که با قایق با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟
ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجودئ ندارد .

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود ، کمک خواست .
غرور گفت نه نمی توانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .

غم نزدیکی عشق بود ،پس عشق به او گفت : اجازه بده ، تا من با تو بیایم.
غم باصدای حزن آلود گفت : آه ،عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و اورا صدا زد . اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید . 

آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد و عشق دیگرناامید شده بودکه ناگهان صدایی سالخورده گفت :   .   .   . 

فتانه

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت دوازدهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

.  .  .
راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا!

اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی  .
 " یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم  "
و کمی بعد گفت " خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد "
 " پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده "
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد  .
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ها تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید :
" گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟  "
 "  گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد  "
 " حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟  "
 "آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند  "
   " پس خارها فایده‌شان چیست؟ "  .  .  .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



تولدت مبارک دوست عزیز من
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

امروز هم فهمیدم دوستمی  و هم فهمیدم

تولدت است و هم فهمیدم در بیمارستانی

چقدر  هم خوشحال و  هم غمگینم   .

فریده

نظرات ()



برای محمد مهدی دعا کنید
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

محمد مهدی  هدیه خداوند است

برایش دعا کنید

تازه میخواستم بلاگت رو لینک کنم . که میکنم . تازه میخواستم باهات حرف بزنم که میزنم . برام فرقی نمی کنه باشی یا نباشی و همه  موقع وقتی فرشته آسمون سروشم ر ا دعا میکنم تو را هم دعا میکنم . آخر توهم فرشته خدایی

و نعمت برای پدر و مادرت . محمد مهدی عزیز برایت دعا میکنیم

فریده .

نظرات ()



فکر میکنم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸


فکر میکنم
باید به حد کافی شجاع باشی ،
هنگامیکه از  وادی خاطره ها گذر می کنی .

فریده

نظرات ()



هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده کودک و نوجوان 1
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

زندگینامه  اقای هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده شهیرکودک و نوجوان

من هوشنگ مرادی کرمانی هستم.16 شهریور ماه 1323 در روستای سیرچ از توابع کرمان، در منتهای سختی و محرومیت و فقر به دنیا آمدم، از 8 سالگی کار کرده‌‏ام؛ از همین دوران به خواندن علاقه خاصی داشتم. تا 15 سالگی در کرمان بودم و زندگی‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد.»

 

دوره‌ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته‌ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. او فعالیتهای هنری خود را از سال 1340 با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد.

 

در سال 1347 با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتی‌اش را گسترش داد. اولین داستانش در مجله‌ی "خوشه" منتشر شد که نامش " کوچه ما خوشبخت‌‏ها" بود و حال و هوای طنز آلود داشت. در آثار بعدی خود دردها و رنج‌های زندگی‌اش را با رگه‌‏هایی طنزآمیز به داستان تبدیل کرد.

«این داستان‌‏ها، حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگی است؛ یعنی من به زندگی خودم چنگ زدم و آن را به تصویر کشیدم و داستان‌‏هایم همه ریشه در زندگی من دارد. زمانی که دیدم مردم دردهای مرا گوش نمی‌‏دهند، سعی کردم آنها را به زبان طنز بگویم»   .  .  .

 

منبع :

  موسسه « میراث اهل قلم »     « کتاب نیوز »

نظرات ()



باغکم و ابر شیطون
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

باغکم و ابر شیطون

رفتم تو باغکم .
 همه جا سبز شده  ، در گوشه و کنارش ، درختان و درخت چه هایم برگهای تازه داده بودن . درخت ها ی میوه به گل نشسته و
لابلای سنگ ریزه های کف باغکم ، علفهای تازه روییده بود. بیل کوچولوم را برداشتم  و رفتم سراغ گل و گیاهام  .
همینطوری که داشتم خاک رو زیرو رو میکردم ، می کاشتم و می کاشتم  ( نا گفته نماند ، زیر لبم زمزمه هم می کردم ) یکدفعه یک ابر بزرگ پیداش شد و روی من و باغ کوچکم سایه انداخت سرم رو بالا کردم و به اسمون نگاهی انداختم . چه ابری  .
حتما تا حالا به ابرهای بهاری نگاه کرده اید و می دانید که چه قدر  انبوه و درهم و قشنگ اند . من نگاش کردم  . اونم منو نگاه کرد .
جا خوش کرده بود و همانطور سمج بالای سرمون نشسته و تکان نمی خورد . بهش گفتم :
"  ابر بهاری میشه لطفا" کمی رد شی . آفتاب بتابه روی گل و گیاهام ؟ "
هیچی نگفت . از جاشم تکان نخورد . به خودم گفتم  :

" خوب خسته میشه .خودش می ره . ابر بهاری که یک جا نمی مونه . می ره اونور تر . "
مدتی گذشت . ولی ابره  همانطور مونده بود . به آسمونهای دیگه نگاه کردم . ابرهاشون می امدند و می رفتند و هواشون صاف می شد .
آفتابی می شد . ابری می شد . دوباره آفتابی می شد  .
باز بهش نگاه کردم . اونهم به من نگاه کرد . اون نگاه کن . من نگاه کن . خیلی خیره سر بود و لجوج . صدام و بلند کردم  . صدام و کوتاه کردم . مهربون شدم . خشن شدم  . داد زدم . بیداد زدم  . که ناگهان پشتشو بمن کرد .  وای اونورش سیاه سیاه بود و این بار  نوبت اون بود . غرید و غرید و صداشو از منم بلندتر کرد . ترسیدم  . ( چی ؟ ترس نداره ؟ ) خلاصه تا اومدم پاشم و بساطم  جمع کنم و در برم ، شیر آب رو باز کرد . سرتا پا م خیس خیس شد . زمینم خیس شد  . باغکم خیس شد .  همه جا رو اب گرفت  .
اونقدر بارید و بارید که نا پدید شد . بهش گفته بودم . ولی گوش نداد . گفتم برو . گوش نداد  . 

 اونوقت آفتاب شد  . جاتون خالی چه افتابی  .
اما ، ابره  ، اگه به حرفم گوش میکرد، اگه یک کم اونور تر میرفت و اگه پشتشو به من نمیکرد . .  . فکر میکنید هنوز تو آسمون بود ؟

فریده

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت یازدهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸

   .   .   .

اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام
از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود . آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم .تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده . به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم ؛ یعنی وقتی که به من گفتی :
    "غروب آفتاب را خیلی دوست دارم . برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم  "
  "هوم، حالاها باید صبر کنی . . . "
 "واسه چی صبر کنم؟ "
 " صبر کنی که آفتاب غروب کند "
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی  :
  " همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم  "

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



یه چیزی بگم
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸


یه چیزی بگم ؟
چند روز پیش که داشتم فکر می کردم یهو نگام بتو افتاد . همینطوری زل زده بودی تو چشمام 
دیدمت . چقدر  تازه و سرحال و شاداب شده بودی .
یکهو شیطون گولم زد  . وسوسه شدم  . . . 
" اگر بچینمت و بذارمت توی آب  . . . می تونم یک گلدون دیگه ازت درست کنم . اونوقت دوتا
میشی  .   سه تا میشی و .  .  .
تا اومدی نگاهتو از م بدزدی ، قیچیت کرده بودم .

فریده

نظرات ()



اشارات
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸


میدانیم که شتر حیوان صبوری است .خار می خورد، آرام آرام راه می رود . بسیار پر طاقت است و صبور .
روزی طفلی مهار شتری را می گیرد و اورا صدها فرسنگ در بیابانی بی آب و علف می‌راند . شتر هم صبورانه اطاعت می کند . تا بالاخره به یک پرتگاه هولناک می‌رسند،
ناگاه شتر زمام خود را می کشد و دیگر پیروی نمی کند .
طفل دنبال شتر می دود و با هزار مشقت دو باره زمام شتر را به دست می آورد .
بعداز مدتی حرکت ، آرام از شتر می پرسد : شتر خوبم تعریف کن ببینم چه شد که طغیان کردی و فرمان نبردی ؟ نزدیک بود مرا در ، درهءهولناک پرتاب کنی .
شتر جواب می دهد : انعطاف هم اندازه دارد . در هر کاری رعایت حد به جاست بعضی اوقات با بعضی افراد نمی شود به نرمی رفتار کرد چون هر چه بیشتر انعطاف نشان دهیم آنها طمع خویش را بیشتر می کنند .


                صبر خوب است ولی تا جایی که طرف مقابل نخواهد به ما صدمه بزند و سؤ استفاده کند

فتانه

نظرات ()



دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست " پایان "
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸

.   .    .
اخ راستی یادم رفت برایتان بگویم این روستاکجای ایران عزیز و تاریخی ما قرار دارد  .
روستای دوان  در فاصله 12 کیلومتری شمال غربی شهرستان کازرون و در دامنه یکی از شش  رشته کوه استان فارس قرار دارد .
این کوهها نمکی و گچی و مال دوره سوم زمین شناسی است . یعنی بسیار بسیار قدیمی و چشمه های بسیار  از اب های گوارا  و یا ابهای گوگردی و گچی یا نمکی است . این کوهها در قدیم بسیار سرسبز و پر از جنگل و جانوران گوناگون بوده  و آب و هوای  انجا  معتدل و خنک و در زمستان برف و بارا ن فراوان داشته و خلاصه پر از نعمت های خداوندی و افسوس که امروز از ان همه زیبایی و نعمت ها چیزی باقی نمانده .و ما ادم ها که همیشه فکر می کنیم همه چیز دنیا برای ما افریده شده است ، جانوران کمیاب و درختان نادر و سرسبزی این مناطق را  بین برده ایم .
در این روستا اثار تاریخی زیادی وجود دارد . فسیل های صدف ها و سنگهای اعماق دریا ها  ،   اتشکده باستانی از زمان ساسانیان 
ته ستون های سنگی نقش دار   دوران ساسانی و قبل از آن ، اثار بجا مانده از دوران دیلمیان  ،  سلجوقیان ، لوح هایی بخط کوفی
 از قرن پنجم هجری سنگ قبر های بسیار قدیمی مربوط به  قرن پنجم هجری مناره مدور سنگی و گورمغول در نزدیکی دره امانت  مربوط
به قرن هفتم هجری  ،  زیارتگاهی  بنام شاه سلیمان که اهل دوان معتقدند  متعلق بیکی از فرزندان امام موسی کاظم ( ع ) است  .
 اثار باقیمانده از خانه های سنگچین باستانی ،  باقیمانده دیوار چین ها ، چند تنور قدیمی  و از همه جالب تر غاری در دل کوه و بسیار
دست نیافتنی بنام  ا شکفت جلال الدین یا غار ملا جلال که محل مطالعه و تفکر دانشمند بزرگ ایرانی قرن نهم هجری بنام جلال الدین محمد سعدالدین اسعد دوانی بوده است  .
 خاندانهای مختلف این روستای تاریخی  ،  خانواده هایی اصیل و تحصیل کرده و دانشمند بوده اند و در تاریخ ایران از انان نامبرده شده است  . 

فریده
 

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت دهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸

 .   .   .
باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو ،گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید . یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود . بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد . تمام سیاره را
 می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.

 شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت : " این، یک امر
انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص
دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند و عین هم‌اَند ، با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست .  "

یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی
من هم حالی کند. گفت : " اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد  .  .  .  "

آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگردان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: " بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید !  " .  .  .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



دویدیم و دویدیم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸


دویدیم و دویدیم .

      سر کوهی بهم رسیدیم     

            یکی  مون از این ور رفت  .

                           یکی مون از اونور  .

فریده

نظرات ()



دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست " پنجم "
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

گفتم که خانه این خانم یک ایوان دارد با یک سکو برای نشستن ایشان و یک در دولنگه که قبلا" چوبی بوده ولی بعد متاسفانه به بیک در  اهنی تبدیل شده . در سمت چپ ایوان باز هم یک سربالایی هست ( امان از دست سربالایی)که از یک طرف بیک تکه زمین کوچک حصار کشیده ای وصل میشود و محل مرغ و خروس و جوجه های  خانه است و تعدادی بوته های  انگور ، سبزیجات و نهال های مختلف دارد و از طرف دیگر دوباره یک سر بالایی که به یکی  از رشته کوهها می رسد .
وارد خانه  که میشویم اول هشتی خانه  قرار گرفته که یک فضای مربع شکل با سقفی گنبدی و  طاقچه هایی برای نگهدار ی هیزم و اشیا مختلف دارد و در ابتدا برای نگهداری حیوانات بار بر  خانه بکار میرفته است  و  بعد باز هم  یک سربالایی که قبلا " چند تا پله  بوده و چند سال است بخاطر خانم  قسمتی از ان را صاف کرده اند .زیرا او عمل قلب داشته و بالا رفتن از پله برایش خوب نیست. سپس می رسم به یک حیاط که در یک طرف ان وسایل بهداشتی و حمام و یک انبار قدیمی برای نگهداری اذوقه  و چند اطاق  بهم متصل با سقف های گنبدی شکل  با طاقچه های فراوان که زمانی از ان ها برای نگهداری وسایل
مختلف استفاده میشده البته این خانه  مثل  بیشتر خانه های روستا  باز سازی شده ولی هنوز ساختار قدیمی خود را حفظ کرده
است . مثلا"  تنوری تاریخی داشته که متاسفانه خرابش کرده اند . اتاق ها ، درها و پنجره های خیلی قدیمی داشته که عوض شده
و یا فضایی برای  اشپزی داخل محیط اتاق ها برای خانم خانه بوجود امده و غیره . ا ز داخل حیاط به پشت بام پله میخورد و وای از پله های بلند و لی  دیدن ان منظره بسیار جالب به بالا رفتنش می ارزد که می بینی تمام روستا و کوه ها و دشتها و خانه ها و خلاصه زمین و زمان در دید توست و هر ماشینی از ان دور ها وارد منطقه شود در دید تو است .   .   .

فریده

 

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت نهم )
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

 .   .    .  داشت چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
- " بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟  "
-  "  آره. همین جور است . "
-   " آخ! چه خوشحال شدم!  "

نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-  "  پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟

 من برایش توضیح دادم که بائوباب   " بُتّه نی "ست.
 درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند. از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت:

-  "  باید چیدشان روی هم .  "
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که :

- "بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.  "
-  "درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟  "
گفت:  " -دِ! معلوم است!  "

و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.راستش این که تو اخترکِ
 شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد . یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا کی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌اید و اول با کم رویی شاخاک باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخاک  ، شاخاک تربچه‌ای
گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند . اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند .  .  .
اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



داستانهای کوتاه ( قسمت دوم )
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

  .    .    .

داور دستور به قطع مسابقه داد ولی استاد مخالفت کرد و گفت : نه مسابقه باید ادامه یابد .
پس از این که دو حریف باز رودر روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت اورا به زمین کوبید و برنده شد !
همهء سالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق ، اشک می ریختند .
پس از پایان مسابقه ، پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : استاد چگونه من حریف قدرتمندم را شکست دادم؟
استاد با خونسردی گفت : ضعف تو باعث پیروزیت شد !
وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی ، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تورا بگیرد ، در حالی که تو دست چپ نداشتی   .

فتانه

نظرات ()



اندازه نفسهایم
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

عزیز دلم

           می دانم که هم امروز با منی

     پس به اندازه نفسهایم ترا می شمارم

فریده

نظرات ()



دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست " چهارم "
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸


.   .   .

خانه این بانوی عصا بدست یکی ازدو یا سه  خانه ایست که دربالاترین قسمت روستا در دل کوه ساخته شده است .   
 برای رسیدن باین خانه باید یک سربالایی تند را  بروی ( وای از سر بالایی و سر پایینی . بی بی زمستون و قلبش ) بعد
 می رسی به یک ایوان زیبا  که از انجا میتوانی تمام  روستا و جاده ورودی ان را به بینی . 
همه خانه های روستا یک ایوان کوچک یا بزرگ دارند که رو به مغرب است و از انجا  غروب خورشید را می بینی و شکوه و
جلال خالق اسمان وزمین را عبادت می کنی  . در این ایوان یک سکو کنار در بلند و دو تکه ان است و این خانم محترم در
زمانها ی مختلف روی ان می نشیند و از انجا مناظر اطراف را نگاه میکند و لذت میبرد  و تازه  از همه مهمتر ، ایوان در این روستا محل ارتباط همسایه ها  با یکدیگر و سایر اهالی روستا است آنها در ایوان ها نشسته و با هم احوالپرسی میکنند و خبر می دهند و خبر می گیرند  . غم ها را فراموش و یا درغم و شادی هم شریک می شوند  و یک چیز جالبتر می دانید چیست  ؟
زبان  اهالی این روستا  است که آنهم  یگانه است .
بچه های گلم اگر بدانید بچه زبانی در اینجا صحبت میشود ؟  زبانشان هم ما دوهزار سال قبل است . یک چیزی شبیه  ( پهلوی )فارسی قدیم تازه خودشان میگویند از پهلوی قدیمی تر است .  نه اینکه از زبان فارسی امروزه چیزی ندانند  ولی وقتی با هم حرف میزنند فقط و فقط از زبان خودشان استفاده میکنند . اهالی و خانواده های این محل  تاریخی بسیار به روستا  ، محل زنگی ،  دین  و تاریخچه خانوادگی خود پای بند هستند و وفا دارند تما م افرادی که برای زندگی بهتر به شهرهای دیگر ایران و یا کشورهای دنیا مهاجرت کرده اند
 هرگز روستای خود را بدست فراموشی نسپرده و همیشه برای بهبود زندگی اهالی  تلاش و کوشش میکنند .
مادر بزرگ قصه  ما هم  خانواده پدری و مادریش اهل این محل بوده و سالهای پیش به روستا کوچ کرده اند وهمسرمرحومشان در یاری رساندن به اهالی روستا همیشه پیشقدم بوده  و با تلاش های او و تعدادی دیگر از اهالی برق ، گاز ،آب  ، تلفن ، بانک ، مخابرات ، دفتر پست ،دبستان پسرانه و دخترانه ،  برپایی آنتن رایو و تلویزیون ، ایجاد راه اسفالته و شاهراه اصلی به شهر کازرون و بسیاری دیگر امکان پذیر شده است  .  .  .

فریده 

 

نظرات ()



شازده کوچولو ( قسمت هشتم )
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

.    .    .

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم:
«یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند.
آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته . این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود . فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد . من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام . تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی
 بسته هیچ کار دیگری نکرده ، و تازه آن هم در شش سالگی،دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌اید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه.
از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌اید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «باید پیر شده باشم».

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



زندگی ( قسمت پایانی )
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

.  .   .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگها را پر کرد ند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید (ایا لیوان پر شده است .)بله پر شده !
استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استاد سؤالی بکند ، دانشجویان با خنده فریاد زدند : بله پر شده !
بعد از آن که خنده ها تمام شد ، استاد گفت : )این لیوان مانند شیشه عمر شماست وآن قلوه سنگ ها هم چیز های مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ،  فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برا یتان باقی ماندند ، هنوز هم زندگی شما پر است .)
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد .(ریگها هم چیز های دیگری در زندگی هستند که در زندگی مهمند ، مثل شغل ، ثروت ، خانه ، و ذرات شن هم چیزهای کوجکو بی اهمیت زندگی هستند .) اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند .این وضغیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .

فتانه

نظرات ()



پاره شد
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

آنچه تنیدیم پاره شد  .      

      ریسمان بحد کافی محکم نبود .

یا دستهای ما ؟

فریده

نظرات ()



وسایل بازی متناسب با سن کودک ( قسمت دوم )
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

روش استفاده از پازل

.   .   .

برای آگاهی این نوع  والدین به عرض می رسد پازل یک نوع وسیله برای انطباق و شناسائی اشکال و تصاویر مختلف می باشد ، زمان شروع بازی با پازل بعد از پایان دو سالگی پیشنهاد می شود ( البته این سن پیشنهادی است و بسته به توانائی کودک می باشد ) استفاده از پازل های دو تکه می باشد یعنی استفاده از تصاویری که برای کودک آشنا باشد و بتواند آن ها را در کنار هم قرار بدهند و تصویر را کامل کنند ، بعد از اینکه توانستند پازل های دو تکه را کار کنند بصورت تدریجی تعداد قطعات زیاد می شود بطوریکه به پازل های 3 یا 4 تکه و بعد پازل های پله ای ( پازل هائی هستند که بصورت پله ای زیاد می شود بطور مثال چهار شکل جداگانه به ترتیب به 2، 4 ، 6 ،8  تکه تقسیم می شود ) می رسد .

 

باز هم ذکر این نکته ضروریست برای شروع کار پازل  استفاده از پازل های ساده که کودک شما توانائی انجام آن را داشته باشد توصیه می شود چون بزرگترها هم همین جوری هستند وقتی بتوانند یک مسئله را حل کنند اشتیاق به حل مسئله ی دیگر را پیدا می کند و در صورتیکه حل مسئله سخت باشد بعد از مدتی کلنجار رفتن قید حل مسئله را می زند  .

منبع = دنیای کودک تبریز

 توسط  : وحید

 

 

نظرات ()



دوان روستای دو هزار ساله و بانوی عصا بدست " سوم "
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

خلاصه براتون بگم که  مردمی که از دست ستمکاران به اینجا پناه اورده بودند . اول تعدادشان کم بود و کم کم زیادتر شدند و تشکیل قبیله  ، خانواده و روستا را دادند . خانه هایشان را از سنگ هایی که پای کوهها افتاده بود ساختند و از شکار حیوانات جنگلی  زندگی میکردند و بالاخره به این فکر افتادند که کشاورزی کنند . اما چطور ، دامنه این کوهها شیب تندی داشت و زمین ها هم همه سنگی و سخت بود ( ولی میدونید برای ادم ها هیچ چیزی سخت نیست چون با خراب کردن و ویران کردن طبیعت به انچه می خواهند میرسند .)
 پس دور تا دور بستر و دامنه کوهها  و شیبهارا  بصورت دیواره هایی سنگچین  ساختند و با بافاصله از دیوار قبلی یک دیوار جدید چیدند و بین این سنگچین ها مرتب و سنگهای اضافی را برداشتند و خاک ریختند و کشاورزی را شروع کردند و با اینکار شان از محصولات خود  محافظت  کردند  .انروز ها باران زیاد در این منطقه می امد و محصولات این روستا  بسیار متنوع بوده و خانواده های زیادی  برای زندگی بانجا می امدند ولی از چندین سال پیش که جنگلها از میان رفته و اب و هوا خشک شده  در این سنگ چین ها انگور و گندم بدست میاورند و ابیاری هم بعهده بارندگی های فصلی است .
گلهای من براتون بگم که امروزه این حصار های سنگچین تاریخی ،در دنیا  یگانه است .و وقتی از بالای تپه ها، به این دیوار چین های بی همتا نگاه می کنید  بنظرتان می اید که وارد یک نمایشگاه  زیبا از چیدمان سنگی شده اید از همین نمایشگاههایی که  در گوشه وکنار دنیا برگزار می شود  .   .   .

فریده

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت هفتم
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند  که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد.  آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند .بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد.
اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتربود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو اینه
 که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند  . و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند  .و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند .  .  .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



یادت هست
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸

برای آنکه نمی دانم یادش هست یا نه ؟
یادت هست ؟
روزی  روزگاری ، یکی بود یکی نبود .
مزارع سرسبز  ، دشت بیکران ، سکوت و تنهایی آرامش ، لذت کودکی ، بازی  .  .  .  و آن جالیز سبز و بزرگ  در   .  .   .
کوچک بودیم و بزرگ .
دویدنت را بیاد  داری ؟
و همه آنچه به من گفتی  از آینده .
یکی بود یکی نبود  . غیر از خدا هیچکس نبود

فریده

نظرات ()



وسایل بازی متناسب با سن کودک قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

روش استفاده از پازل

 

یکی از مشکلات رایج والدین در برخورد با فرزندان خود ، استفاده از وسایل و بازی هایی است که متناسب با گروه سنی بچه ها  نیست . آنها ابراز می کنند که کودک من علاقه ای به استفاده از این وسیله ندارد .

 

پازل را می توان در این گروه قرار داد ، بیشتر والدین برای کودکان خود پازل هائی را می خرند که دارای قطعات زیاد و از حوصله ی یک کودک 2 یا 3 ساله خارج است ، وقتی خود را در مقابل انبوهی از قطعات کوچک می بیند که باید آنها در کنار هم قرار داده و شکل مورد نظر را درست کند ، علاوه بر اینکه از این بازی هیچ نوع آموزشی نمی بیند ، بلکه از بازی با پازل یک نوع تنفر و انزجار پیدا می کند ، که در صورت تکرار، چون با توانایی های کودک سازگار نیست این بازی را طرد می کند.

 

به یکی از والدین کودک سه ساله برای انتخاب بازی مورد نظرشان می خواستم راهنمایی کنم ، پازل را معرفی کردم . ایشان عنوان کردند که اصلا فرزند من از پازل بدش می آید و هر موقع که من پازل را آورده و خواستم که باهم بازی کنیم او از کنار من رفته و خودش مشغول بازی دیگری می شود . در جواب سوال من که از کدام پازل ها استفاده می کنید ، گفتند که از همان هایی که در بازار رایج است و بر روی یک صفحه با قطعات 20 الی 30 تکه هستند . .  .

منبع = دنیای کودک تبریز

 توسط  : وحید

نظرات ()



دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست " دوم "
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

حالا چرا پناهگاه  براتون میگم  : دورتادور این محل را کوههای سنگی خیلی بلندی پوشانده که بالا رفتن از انها خیلی سخت و  مشکل و نشدنی  بوده  (  هنوز هم همینطور) و فقط یک راه باریک و سربالا انجا را به بیرون وصل میکرده .  دامنه این کوه نسبت به دشت های اطراف بسیار بلند است بالا رفتن از این سربالایی بسیار سخت بوده  وکمتر کسی از وجود این محل خبر دار میشده اما مردم روستا  میتوانستند همه جا رابه بینند  و   آمدن هر غریبه ای را بفهمند  . خیلی قدیم قدیم ها هم   افراد وحشی و غارت گر و بیرحم زیاد بودند که  به مردم دیگر  دایم حمله کرده و خونه و زندگی شون را می بردند و همه چیز را به آتش می کشیدند و این بهترین محل برای زندگی بوده . الان هم با اینکه کوهها بر اثر فرسایش باد و باران سالیان سال و دخالت های مردم تقریبا قابل بالا رفتن شده  بازهم از دورن روستا  میتوانی همه   محیط خارج را به بینی و کسی تو را نبیند  .
طفلک  مردم اون دوره ها  که در اینجا مخفی شده بودند ، حتی از ترس برای خانه های سنگ چین خود پنجره نمی گذاشتند . میگویند شاید برای اولین بار چند قبیله برای فرار از دست دشمنان به اینجا پناه اورده وساکن شده اند  و یا شاید  خانواده هایی از دست پادشاهان و حکمرانان فرار کرده و در اینجا  مانده اند . انها خانه هایی از سنگهای اطراف
کوهها و کف این دریای قدیم ساختند . باور میکنید هنوز هم تعدادی از این خانه ها باقی است و یا خرابه ها انرا میتوانید به بینید  .  .  .

فریده

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت ششم
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد  :
- " مگر کجا می‌تواند برود؟ "
- " خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود . "
- " بگذار برود...اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است! "
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که :
- "یک‌راه هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌ره . "
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد :  =  " اخترک ۳۲۵۱ "
دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک     " ب۶۱۲ آمده‌بود  "  این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند  ،که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد.  آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند  .   .   .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

 

نظرات ()



عادت کرده ام
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸


می شود گفت عادت کرده ام  .
هر شب بگشایم در ، ورودت را به بینم .
ردت را دنبال کنم ، خط نوشته ات را بخوانم  .
و به امید شبی دیگر و ورودی دیگر .
بیدار بمانم .

فریده

نظرات ()



دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست " یکم "
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

دوان روستای دوهزار ساله و بانوی عصا بدست

سلام به بچه های خوب ونازنین بلاگم .  بی بی زمستون بی وفا نشده که برا ی شما ننویسه .
من همه اش برای شما فکر میکنم ولی گاهی حق بدهید که دلم تنگ بشه و برای خودم هم بنویسم . آخه پارسال چون زمستون نبود بی بی زمستون بجاش زمستونی شده بود .خوب منم مثل شما کودک بودم و نمی دانم کودکی  داشتم یا نه .  امید دارم همه تون کودکی داشته باشید . اسباب بازیهاتون هیچوقت گم نکنید  . منکه عروسکم را گم کرده ام و نمی دانم کجا پیداش کنم . باز من یک عروسک داشتم . خیلی ها همون عروسک را هم نداشتند  .
میخواهم یک قصه رو شروع کنم نه چندان بلند و طولانی که حوصله تون سر بره و البته نمیشه خیلی هم کوتاه باشه  .
البته این قصه واقعی است چون در مورد یک روستا است . یک روستای بسیار بسیار تاریخی  . اگر  تا هزار  بشمرید و دوباره هزار تای دیگه  ،اونوقت میشه  قدیمی بودن این روستا را  متوجه شوید . آره راست میگم .  دوهزار سال تاریخ  فعلا"  ازش پیدا کرده اند
حالا بانوی عصا بدست کیه ؟ یک بی بی زمستون دیگه که از بی بی زمستون شما  بیشتر  ، بیشتر ، زمستونی تره . یک مادر بزرگ مهربان برای خانواده نسبتا" بزرگش و نوه های پسر و دختر و شیطون و بلا که حالا بعضی هاشون خودشون خانواده دارند و فرزند
پس به بینید چقدر  دور و برش شلوغه ولی بازهم تنهاست . چرا ؟ از خودشون باید پرسید ؟  ؟  ؟
خوب این روستای قدیمی قدیمی قدیمی اولش دریا بوده یعنی همه قسمتهاش زیر آب قرار داشته است .  بعد که کم کم با گذشت سالهای سال  سال سال بعد  آب ها  تبخیر و دریا خشک شده از زیر اب بیرون اومده و به دنیای دور و برش سلام  کرده و باز هم با گذشت زمانی طولانی ، خیلی خیلی  طولانی  ، روی کوهای این منطقه را  درختان  جنگلی پر کرده است .  بنظر بیار چقدر زیبا بوده . همه جا جنگل و سبز و چشمه های اب روان و خنک و حیوانات و جانورهای زیبا که هنوز دست بشر به انها نرسیده بود .
تا اینکه باز هم کم کمک شده پناهگاه مردم خیلی خیلی قدیمی ایران .   .   .

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت پنجم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

 .  .   .
حیرت زده گفت: - " چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟  "
با فروتنی گفتم: -  " آره "

گفت: - " اوه، این دیگر خیلی عجیب است! "
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند
خنده‌هایش را که کرد گفت: -  " خب، پس تو هم از آسمان می‌ایی! اهل کدام سیاره‌ای؟...  "
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم :
-   " پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟  "
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد  .
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد  .
گفت: - " هر چه باشد با این  ،نباید از جای خیلی دوری آمده باشی  "
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد  .
فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم  .
-  "تو از کجا می‌ایی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟  "
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت  :
-  " حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود "
-  "معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله  "
انگار از پیشنهادم جا خورد، چون که گفت :
-  "  ببندمش؟ چه فکر ها!  "
-  "  آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود  "

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



در کجای دنیای تو هستم
نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

می گویم  :

" کودکم  ، عزیز دلم  .

بزرگ و بزرگتر می شوی  و دنیایت هم "

می خندی  .

می پرسم :

" من  . من در کجای دنیای تو خواهم بود ؟ "

باز هم می خندی  .

خنده ات هم آرامم می کند .

فریده

نظرات ()



خونه تکونی
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

خونه تکونی
پارسال وقتی داشتم برای سال نو خونه تکانی می کردم ، یکهو بفکرم رسید خونه دلم را هم بتکانم . گرد و غبارش را بشویم  .
کهنه ها را دور بیاندازم و جا را برای نو خالی کنم . شروع کردم :
" نه اینو که می خوام  . نه بابا اینکه حیفه  . از اینم که کلی خاطرات خوش دارم  . این یکی را هم اصلا حرفشو نزن . اینو خیلی دوست دارم .  اینها که پاره های تنم هستند و پاره های دلم و تکه های جانم .  این یکی هم که تازه اومده و داره تو دلم جا باز می کنه .  .  ."
خونه تکانی رواز یاد بردم .

فریده

نظرات ()



اگر دل دلیل است قیصر امین پور
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

قیصر امین پور
اگر دل دلیل است
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
 

نظرات ()



داستانها کوتاه استاد قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

استاد

پسر بچه 9 سالهای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد .
پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش اورا نزد استاد جودو ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .
استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم . سه ماه گذشت ، پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد .یک روز نزد استاد رفت و پس از ادای احترام گفت : استاد چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟
استاد لبخندی زد و جواب داد : همین یک حرکت برای تو کافی است .پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد .
چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد .پسر در اولین مسابقه برنده شد .   پدر و مادرش که مسابقه اورا می دیدند ، به شدت تشویقش کردند .پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحلهء نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید که با او روبه رو شود ولی استاد به او اطمینان دادکه حتما" موفق خواهد شد .
مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد ، پسر به زمین افتاد واز درد به خود پیچید .
داور دستور به قطع مسابقه داد   .   .   .

فتانه 

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت چهارم
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

.   .    .
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد  .
 " این یکی خیلی پیر است... من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند . "
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم با بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که  :
  "این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است "
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت :
 "آها... این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟  "
- "  چطور مگر؟  "
- "آخر جای من خیلی تنگ است...  "
- " هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست. "
- "آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...  "
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم

خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید  :
- "این چیز چیه؟  "
- "این «چیز» نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است "
و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم  .   .   .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



بگذارید
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸


وقتی دیروزهایمان را نداریم
فرداهایمان چگونه اند ؟
بگذارید فرزندتان دیروزش را داشته باشد .

فریده

نظرات ()



یکی از هزاران
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸


  یکی از هزاران
دستش را گرفته بودم . توی خیابون ، مغازه به مغازه می رفتیم . من نگاهم به قیمت ها بود و نگاه او به کفش ها . دنبال یه کفش براش بودم
که بتونه همه جا بپوشه  .  چند تا مغازه که رفتیم دیگه خسته شده بود   .  تازه هیچکدوم از کفشها هم باب میلش نبود :
 ". اینا چیه ، من دوست ندارم  .  من پام نمی کنم بیخودی نخر "
منم دیگه خسته شده بودم  . هر کفشی انتخاب میکردم دوست نداشت . میدونستم من نباید انتخاب کنم ولی چه  باید میکردم  ،
اگر به میل اون باشه می خواد کفش تق تقی بخره . آخه شما بگید کفش تق تقی رو می شه رو مدرسه پوشید . می شه ؟   "
باید صرفه جویی را یاد  بگیره . صرفه جویی مخصوص زحمتکش هاست . برای خرید یک کفش معمولی براش کلی بالا و پایین رفتم .
 دوخت و دوز کردم  . حالا کفش تق تقی هم میخواد . وای خدا چکار کنم  .
   .    .    .
اشک تو چشماش جمع شده بود دیگه به کفشها نگاه نمیکرد  .
اون سال کفش سوراخمو تعمیر کردم و پوشیدم
فریده

نظرات ()



مراحل رشد کودک قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

شش ماهگی تا یک سالگی

کودک در این بلند کردن اسباب بازی و در دست گرفتن آنها را به خوبی یاد گرفته است، اگر به حرکات دستش توجه کنید می‌بیند که او انگشتان دستش را بازی می‌کند و وقتی اسباب بازی را لمس کرد، انگشتان دستش را دور آن حلقه کرده و جمع می‌کند، پس یاد گرفته که اجسام را چگونه از زمین بلند کند. علاوه بر آن، به خوبی یاد گرفته که اشیا را در دستانش به گردش در آورده و از این دست به آن دست بدهد حتی با دستش اسباب بازیها از روی زمین بردارد.

در این مرحله، حس و انگیزه لمس کردن اجسام در کودکان به صورت یک بازی مهیج و تحریک کننده در می‌آید و از آنجایی که دنیایی از ناشناخته‌ها مقابل رویش قرار دارد او باید آنها را کشف کند، پس تعجبی ندارد که کودکتان در خانه شروع به گشت و گذار کرده و به تمام سوراخ و سنبه‌ها سرکشی کند، بلکه چیز تازه‌ای پیدا کند و آن را در دست بگیرد، از اینرو بهتر است اجسام متفاوت با بافتهایش مختلف در اختیارش بگذارید تا حس کنجکاوی اش ارضا شود.

یک سالگی تا 18 سالگی

حرکات دست در سنین ما بین 13 الی 15 ماهگی وارد مرحله جدیدی می‌شود که ما اسم آن را "رفلکس گازانبری" گذاشته‌ایم، یعنی کودک با اصلاح مرحله "قاپیدن ساده اجسام" از انگشتان دستش برای برداشتن اجسام بسیار ریز مثل تیله استفاده می‌کند. به عبارت بهتر، او می‌تواند به کمک شستشو و یکی دیگر از انگشتانش، تیله را از روی زمین بردارد. این شیوه کم کم به او کمک می‌کند تا لباسهایش را خودش بپوشد و دکمه هایش را ببندد، مداد یا خودکار را در دست بگیرد، کشوها را باز و بسته کند و به مرور با قاشق و چنگال غذا بخورد

منبع :  رشد

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت سوم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

.   .   .

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم : " آخه... تو این جا چه می‌کنی؟  " 
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که  :
-  " بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش  "
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی وبا قرار داشتن در معرض خطر مرگ . این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم  :   "نقاشی بلد نیستم  "
جوابم جواب داد:" عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش  "
از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن
 دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که:  "نه!   نه! فیلِ توشکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کنه. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش  .  "
  "خب، کشیدم "
با دقت نگاهش کرد و گفت:
  "نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش  "
کشیدم  .
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت :
 " خودت که می‌بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه   . "

  باز نقاشی را عوض کردم .  .  .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



والدین در زندان کودکان آواره
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

والدین در زندان کودکان آواره

روزنامه جام جم

نویسنده : مریم خباز

نگاهی به مشکلاتی که فرزندان زندانیان را تهدید می‌کند
والدین در زندان کودکان آواره
جام جم آنلاین: همه چیز از یک اشتباه شروع شد، وقتی ترس را کنار گذاشت و خلافکار شد. قرار بود اگر 5 کیلوگرم هروئین را جا‌به‌جا کند، با پولی که می‌گیرد زندگی‌اش را تکان دهد. زندگی‌اش البته تکان خورد، اما نه با پول‌هایی که گرفت، بلکه با به زندان افتادن و محکوم شدن. حالا او بزهکار است، یک زندانی سنگین مواد مخدر.
لطفا به نویسنده: توریاله [http://www.chacmeh.blogfa.comسایت  مراجعه بفرمایید

 

منبع و لینک اصلی مطلب : http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100896724783

نظرات ()



دلت تنگ نمی شه
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸


 دلت تنگ نمی شه  .
تنگ می شه ؟
سرت که گرمه  .
دورت که شلوغه  .
کارت که زیاده  .
دیگه دل تنگی چیه ؟
دلت تنگ نمی شه .
میشه ؟

فریده

نظرات ()



مراحل رشد کودک قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

سه تا شش ماهگی

کودک در این سن به خوبی با دستهایش آشنا شده و آنها را می‌شناسد، حتی موقعیت مکانی انگشتان دست را تشخیص داده و می‌داند که کارشان چیست. گرچه حرکات دستهای کودک در قاپیدن و نگهداری اسباب بازیهای آویزان و متحرک هنوز تا حدودی ناهماهنگ و نامتعادل است. در این مرحله ، دستهای کودک کم کم راه خود را به سوی دهان نیز پیدا می‌کند.

در حدود چهار ماهگی ، کودک شروع به کسب هماهنگی لازم ما بین حرکات دست و چشم می‌کند، به عبارت ساده‌تر ، او دستهایش را به خوبی می‌شناسد و می‌داند چطور آنها را بکار بیندازد و کجا از آنها استفاده کند. استفاده از دستها برای یک فرد بزرگسال کار ساده و پیش پا افتاده‌ای است، اما برای یک کودک کنجکاو شیوه و عملکردی پیچیده است. کودک وقتی شیئی را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد آن را در دست بگیرد، اول فاصله آن را تخمین می‌زند، بعد دستهایش را به سوی آن دراز می‌کند تا وسیله مورد نظر را به چنگ آورد. در مراحل اولیه ممکن است در انجام این کار موفق نشوید، اما با تمرین و ممارست زیاد بالاخره کارایی لازم را به دست می‌آورد و حتی پس از گذشت چند ماه می‌تواند با قاطعیت پیش خودش حدس بزند که آن شی قابل دسترسی هست یا نه! .  .   . 
منبع = رشد

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت دوم
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸


.   .   .

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تاین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برایم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به‌ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن‌چه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.

با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد. .  .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



گذر زمان
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸

چشمهایت را بستی  .
آرام آرام نفس می کشیدی  .
به پهلو خوابیده بودی و پاهایت جمع بود   .
دو دستت را میان دوپایت گذاشته بودی  .
نیم رخ زیبایی داشتی  .
دوست داشتم ساعتها تماشایت کنم و زمان لحظه ای هم نگذرد .
در گوشت زمزمه کردم  " عزیزم  "
 لب هایت به لبخندی باز شد .
دیگر گذر زمان مفهومی نداشت  .

فریده

نظرات ()



مراحل رشد کودک قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸

مراحل رشد کودک

رشد حرکتی دست

حرکات کودک در بدو تولد فقط به یک سری لولیدنها و وول خوردنهای ناهماهنگ و غیر ارادی محدود می‌شود، اما او کم کم و تا 18 ماهگی، مهارتهایی را بطور ناخودآگاه یاد می‌گیرد که به کمک آنها در مدت زمانی کوتاه به کوچولویی کار کشته و ماهر مبدل خواهد شد. اگر به دستهای کودکتان پس از تولد دقت کنید، می‌بینید که او آنها را دائما به صورت یک مشت محکم جمع می‌کند، بطوری که اگر انگشت دستتان را داخل مشت او کنید، چنان آن را محکم می‌چسبد که گویی پنجه‌هایی فولادین انگشت شما را به دام انداخته! ...

از تولد تا سه ماهگی

تمام کودکان با آن مهارت و فن "گرفتن" شگفت انگیز به دنیا می‌آیند که به آن "رفلکس مشت" می‌گوییم. این رفلکس تا حدود شش الی هشت هفته که کودک پس از آن قادر به باز و بسته کردن انگشتان دستهایش می‌شود، ادامه دارد. در این مرحله می‌توانید اسباب بازیهای سبک را به دستش بدهید تا او به آنها چنگ زده و در دست خود نگاهشان دارد. کودک زمانی دستهایش را کشف می‌کند و کمی به آنها توجه نشان می‌دهد که کم کم شروع به باز کردن مشتهایش می‌کند و تازه این موقع است که او به وجود انگشتان دست پی برده و با باز و بسته کردن آنها و چنگ زدن و آنها ، احساسشان می‌کند. البته این نکته را هم بدانید که کودک در این مرحله قادر نیست با دقت به انگشتان دستش نگاه کند و آنها را به درستی تشخیص دهد، چون هنوز آن هماهنگی لازم بین "دیدن" و "دسترسی پیدا کردن به چیزی" در او بوجود نیامده است. در این سن ، کودک یک شی را به خوبی در دستش نگه می‌دارد، اما تلاش چندانی برای خوب تماشا کردن آن انجام نمی‌دهد.
دانشمندان مدتی است به این نتیجه رسیده‌اند که صدای یک اسباب بازی در جلب نگاه یک کودک به سوی دستهایش نقش مهمی را ایفا می‌کند. به عنوان مثال اگر یک جغجغه به دست کودکتان بدهید، چشمان او صدای جغجغه را دنبال کرده و باعث می‌شود او دستهایش را کشف کند و همین کشف ، شروع هماهنگی میان چشم و دست است. طبق گفته "پنه لوپه لیچ" کارشناس مراقبتهای کودکان ، در این مرحله استفاده از اسباب بازیهای خوش دست آنهایی که می‌توان آسان بدست گرفت. سبک و صدادار از اهمیت بیشتری برخوردارند چرا که این نوع اسباب بازیها چشمهای کودک را مستقیما به سوی دستهایش جلب می‌کنند و باعث می‌شوند رابطه قوی میان کودک و دستهایش ایجاد شود.
منبع = رشد
نظرات ()



آخه خدا با هاش بود
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸

یکی بود  ، یکی نبود  . غیر از خدای بزرگ  بزرگ هیچکس نبود .
یک آدم بود و یکدنیا دشت و جنگل و آ سمان و کوه و دریا  .
یک آدم بود ویک عالمه  ستاره های چشمک زن و یک ماه  درخشان   .
یک آدم بود و یک خورشید گرم و سوزان  ،  هزاران گل و پرنده و حیوانات جور و واجور  .
آدمه که تنها نبود . آخه  با خداش بود  .

فریده

نظرات ()



شازده کوچولو قسمت اول
نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸

 .   .   .

یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟  نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه بایدبه آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و اینجوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.

از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیکدیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم

هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو

نظرات ()



زندگی
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

زندگی
در آخر روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد . استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعیه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعیه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید (آیا لیوان پر شده است ؟) همه گفتند :بله پر شده
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و انها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزد . سپس از دانشجویان پرسید :(آیا لیوان پر شده است ؟)  همگی پاسخ دادند : بله پرشده !
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگها را پر کرد ند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید (ایا لیوان پر شده است .)بله پر شده !
استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استاد سؤالی بکند ،
دانشجویان با خنده فریاد زدند : بله پر شده !

فتانه

نظرات ()



شازده کوچولو اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری دیباچه
نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

شازده کوچولو    اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

            برگردان احمد شاملو

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:

به لئون ورث   موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. تو کتاب آمده بود که: "مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند‌"

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم    .   .   .

نظرات ()



یک حکایت
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸


.  دخترک کوچک بود و نحیف و استخوانی .  با دست و پایی لاغر . پوستی سفید  موهایی روشن و بلند و پر پشت وصورتی نه چندان زیبا ، اما ساده ومحجوب . کنار حوضی قدیمی  در یک خانه قدیمی هشتی دار  با  دو زیرمین بزرگ و اطاق های کوچک و بزرگ تو در تو  .
در سرمای تند و تیز اوایل زمستان ، نشسته و رخت های یک نوزاد را  با صابون می شست ، آبکشی میکرد و روی بند رختی که بزحمت قدش بآن می رسید  ، آویزان می کرد . خردسال بود و  مسول نگهداری یک نوزاد و انجام دادن کارهای خرد وریز آن خانه بزرگ  . میل به بازی در سراسر وجودش پر میکشید . صدای خنده وشوخی  بچه ها از داخل اتاق گرم  بلند بود و او دستهای یخ زده اش را ها می کرد .
تصمیم خود را گرفته بود . دیگه بسه . شب که همه خوابیدند راهی میشوم به ده بر می گردم . به برادرم میگم که دیگه  نمی تونم اینجا بمونم .
و واقعا" این کار را کرد . شبانه ، پای  پیاده براه افتاد . در نیمه های راه برف سنگینی بارید ه و راه را کاملا" پوشاند ه بود . ادامه راه برایش سخت شده  . صدای سگ های  ولگرد از دور می آمد  . چیزی نمانده بود به او نزدیک شوند .
شانس با او یاری کرد ویکی از اهالی دهکده او را دید که در گوشه ای از ترس و سرما نشسته است و می لرزد  .
او را به برادرش سپرد  . برادری که پس ا ز مرگ پدر و مادر ولی او بود  .
.   .   .
 بعد از ظهر  دوباره در خانه قدیمی ، در حیاط قدیمی با همان زیر زمین و اطاق های کوچک و بزرگ ، هشتی تاریک و حوض یخ بسته ،  مشغول شستن ظرفها بود . آن دخترک استخوانی نحیف با موهای  طلای و پوستی روشن مادرمن بود و صاحب  متمول آن خانه قدیمی خاله او  .

فریده
 

نظرات ()



در جواب به جواب خاطره قبل
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

آن روز بیاد ماندنی است که هیچگاه از ذهنم دور نمی شود از من خواستی مودب بنشینم و قهوه سفارش بدم کافی شاپ بسیار باکلاسی بود یادم می آید که وقتی دکتر رفتیم برای اینکه من گریه نکنم دکتر به من پفک و شکلات داد دکتر طفلک نمی دانست که من گریه نمی کنم چون خواهرم با من بود و کنارم بود و نگران هیچ چیز نبودم ......... چون میدونستم که  قهوه و خامه و کیک منتظرم بودند   .

فاطمه

نظرات ()



بازی های رایانه ای و کودک
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

بازی های رایانه ای و کودک

بیشتر کودکان از بازی های رایانه ای لذت می برند و بعضی وقت ها آنقدر مشغول این بازی ها می شوند که در نهایت از پدر و مادرشان عبارات <بس کن> یا <چیز دیگری برای انجام دادن پیدا کن> را می شنوند. البته این عبارات می توانند نصایح خوبی باشند زیرا با وجود این که برخی مطالعات نشان می دهند که گاهی اوقات این بازی ها باعث افزایش هماهنگی بین چشم و دست می شوند و مهارت های حل مشکلات را در کودکان بالا می برند , اما استفاده بیش از حد از بازی های رایانه ای منجر به ایجاد مشکلات جدی در سلامت کودکان می شود . به عنوان مثال اگر کودک شما دائماً با این بازی ها مشغول باشد زمان لازم برای انجام فعالیت های فیزیکی را نخواهد داشت و در نتیجه بدون انجام ورزش و بازیهای پر تحرک اضافه وزن پیدا خواهد کرد .همچنین مشغولیت بیش از اندازه با بازی های رایانه ای می تواند سایر موارد مهم از جمله داشتن ارتباط           

 

دوستی و این که چقدر درمدرسه موفق باشد را نیز تحت تاثیر قرار دهد .ضمناً اینکه این بازی ها چقدر روی مغز افراد تاثیر منفی دارند غیر واضح است .

 

البته خبر خوب اینکه گاهی اوقات بازی های رایانه ای می توانند بی ضرر باشند , آن هم زمانی که بیشتر از یک یا دو ساعت در روز نباشد . البته باید مد نظر داشته باشیم که بازی مناسب انتخاب شود . منظور از بازی مناسب , مناسب برای سن کودک است زیرا بازی های رایانه ای نیز مانند فیلم ها برای سنین مختلف متفاوت می باشند و پدر و مادر در انتخاب صحیح به کودک کمک کنند .

مترجم : مریم زرین قلم   منبع : سایت kids 

دنیای کودک تبریز

نظرات ()



صبح شد مصطفی رحماندوست
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

مصطفی رحماندوست

 صبح شد

تیک و تیک و تیک
صبح شد بچه ها
با نام خدا
برخیزید از جا
برخیزید از جا
با لب خندان
سلام به بابا
سلام به مامان
شستشوی دست
شستشوی رو
با آب تمیز
بگیرید وضو
با نماز صبح
با شکر خدا
می شود آغاز
روز خوب ما

نظرات ()



در جواب به خاطره قبل
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

برای احساس زیبای تلخت در بعد از ظهری در گذشته که بدون تو سپری شد .

و امروز برایت خاطره آزار دهنده ای باقی گذاشت .

پس خاطره شیرینی را بیاد آر :

بعد از ظهری پاییزی در گذشته  ،  کافی شاپ بالای اکسیر ، خیابان پهلوی سابق  .

برگ ریزان . و من و تو . قهوه خوش طعم و خوش بو ، کیک میوه و خامه ای تازه .

و لذت با هم بودن بدون وجود دیگران . با وجود 15 سال تفاوت .

یادته ؟  بعد از تعطیلی اداره من و آمدن از دکتر تو ؟

خواهرت فریده

نظرات ()



از تو می پرسم ( 2 )
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸


هر 6 ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد

از تو می پرسم  .
تولدم چگونه بود  ؟
با عشق  ، لذت   ؟
 نفرت  ، بی تفاوتی ؟
ایا بدنیا امدنم ،
نوید روزهای خوبی را میداد  ؟
یا از امدن من بیزار بودید  ؟
دوستم داشتید  ؟
نوازشم می کردید  ؟
به گریه هایم پاسخ می دادید  ؟
یا از شب بیخوابی ها دلزده بودید  ؟
روزی خواهد رسید که  باید پاسخم را بدهید  .

فریده

نظرات ()



واژ ه
نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

جالب نیست ؟
 با همه آنچه که در دل نهفته داری .
باز هنگام بیان  ، واژه هایت گم می شوند .

فریده

نظرات ()



بیاد سالهای دهه پنجاه
نویسنده: فریده جلیلوند - سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

بیاد سالهای دهه پنجاه

و هزاران پرنده عاشق
و هزاران ستاره دنباله دار

روزی بود ، روزگاری بود
روزگار هم بود ، روزگار ما بود

عشق ها آبی
دوستی ها سرخ
نفرت ها زرد
مهربانی ها سبز
ما رنگین کمانی از زندگی بودیم

چه روز ها
چه شبها
درد را مزه می کردیم
و عشق را زمزمه

روزهای افتابی
شبهای مهتابی
روز های خاکستری
شبهای ظلمانی

و آن زمان ها که رنگ افتاب هم می پرید
و صدای بال زدن و پریدن پرنده ای را
می شنیدی
می دیدی
نه ، نمی شنیدی
نه ، نمی دیدی
فقط می فهمیدی
و چه فهمیدنی
و چه دردناک

و ان سکوت خانه مخوف و وحشت زا
با دیوار های سر بر کشیده به فلک
با کاج های غمگین بلند
و تنها صدای کلاغ ها
 به نشانه دنیای ازاد


و  تنها یی
زجر کشیده
تیغ در گلو
بغض در دل

و سکوت همیشگی
و ستاره های گم شده
که به ضیافت عشق دعوت شدند

یکی بود  . یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود

فریده

نظرات ()



خاطره
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

چقدر راحت بزرگتر ها ، کوچکترها را گول می زنند . حدود سی وسه سال پیش وقتی کلاس پنجم بودم از مدرسه برگشتم دیدم هیچکس خانه نیست همه رفته بودند بیرون کنار استادیوم ازادی که آنموقع ها خیلی زیبا بود عکس می انداختند حتی بدنبال برادرم که با من در یک مدرسه درس می خواند رفته بودند ولی هیچوقت نفهمیدم چرا دنبال من نیامند ( مدرسه هامختلط بود) وقتی برگشتند خواستند تلافی کنند موهایم را مرتب کردند و در اتاق پذیرایی از من عکس گرفتند آن عکس را دارم ولی در کنارش همیشه این سوال را دارم البته الان برایم مهم نیست ولی همیشه در گوشه ای از ذهنم باقی مانده

فاطمه

نظرات ()



از کجا پیدات شد
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

از کجا پیدات شد  ، اینجا چه می کنی ، چطوری اینجا اومدی  .
نفهمیدم بزرگ شدنت را  .
تناور شدنت را هم  .
گل دادنت را هم   .
تابستان گذشته میوه هایت را دیدیم .
امسال هم شکوفه داده ای  .
پس باز هم میوه میهمان تو ایم  .
آره  ؟
فریده

نظرات ()



بذار این سایه همیشگی باشه
نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

بذار این سایه همیشگی باشه

اومد کنارم نشست
تو گوشم زمزمه کرد
صداش برام اشنا بود
واژه هایش چون قطره های باران
بر سرو صورتم ریخته شد
برخاست و رفت
ازش یک پر برایم بیادگار مانده است
ولی هر وقت اتیشش میزنم
نمی اید   .   .   .
فریده

نظرات ()