از پشت آبی کبود ، سرکوچکش پیدا شد. گوش بزرگ او جلوی نیمی از صورت و یکی از

چشمان ریز و گردش را گرفته بود . آ رام و آهسته خودش را به جلو کشید . به دقت

اطراف را پایید . و بعد ناگهان به طرفی دوید و سپس به طرفی دیگر . بی هدف یا با هدف

شاید می خواست نقطه ای برای پنهان شدن بیابد .دویدن هایش چند بار با سرعتی

زیاد تکرار شد . و دیگر او را ندیدم ، بجز دم کوچک و باریکش که جای او را نمایان می کرد

و با رنگ خاکستری اش که به پس زمینه آبی کبود هماهنگی بخشیده بود .

                                                                                 فریده جلیلوند