با ماشین خوشگل خودم رفتم چرخی بزنم. پیچیدم تو کوچه بابا بزرگ اینا. بابابزرگ و
دوتا دوستش را سوار کردم . بستنی های یخی گنده خریدم . از جلوی مغازه اسباب
بازی فروشی رد شدیم ، دو تا بوق زدم .تو خیابونها چرخیدیم و تخمه خوردیم . هوا
ابری شد . بارون اومد . پدربزرگ و دوستاشو رسوندم خونه .
آفتاب که در اومد رنگین کمان بود از این سر تا اون سر . رفتم رو رنگ ها . ماشینم
رنگارنگ شد . هی رنگ عوض کرد. آبی ، زرد ، قرمز ، نارنجی ، سبز ، نیلی ، بنفش.
رفتم میون ابرها . از وسط یه ابر گنده سفید رد شدم و بوق زدم . یه بادبادک بنفش
به سپر ماشین گیر کرد . از روی یه ابر بزرگ دیگه رد شدم . بادبادک با دنباله های
زردش ، بالا و پایین می رفت . رفتم روی یه کوه بزرگ . از قله بالا می رفتم که یکهو
یه سر بزرگ با دو تا شاخ از وسط یه بوته بیرون اومد . تا بوق زدم سپر ماشین خورد
به سر یه بز کوهی و از خواب پریدم .
نویسنده بهار بختیاری
