. . .
تا قبل از شام توی یک اتاق جمع شدیم ،که بیشتر با هم آشنا بشویم . خیلی حرف زدیم آنجا بود که فهمیدم نباید ناشکری کنم وضع من بهتر بود . طفلک پروانه هم شیمی درمانی کرده بود البته به تجویز دکتر ، هم آزمایش سلولهای بنیادی را انجام داده بود که هر کدام از آنها برای او درمان را سخت تر وپیشرفت بیماری را بیشتر کرده بود . اینجور که خودش می گفت او حتی راه هم میرفته ، برای اینکه بکلى بیماری از بدن او بیرون بیاید ،تن به آزمایشها داده بود ، که نتیجه عکس شده بود . وآنجا بود که مادر پروانه گفت من قبلا" ام اس داشتم ولی دیگر خوب شدم و عقیده داشت خدا منو خوب کرد ،که بتوانم به پروانه کمک کنم . (البته دلم می خواست بیشتر کنجکاوی کنم ولی جای آن نبود)
. ساعت هفت شب شام میدادند . بعداز شام ورقه هایی دادند که برنامه های هر کدام از ما در آن نوشته شده بود . . .
