بچه که بودم ، یادم میاد با برادرم زیاد بیرون می رفتیم . او یه دوچرخه داشت که دو نفری استفاده میکردیم . من و برادرم و دوستش رویاهای زیادی با هم داشتیم .        همیشه میخواستیم مسافرت های دور دنیا بریم . در رویا هامون یه کشتی خیلی بزرگ بود که سه نفری سوار می شدیم و به دریا می زدیم .همه چی تو کشتی داشتیم و  مواظب بودیم که طوفان های دریا ما رو از هم دور نکنه و صدمه ای به ما نزنه . اسممون رو روی دیوار کوچمون نوشته و کشتی قشنگمون رو هم کنارش کشیده بودیم . کاش ...کاش اونوقت ها بود .کاش هرسه تامون کنارهم بودیم .افسوس که اون زمان ها برنمی گرده .

                                                     نویسنده فریبرز