. . .
روز ششم شنبه بود و سنجاب ها برای آخرین بار آماده شدند که برای جمع آوری دانه به جزیره بروند تا فردا که یکشنبه است و
تعطیل استراجت کنند و بعنوان آخرین هدیه ، از لانه یک پرنده تخم بزرگ بزرگی برداشتندو در سبدی که از سبزه های تازه بزیبای بافته بودند قرار دادند .
و دوباره کیسه ها را برداشته سوار قایق ها شدند . دم ها را بادبان کردند و بسمت بیشه زارداخل جزیره روانه گشتند .
هدیه با ارزش را جلوی لانه جغد روی سنگ بزرگ قرار دادند.
بازهم " ناتکین " با سرو صدا و فریاد و در جلو صف سنجاب ها می دوید و میخواند :
" پیر اخموی خپله "هامپتی دامپتی "
" از بس خورده ، به پشت افتاده "
"در حالیکه یک سفره سفید دور گردنش پیچیده"
"چهل تا دکتر و چهل تا اوستا "
نمی تونند " هامپتی دامپتی " رو بنشانند"
" اولد براون " جغد پیر قهوه ای با اشتیاق تخم بزرگ پرنده را گرفت .
لای یکی از چشمهاشو باز کرد و دوباره بست و بازهم هیچی نگفت . . .
نویسنده " بیاتریکس پاتر " مترجم فریده و فاطمه جلیلوند
