گلهای زیبای باغ بلاگ من
بی بی زمستون امروز بعد از ظهر ناگهان بطرف خودکار و دفترش رفت و شروع کرد به
نوشتن برای شما ها . آخه میدونید بعضی وقت ها آدم خیلی دلش می خواد بنویسه
دوست داره آنچه در درونش شکل گرفته و مدام داره جا بجا می شه رو ، رو کاغذ بیاره
گفتم یک سره چند ساعت می نویسم و کار ها رو کمی پیش می برم . نوشتم و
نوشتم ، چایی ریختم و چایی خوردم و نوشتم . این بار آخری که بلند شدم آخرین
چایی رو بریزم و بیارم و بخورم و نوشتن رو تموم کنم ، میدونید پشت پنجره آشپزخونه
چشمم به چی افتاد ؟ ( نه بابا نترسید ) یک شاخه شمشاد که از همه شاخه ها
خودش را بالاتر کشیده بود . آخه می دونید بی بی زمستون حیاطش بزرگه . جاتون
خالی نباشه پر از گیاه و درخت و بوته وحشی . حالا چرا وحشی چون این بی بی
هر چی می کاره یا خودش در میاد ، دست نمی زنه و کمتر از قیچی باغبانی استفاده
می کنه و اجازه رشد میده . البته می دونید که گیاه با آدم فرق میکنه . بی بی می گه
آدم باید اخلاقش را به دست قیچی بسپره و مرتب کنه . ولی گیاه را می تونه وحشی
هم قبول داشته باشه . خلاصه پشت پنجره آشپزخونه چند تا شمشاد زندگی می کنند
و بالای شمشاد ها سقف شیر ونی خونه قرار داره . باور می کنید این یک شاخه بالا
رفته ، بالا رفته ، رسیده به سقف و چون نتونسته از سقف چوبی رد شه ، خودش رو
کج کرده و بطرف نور و آفتاب کشونده . از اینکه این همه تلاش کرده ، امیدش رو از
دست نداده ، خودش رو به نور رسونده ، دلم لرزید و یاد شماها افتادم . دو باره خودکار
را برداشتم و یاد داشت کردم تا لرزش دلم رو با شما هم قسمت کنم .
بی بی زمستون
