.    .   . 

آن روز  نتوانستیم بیرون برویم چون 3 الی 4 ساعتی برق نداشتیم . ولی خوب  بجایش حرف زدیم ومعنی زندانی بودن را هم مادو تا (من و پروانه)  خوب فهمیدیم .
طبق معمول کارهای درمانی را انجام دادیم وشب هم به رستوران رفتیم .
بعداز شام من آمپولی بنام بتافرون که دکتر خودم در ایران داده بود . و یکشب درمیان می زدم ، گرفتم و زدم.
این آمپول باید حتما"در یخچال نگهداری شود . زهرا منو به اتاقم رساند و خداحافظی کرد رفت  . دیگر کاری نداشتیم رفتم توی اتاق  با پروانه حرف زدیم بقول مادرش توی این مدت ما حرف نزده نداشتیم و  بعد ازاین که از اینجا به ایران باز میگشتیم باید دوستیمان را ادامه میدادیم .ساعت 11 شب آمدم که بخوابم  . ازساعت تقربیا" 6بعداز ظهر این ساختمان آنقدر ساکت میشد که اندازه نداشت فقط صدای باز و بسته شدن  در بود که می آمد .
توی خیابانهای هند پرنده ها مثل شهر مشهد خودمان خیلی زیاد بودنند . کسی با آن حیوان کاری نداشت . آنها عادتهای  خیلی جالبی داشتند یعنی این که احترامی که به حیوانات می گذاشتند بی اندازه بود .هندیها نه تنها گاو  بلکه همه نوع حیوان را دوست دارند واحترام قائل هستند . وگوشت هم نمی خوردند . گوشت آنجا قاچاق بود حالا چه جوری هندی های مسلمان گوشت پیدا میکردند ، نمی دانم . . .

ساکتهیپنوتیزمخیال باطل