یکی بود یکی نبود . غیر از خدای بزرگ هیچکس نبود .

پروانه رنگین اولین روز زندگی خود راشروع کرد.
در سرزمینی پر از گلهای زیبا .
پروانه بازیگوش بود و رنگارنگ .
در زیر آفتاب داغ  بالای درختان و بوته ها ،
درمیان گلها  ،
پرواز می کرد.
کدام بهتر است  کدام زیباتراست کدام خوش بو تر است .
با خودش می گفت و می گفت .
می رفت و می رفت .
یک گربه سیاه وسفید پشمالو ،

در زیر یک بوته سرسبز ،
زیر یک درخت بلند ،
پروانه بازیگوش را دید .
پرید و پرید .
پروانه  از دست های گربه دورشد  .
رفت و رفت و رفت  .
تابه دشتی پر از گلهای سفید رسید .
چه زیباست  چه بوی خوبی .
چه گلهای قشنگی .
پایین و پایین  تر .
و درمیان گلهای سفید گشتی زد .
روی یکی از گلها نشست .
سرخوش و سرمست  .
 و دستی با یک تور  .   .   .

فریده