از ته خونه صدای پاشو می شنیدم . می دویدم تا بهش برسم ، شاید هم زودتر از اون

برسم . میدونست که من در خونه رو براش باز می کنم و می پرم توی بغلش .   اون

هم یه جورایی منتظر من بود . آروم ولی پر صدا ، کوچولو ولی قوی ، شجاع ولی مهربون

آبی ولی پرهیاهو  . همه جاش درد می کرد اماسرپا بود . هیچ وقت بروی خودش

نمی آورد . صبح با صدای استارتش می رفت و شب با صدای خاموش کردن از سر کوچه

می آمد . او هم او را مثل همه ما دوست داشت . هر دو برای ما کار می کردند و

می رفتند و می اومدند . اما خم به ابرو نمی آوردند . می دونید از کی حرف می زنم؟

از آبی ترین پدر بزرگ دنیا با ژیان آبی آسمانی اش. 

هر جا هستید به یادتون هستم ...

                                                          نوه بزرگ شده تو  آرزو