نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧
از ته خونه صدای پاشو می شنیدم . می دویدم تا بهش برسم ، شاید هم زودتر از اون
برسم . میدونست که من در خونه رو براش باز می کنم و می پرم توی بغلش . اون
هم یه جورایی منتظر من بود . آروم ولی پر صدا ، کوچولو ولی قوی ، شجاع ولی مهربون
آبی ولی پرهیاهو . همه جاش درد می کرد اماسرپا بود . هیچ وقت بروی خودش
نمی آورد . صبح با صدای استارتش می رفت و شب با صدای خاموش کردن از سر کوچه
می آمد . او هم او را مثل همه ما دوست داشت . هر دو برای ما کار می کردند و
می رفتند و می اومدند . اما خم به ابرو نمی آوردند . می دونید از کی حرف می زنم؟
از آبی ترین پدر بزرگ دنیا با ژیان آبی آسمانی اش.
هر جا هستید به یادتون هستم ...
نوه بزرگ شده تو آرزو
