توی آییه کلاه بزرگ و نوک تیزش رو دید  و موهای قرمزش، که از زیر کلاه بیرون زده بود .

شنل سرمه ای رنگ روی شونه هاش بود . خمیازه ای کشید . لپ های سرخش  ،

سرخ تر شد . چوب جادوگری اش را برداشت ، ستاره طلایی سر چوب رو محکم کرد.

و نفس عمیق کشید .

فکر کرد :  " امروز ...  امروز حتما" می تونم  . امروز  حتما" میشه

 

این داستانک ادامه دارد ...                                         بهار بختیاری