نویسنده: فریده جلیلوند - جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
توی آییه کلاه بزرگ و نوک تیزش رو دید و موهای قرمزش، که از زیر کلاه بیرون زده بود .
شنل سرمه ای رنگ روی شونه هاش بود . خمیازه ای کشید . لپ های سرخش ،
سرخ تر شد . چوب جادوگری اش را برداشت ، ستاره طلایی سر چوب رو محکم کرد.
و نفس عمیق کشید .
فکر کرد : " امروز ... امروز حتما" می تونم . امروز حتما" میشه
این داستانک ادامه دارد ... بهار بختیاری
