.    .    .

خرگوش بازهم اهمیتی نداد .  انها براه خود ادامه دادند و کمی که رفتند بیک مرداب رسیدند .
خرگوش از بوته ای به روی بوته دیگر می پرید . خارپشت هم از پشت سر او می رفت و با عصای  کارگشا راه را بررسی میکرد
خرگوش فریاد کشید :" اهای جانور تیغ تیغی . چرا اینقدر یواش می ایی . لابد عصای تو  . . ."
که فرصت نکرد حرفش را تمام کند و سر خورد و از روی بوته ها  وبا سر وسط مرداب افتاد و تا گوشش در گل و لای فرو رفت
دست و پا میزد و بیشتر فرو میرفت . دیگه چیزی نمانده بود بزیر اب رفته و غرق شود .
خارپشت روی یک بوته در نزدیکی خرگوشه پرید و یک سر چوب را به دست او داد و فریاد زد  :
 "زود باش . زود باش . سر عصا را بگیر . محکم  . محکمتر  "
خرگوش سر چوب را گرفت و خارپشت با تمام زورش او را بیرون کشید  و دوست خود را نجات داد  .
وقتی توانستند از مرداب خلاص شده خود را به خشکی برسانند . خرگوش به خار پشت گفت  :
" ازت متشکرم  . تو جان مرا نجات دادی "
خارپشته  در جواب گفت : " خواهش میکنم ولی با کمک این عصای کارگشا " رهاننده از بلا " توانستم تو را از اب بیرون بکشم . "

ولادیمیر سوته یف  نویسنده روسی  ترجمه فریده جلیلوند