صدایش می اومد  . از ته ته باغ خاطره . بطرفش دویدم  .
سایه هیکلش را دیدم . به نرده  باغ تکیه داده بود .
سیاهی چشمهایش را می دیدم و سفیدی پیراهنش را .
بازم موهایش را بیک طرف شانه کرده بود .
دستش را که بالا آورد یه چیزی تو دستش برق می زد  .
انقدر نور داشت و براق بود که نگو .
بازم حواسم پرت شد . چشمم به نور که افتاد ، گیج و منگ شدم  .
 یادم رفت برای چی اومدم ته باغ .
بخودم که اومدم رفته بود .
و برق خاطرهاش رو در دلم باقی گذاشت  .

فریده