نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
صدایش می اومد . از ته ته باغ خاطره . بطرفش دویدم .
سایه هیکلش را دیدم . به نرده باغ تکیه داده بود .
سیاهی چشمهایش را می دیدم و سفیدی پیراهنش را .
بازم موهایش را بیک طرف شانه کرده بود .
دستش را که بالا آورد یه چیزی تو دستش برق می زد .
انقدر نور داشت و براق بود که نگو .
بازم حواسم پرت شد . چشمم به نور که افتاد ، گیج و منگ شدم .
یادم رفت برای چی اومدم ته باغ .
بخودم که اومدم رفته بود .
و برق خاطرهاش رو در دلم باقی گذاشت .
فریده
