. دخترک کوچک بود و نحیف و استخوانی . با دست و پایی لاغر . پوستی سفید موهایی روشن و بلند و پر پشت وصورتی نه چندان زیبا ، اما ساده ومحجوب . کنار حوضی قدیمی در یک خانه قدیمی هشتی دار با دو زیرمین بزرگ و اطاق های کوچک و بزرگ تو در تو .
در سرمای تند و تیز اوایل زمستان ، نشسته و رخت های یک نوزاد را با صابون می شست ، آبکشی میکرد و روی بند رختی که بزحمت قدش بآن می رسید ، آویزان می کرد . خردسال بود و مسول نگهداری یک نوزاد و انجام دادن کارهای خرد وریز آن خانه بزرگ . میل به بازی در سراسر وجودش پر میکشید . صدای خنده وشوخی بچه ها از داخل اتاق گرم بلند بود و او دستهای یخ زده اش را ها می کرد .
تصمیم خود را گرفته بود . دیگه بسه . شب که همه خوابیدند راهی میشوم به ده بر می گردم . به برادرم میگم که دیگه نمی تونم اینجا بمونم .
و واقعا" این کار را کرد . شبانه ، پای پیاده براه افتاد . در نیمه های راه برف سنگینی بارید ه و راه را کاملا" پوشاند ه بود . ادامه راه برایش سخت شده . صدای سگ های ولگرد از دور می آمد . چیزی نمانده بود به او نزدیک شوند .
شانس با او یاری کرد ویکی از اهالی دهکده او را دید که در گوشه ای از ترس و سرما نشسته است و می لرزد .
او را به برادرش سپرد . برادری که پس ا ز مرگ پدر و مادر ولی او بود .
. . .
بعد از ظهر دوباره در خانه قدیمی ، در حیاط قدیمی با همان زیر زمین و اطاق های کوچک و بزرگ ، هشتی تاریک و حوض یخ بسته ، مشغول شستن ظرفها بود . آن دخترک استخوانی نحیف با موهای طلای و پوستی روشن مادرمن بود و صاحب متمول آن خانه قدیمی خاله او .
فریده
