. . . . . 

 نرده های پنجره های کلاس سبز و آبی بود نیمکت ها مرتب چیده شده بود .و تخته  سیاه کلاسمون برای خودش خودنمایی میکرد . گچ های سفید و آبی و قرمز کنار تخته پاک کن جا خوش کرده و منتظر دستهای کوچک دختر بچه ها بودند سر صف ایستادیم و
پس از دعا ی صبحکاهی وصحبت های خانم مدیر و ناظم راهی کلاسها مون شدیم از گوشه چشم به بچه ها نگاه می کردم از همه کوچکتر  بودم خانم معلم واردکلاس شد و بچه ها رو به ترتیب قد نشاند و منو ردیف اول روبروی میز خانم معلم واین اتفاق به من احساس رضایت و ارامش داد. خیلی زود اشنا شدیم و من دوتا دوست خوب پیدا کردم .
. . . . .

عرض خیابان رو طی کردم و به در مدرسه رسیدم که خونه ای با نمایی از سنگهای مرمر سفید بود و به نظرم خیلی کوچک اومد . مدرسه پسرانه ای که وسط یک کوچه بن بست بود .خودم رو سریع به دفتر مدرسه رسوندم و با مدیر اقای ...صحبت کردم و با راهنمایی او وارد کلاس شدم . بچه ها با چهره های متعجب به من نگاه می کردند . خودم را معرفی کردم و از بچه ها خواستم که تک تک خود را معرفی کنند اسمها رو نوشتم و برای شروع به نام خدا رو به انگلیسی روی وایت برد با ماژیک نوشتم واز همه خواستم باهم تکرار کنندودردفترهاشون بنویسند . همه نوشتند و من نوشته هاشون رو تماشا کردم . مدادهای رنگارنگ و پاک کن های جور واجور. دفتر های مدل دار و . . .

                                                                                          آرزو