. . . .

از پنجره بچه ها رو نگاه می کرد . تو کوچه دنبال یه توپ قرمز می دویدند و همدیگر رو صدا می زدن . دلش می خواست اونجا بود و یه نفر  فقط یه  کی از اونا دوستش بود و صدایش می کرد جادوگر کوچولو توپ رو با چوب جادویی نشانه گرفت .  " اجی ، مجی ، لا ترجی " . توپ شد  یه خرگوش سفید . و با وحشت از لای پاها ی بچه ها فرار کرد و دور شد .  بچه ها ناراحت و عصبانی جادوگر کوچولو را نگاه کردند  . رفت پشت پرده قایم شد و با خودش گفت : اینبار هم نشد .

                                                                              بهار