نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
. . . .
از پنجره بچه ها رو نگاه می کرد . تو کوچه دنبال یه توپ قرمز می دویدند و همدیگر رو صدا می زدن . دلش می خواست اونجا بود و یه نفر فقط یه کی از اونا دوستش بود و صدایش می کرد جادوگر کوچولو توپ رو با چوب جادویی نشانه گرفت . " اجی ، مجی ، لا ترجی " . توپ شد یه خرگوش سفید . و با وحشت از لای پاها ی بچه ها فرار کرد و دور شد . بچه ها ناراحت و عصبانی جادوگر کوچولو را نگاه کردند . رفت پشت پرده قایم شد و با خودش گفت : اینبار هم نشد .
بهار
