.  .   .
حیرت زده گفت: - " چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟  "
با فروتنی گفتم: -  " آره "

گفت: - " اوه، این دیگر خیلی عجیب است! "
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند
خنده‌هایش را که کرد گفت: -  " خب، پس تو هم از آسمان می‌ایی! اهل کدام سیاره‌ای؟...  "
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم :
-   " پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟  "
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد  .
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد  .
گفت: - " هر چه باشد با این  ،نباید از جای خیلی دوری آمده باشی  "
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد  .
فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم  .
-  "تو از کجا می‌ایی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟  "
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت  :
-  " حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود "
-  "معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله  "
انگار از پیشنهادم جا خورد، چون که گفت :
-  "  ببندمش؟ چه فکر ها!  "
-  "  آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود  "

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو