خلا صه ...
هر کدومشون دنیای خودشون رو داشتند . برای بعضی هاشون خودم نوشتم و از اونها خواستم بالای تمام صفحات مشق شبشون نام خدا را فراموش نکنند . اسم هاشون رو به انگلیسی در دفترهاشون نوشتم و آوردن دفتر دو خط را برای هفته آینده یادآوری کردم . شور و هیجان عجیبی داشتند و دوست داشتند منو با اسم کوچک صدا بزنند و هروقت می خواستند حرف بزنند اجازه می گرفتند و از هرچیزی که دوست داشتند صحبت می کردند : خانم من نماینده کلاس هستم . خانم میشه شما برای ما اسممون رو بنویسید . خانم علی ما رو اذیت می کنه .ببخشید خانم چون سهیل بچه شیطونیه براش صندلی جدا گذاشتند . اجازه خانم شما به ما نقاشی هم درس میدید ؟
سعی می کردم به تک تک بچه ها جواب بدهم . به همشون گفتم که من بچه های درس خوان و مودب را خیلی دوست دارم و باو کارت امتیاز می دهم . وقتی این حرف را می شنیدند همه ساکت سر جایشون می نشستند.بچه های خوبی بودند با چهره های ساده و بچه گانه . و چشمهایی که هر کدوم شیطنت خودش را داشت و دستهای کوچکی که هرکدوم مداد رو به شکلهای مختلفی حرکت می داد و صدا های نرمی که هرکدوم آهنگ متفاوتی رو می نواخت و قلبهای کوچکی که شاید مثل اولین روز کلاس خودم توی مدرسه بزرگ ته کوچه به شدت و با هیجان می تپید و مثل من فقط منتظر بودند خانم معلم کلمه ای صحبت کند تا احساس تنهایی رو فراموش کنند .
                                                                                                                                نویسنده  آرزو اولیا زاده .