نویسنده: فریده جلیلوند - پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
. . . .
پسر کوچولو ، رو پله های جلوی خونشون نشسته بود . جادوگر کوچولو هم رو پله های جلوی خونشون نشسته بود . پسر کوچولو یه بستنی یخی رو گاز می زد . جادوگر کوچولو چوب شو نشونه گرفت . " اجی ، مجی ، لا ترجی " بستنی یخی تبدیل شد به یه بستنی خامه ای قیفی گنده . پسرک تا اومد گازش بزنه ریخت روی لباسش و دست و پایش پر از خامه شد . چشم غره ای به جادوگر کوچولو کرد و گریه کنان رفت تو خونه .
بهار
