. . .

تنها نشسته بود . هواگرم بود  . شنل سرمه ای و کلاه بزرگ  نوک تیز ، اذیتش  می کردند . مادرش جادوگر بود .  مادر بزرگش هم جادوگر بود  ، مادر مادر بزرگش هم جادوگر بود . مادر ، مادر ، مادر ،  بزرگش هم جادوگر بود  . مادر  . . . 
چوب جادویی کنار دیوار افتاده بود . صدای بچه ها از توی کوچه  می اومد .  اون که شنل  و کلاه داشت  ، موهای قرمز داشت  چوب جادویی داشت ، پس چرا هیچ دوستی نداشت . ؟

                                                                            بهار