نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
. . .
تنها نشسته بود . هواگرم بود . شنل سرمه ای و کلاه بزرگ نوک تیز ، اذیتش می کردند . مادرش جادوگر بود . مادر بزرگش هم جادوگر بود ، مادر مادر بزرگش هم جادوگر بود . مادر ، مادر ، مادر ، بزرگش هم جادوگر بود . مادر . . .
چوب جادویی کنار دیوار افتاده بود . صدای بچه ها از توی کوچه می اومد . اون که شنل و کلاه داشت ، موهای قرمز داشت چوب جادویی داشت ، پس چرا هیچ دوستی نداشت . ؟
بهار
