. . .
مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام .
" مثل آدم بزرگها حرف میزنی ! "
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بیرحمانه میگفت :
" تو همه چیز را به هم میریزی. همه چیز را قاتی میکنی! "
حسابی از کوره در رفته بود موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید .
" اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رو ، ته توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده. هیچ وقت کسی را دوست نداشته .هیچ وقت جز جمع زدن عد دها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است . ! "
که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم !» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده . او آدم نیست، یک قارچ است . ! "
"یک چی؟ "
" یک قارچ ! "
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود .
- " کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود
این ، کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند . پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ ! "
. . .
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری برگردان احمد شاملو
