نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
بالا خره برام خریدند. یک عروسک تپل مپل و دوست داشتنی . پس چرا دیگر ندارمش . چه بر سرش اومد ؟ چی شد .؟ خوابیده بودم . مثل همیشه تنها . رفته بودند میهمانی . وقتی آمدند نیمه های شب بود . عروسک رو گذاشتند کنار سرم رو بالش . خودم رو بخواب زده بودم . از این کارها نمی کردند . باورم نمی شد . تاصبح به عروسک دست نزدم . همینطور رو باش کنارم بود . " واقعیت داره ؟ وجود داره ؟ مال منه ؟ خواب نمی بینم ؟ "
بهش علاقه مند شدم . دوستش داشتم . ولی حالا دیگه ندارمش . چطوری ازم گرفتنش ؟ چرا ؟
خاطره بدست آوردنش همیشه با من است ولی از دست دادنش را بیاد ندارم . راستی عروسکم چه شد ؟
فریده
