.   .   .
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
 " وای چه‌قدر زیبائید  "
گل به نرمی گفت  :
   " چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم  "
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته ‌نفسی نیست  ، اما راستی که چه‌ قدر هیجان انگیز بود  .
 " ! به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید  . "
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش  ، آب خنک آورده به گل داده‌  .  با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می‌خورد  ،  دل او را شکسته بود . مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که  :
  "  ! نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم . "
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که :
  " !  تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد . تازه ببرها که علف‌خوار نیستند  .  "
گل به گلایه جواب داده بود  :
  "  !  من که علف نیستم  . "
و شهریار کوچولو گفته بود :
 "  ! عذر می‌خواهم  .  "
  " من از ببرها هیچ ترسی ندارم .  اما از جریان هوا وحشت می‌کنم . تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد ؟  "
شهریار کوچولو تو دلش گفت: " وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد ... چه مرموز است این گل .
 " . . .شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش  . این جا هواش خیلی سرد است .  چه جای  بدی افتادم  ! جایی که پیش از این بودم
اما حرفش را خورده بود  . آخر، آمد ن از کجا او  که به شکل دانه بوده . امکان نداشت توانسته‌ باشد دنیاهای دیگری را بشناسد  .   .    .

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری    برگردان احمد شاملو