به دیدنت آمدم . روبروی نشستم .

 نگاهت کردم . سرت  پایین بود ونگاه از

من می دزدیدی .

دستهایت  ، دستهای زیبا و لطیفت سرگردان ،

جا بجا میشدند

پاهایت بهم چسبیده و  یکی روی دیگری

سنگینی می کرد  .

یادم آمد روزهایی  را که شاد و بی خیال  ،  بر

ابر رویا ها سفر میکردی  .
.   .   .

تا به حال به این زیبایی ندیده بودمت  .

فریده