نویسنده: فریده جلیلوند - سهشنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
. . .
توی آیینه نگاه کرد . کلاه بزرک نوک تیز و برداشت . موهای قرمزشو شونه کرد . شنل سرمه ای رو انداخت کنار . بلوز دامن صورتی خوشگلشو تنش کرد . بدون شنل چقدر قشنگ شده بود . با اون رنگ قرمز موهاش . چوب جادویی رو تو کمد کنار آلبوم ها ی عکس قدیمی گذاشت . دوید تو حیاط . آفتاب وسط آسمون بود . گل صورتی رو بو کرد . دست کشید رو سر گربه سفید پشمالو . توی کوچه بچه ها دنبال توپ پلاستیکی راه راه می دویدند . توپ قل خورد و اومد جلوی پاهاش . بچه ها ساکت نگاهش کردند . یه لگد محکم به توپ زد و دوید میون بچه ها . وای چقدر دوست دورش بود . چقدر دوست
بهار بختیاری
