نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
چو دیروزی ،
که گٍل خون شد ،
و از زمین برخاستم ،
بدنبال تو دویدم .
وای بر دستی که وام داد مرا .
همه چشم شد و از خاک بیرون .
راست می گویم خودش می گفت .
. . .
چونان دیروز ،
سال ها ، آمد و رفت .
و خون گٍل شدن نزدیک .
آه بر من . . .
باز بدنبال تو می دوم .
فریده
