چو دیروزی  ،

که گٍل خون شد  ،  

و از زمین برخاستم  ،

بدنبال تو دویدم  .

وای بر دستی که وام داد مرا  .

همه چشم شد و از خاک بیرون   .

راست می گویم خودش می گفت  .

.  .   .

چونان دیروز   ،

سال ها ، آمد و رفت  .

و خون گٍل شدن نزدیک   .

آه بر من  .  .  .

باز بدنبال تو می دوم  .

فریده