بی بی زمستون امروز رفته بود بانک . خسته و بی حوصله از انتظار طولانی ،  تو نوبت نشسته بود و بی هدف به اطراف نگاه میکرد . ناگهان به خودش  گفت :

"بی حوصلگی معنا نداره ، منکه بیکار نیستم ،بی بی زمستونم . و باید در بلا گم هر روزه برای دوستان کوچکم مطلب بنویسم . پس باید بدنبال مطلب باشم . این بهتر ه تا اینکه بیکار بنشینم " 

 و شروع به جستجو کرد . که شانس یاری اش کرد و یکدفعه یکی از دوستان خیلی کوچک شما ، یک پسر یک یا دوساله ، کمی هم تپل که تازه راه افتاده بود و تمرین پیاده روی می کرد درست جلوی  بی بی زمستون سر در آورد . و شد موضوع مطلب شما :

 

" اهه این کوچولو اینجا چه می کنه ؟ چه تمیزه  ، چه تپله ، ( البته همه بچه ها خوشگل و تمیز هستند و بعضی ها هم بله تپل اند ) وای کفشها شو ببین ، یکی از همین هاست که صدا میده تا گم نشه "

پسرک بسرعت از چلوی بی بی رد شد . و یک خانم با عجله بدنبالش . پسرک بطرف در بانک دوید که چند پله ورودی داشت . و مادر هراسان او را گرفت .  ترس در نگاه مادر و

لذت در نگاه پسر کوچک . و این تضاد چقدر زیبا بود . مادر فرزندش را از بانک بیرون برد .

 

" ای داد بچه ها ، داستانم نیمه کاره موند . همین . یک پسر تپل کوچک و . . . "

 

دنباله داره ، صبر کنید .                                             

                                                            فریده