. . .
بی بی دوباره فکرش به اطراف رفت تا یک مطلب دیگر پیدا کند .
یکی دنبال یک خودکار میگشت که قبض را بنویسه . و از بغل دستی اش می پرسید " ببخشید شما یک خودکار
دارید ؟"
یکی از در وارد شد و شماره گرفت ؟ یک عدد بزرگ 169 و با تعجب به جمعیت و شماره اش نگاه کرد .
یکی می گفت " خانم ببخشید من سواد ندارم و نمی توانم بنویسم . شما به من کمک می کنید ؟
عده ای اومده بودند قبض آ ب و برق و تلفن و گاز را بدهند . یک عده پول می خواستند . بعضی ها پول می دادند و خلاصه
همهمه و سرو صدا . . .
که دوباره مادر و پسر پیدا شون شد . و بی بی خوشحال که داستانک کامل میشود .پسرک یک شیر پاکتی تو دستش بود ویک نی عصایی در دهانش و همانطور هم راه می رفت و هم می نوشید ( نوش جانش ) و بطرف صندلی ها می رفت که یکدفعه شیر پاکتی از نی جدا شد و در دستش باقی ماند . با حسرت مکی زد . نه از شیر خبری نبود .
حالا فکر کنید ، هم راه می ره ، هم مک می زنه و هم می خواد انتهای نی را داخل پاکت شیر فرو کنه . که نمی شه . مادرش سعی می کرد کمک کنه اما پسر کوچک تمایلی نشان نمی داد . می خواست خودش این کار را انجام دهد . او مشغول تلا ش بود و بی بی زمستون فکر می کرد :
" همین خیلی کوچولو ها هستن که یک روز می شن آقا پسرها و دختر خانوم های منظم و مرتب و بعد هم دوستهای خوب ما . که می تونند هرکاری رو که می خوان انجام بدن "
واقعا" شما ها چه راه سختی را برای آموختن گذرانده اید و ما بزرگترها چه مسیولیت سنگینی داشته وداریم .
بی بی میگوید : " بنظر شما بالاخره پسر کوچولو می تونه نی رو داخل پاکت شیر کنه ؟"
فریده
