. . .
"ظاهر آدمی را پیدا میکنم که دارد درد میکشد . . . یک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان میکند. رو هم رفته این جوریها است . نیا که این را نبینی . چه زحمتی است بیخود؟"
" تنهات نمیگذارم . "
اندوهزده بود .
"این را بیشتر از بابت ماره میگویم که ، نکند یکهو تو را هم بگزد . مارها خیلی خبیثند . حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند . "
" تنهات نمیگذارم . "
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد .
" گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند "
شب متوجه راه افتادنش نشدم . بی سر و صدا گریخت .
وقتی خودم را بهاش رساندم با قیافهی مصمم و قدمهای محکم پیش میرفت . همین قدر گفت :
" اینجایی ؟ "
و دستم را گرفت . اما باز بیقرار شد وگفت :
" اشتباه کردی آمدی . رنج میبری . گرچه حقیقت این نیست ، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا میکنم . "
من ساکت ماندم .
" . خودت درک میکنی . راه خیلی دور است . نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم . خیلی سنگین است . "
من ساکت ماندم .
" گیرم عینِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها . . . "
من ساکت ماندم .
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد :
" خیلی با مزه میشود . نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههایی در میایند با قرقرههای زنگ زده . همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم . "
من ساکت ماندم .
" خیلی با مزه میشود . نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره . "
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه میکرد .
"خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم . "
و گرفت نشست، چرا که میترسید .
" میدانی؟ . . . گلم را میگویم . . . آخر من مسئولشم . تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بیشیلهپیله . برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک . "
من هم گرفتم نشستم . دیگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم
گفت :
"همین . . . همهاش همین و بس . "
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت . من قادر به حرکت نبودم .
کنار قوزکِ پایش جرقهی زردی جست و . . . فقط همین ! یک دم بیحرکت ماند . فریادی نزد . مثل درختی که بیفتد آرام آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد . . .
اثر آنتوان دو سنتگزوپری = برگردان احمد شاملو
