دختر کوچولو جعبه مداد رنگی را برداشت . 12 مداد منظم کنار هم چیده شده بود .
آبی ، زرد، قرمز، سبز کم رنگ ، سبز پررنگ ، نارنجی ، بنفش ، صورتی ، قهوه ای ،
نیلی ، سیاه ، سفید . دخترکوچولو رفت تو فکر " چی بکشم ، چی نکشم . یاد
حوض آبی مادر بزرگ افتاد با ماهی های قرمز و نارنجی اش ، گلدانهای شمعدانی
برگهای سبز کم رنگ و سبز پررنگ ، گلهای صورتی . آجرهای قهوه ای حیاط و خورشید
زرد ، یک گربه سیاه هم گوشه حیاط . مداد رنگی سفید گوشه ای توی جعبه مداد
رنگی ها تک وتنها بود . دخترک یادش افتاد رو بند رخت مادر بزرگ ملافه سفیدی تاب
می خورد . بند رخت را کشید ومداد سفید را برداشت اما ملافه سفید اصلا" معلوم
نبود هرچی بیشتر مداد را فشار می داد بازهم نمی توانست ملافه را به بیند .عصبانی
شد و گفت :آخر تو به چه دردی می خوری ؟ مداد سفید را گذاشت توی جعبه مدادرنگ
شب شد ماه وستاره ها می درخشیدند . دختر کوچولو یاد مداد رنگی سفیدش افتاد
دوید و تکه ای از مقوای سیاه جعبه کفش را کند . حالا یه آسمون داشت با یه ماه و
کلی ستاره های قشنگ .
از بهار بختیاری برای بچه های خوب
