ووا یک خروس کشید ولی یادش رفت رنگش کنه . خروس رفتش گردش.  سگه تعجب کرد و گفت : چرا اینجور رنگ نشده گردش می کنی ؟  خروس بخودش تو آب نگاه کردو دید آها ، درسته ، سگه راست می گه . سگه گفت  :غصه نخور برو پهلوی رنگ ها  آ نها بتو کمک می کنند . خروس آمد پهلوی رنگ ها و گفت : رنگها ، رنگها ، به من کمک کنید .
رنگ قرمز گفت : خیلی خوب ، آنوقت تاج و ریش خروس را قرمز کرد  ، رنگ آبی دمش را رنگ کرد ، رنگ سبز بالهایش را رنگ کرد ، رنگ زرد هم سینه اش را رنگ کرد . سگه گفت : حالا شدی یک خروس حسابی.

داستانی از یک نویسنده روسی  ولادیمیر سوته یف      ترجمه   گامایون    چاپ مسکو