نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
ووا یک خروس کشید ولی یادش رفت رنگش کنه . خروس رفتش گردش. سگه تعجب کرد و گفت : چرا اینجور رنگ نشده گردش می کنی ؟ خروس بخودش تو آب نگاه کردو دید آها ، درسته ، سگه راست می گه . سگه گفت :غصه نخور برو پهلوی رنگ ها آ نها بتو کمک می کنند . خروس آمد پهلوی رنگ ها و گفت : رنگها ، رنگها ، به من کمک کنید .
رنگ قرمز گفت : خیلی خوب ، آنوقت تاج و ریش خروس را قرمز کرد ، رنگ آبی دمش را رنگ کرد ، رنگ سبز بالهایش را رنگ کرد ، رنگ زرد هم سینه اش را رنگ کرد . سگه گفت : حالا شدی یک خروس حسابی.
داستانی از یک نویسنده روسی ولادیمیر سوته یف ترجمه گامایون چاپ مسکو
