نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
. . .
آفتاب زده بود . زن صاحبخانه در لونه رو وا کرد . خروس ها و مرغ ها و جوجه ها ، هولکی زدند بیرون . مرغ قصه ما ، لک و لک ، پشت همه ، سرش پایین و پرو بالش آویزون . زن صاحبخانه نگاه چپی بهش کرد و با دست کیشش کرد قاطی مرغ ها . ولی مرغ قصه ما بازم تو فکر بود " بابا خسته شدم . صبح تا غروب تو این حیاط به این بزرگی ول بگردم دنبال یه دونه ، اینجا ، اونجا . خسته شدم . یه گوشه وا می ایستم ، هرچی افتاد جلوم همون رو نک میزنم "
و رفت یه گوشه تو سایه ، یه گلوله سفید شد رو زمین . و رفت تو فکر و خیال . . .
بهار
