نویسنده: فریده جلیلوند - شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
. . .
هرروز زن صاحبخانه ، از تو ایون مرغ ها و خروس ها و جوچه ها رو دید می زد . اون روز هم زیر لب غر زد و گفت : " نیگاش کن . باز م شده یه گلوله پر . یه گوشه کز کرده . غلط نکنم مریض شده . " رفت تو پستو ، با یه قفس گنده سفید بیرون اومد . بالای سر مرغه ایستاد . مرغ ما هم که چرت می زد ، اصلا" نفهمید کی افتاد توی قفس . چشم که باز کرد دید تو ایونه و تو قفس ، جلوش یه کاسه آب و یه کاسه دون . قدقدی کرد و با خودش گفت :
" آها همین خوب است .این حق منه "
بهار
