هیچ سرزمینی دور نیست
. . .
حالا که بخانه تو رسیده ام وقتش رسیده است که هدیه ات را باز کنی .
انچه روزی خریده و بادقت بسته بندی کرده بودم دیگر در نظرم ارزشی ندارد و مایل نیستم بتو بدهم .
و لی برایت هدیه گرانبها تری اورده ام . این یک انگشتری است با نگینی رنگین و همیشه درخشان . هیچکس
نمی تواند انرا از تو برباید . گذشت زمان هم نابود ش نمی کند . بعد از من ، تو تنها کسی هستی که انرا می بینی و مالک ان می شوی .
امروز روز مهمی است و من انرا بتو هدیه می کنم . می توانی دستت کنی . این انگشتری نیرویی شگرفی بتو می دهد . بوسیله ام می توانی بر بالهای پرندگان بنشینی وبا انها اوج بگیری . از همه جا عبور کنی . در اسمانها بروی از میان ابر ها بگذری .
دنیا را از میان چشمان طلایی انها به بینی . وزش باد را از لابلای پرهای نرم و مخملی انها لمس کنی . و لذت پرواز بر فراز زمین را بفهمی و هرچه در زیر پایت هست احساس کنی . می توانی هر قدر می خواهی در اسمان بمانی ، از شب عبور کنی و به طلوع خورشید به پیوندی .
پاسخ همه پرسش هایت را بیابی و تمام نگرانی هایت را فراموش کنی و هر زمان که مایلی برگردی .
. . .
نویسنده = ریچارد باخ
برگردان آزاد = فریده جلیلوند
