نویسنده: فریده جلیلوند - سهشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
. . .
هر روز که سرو صدا و گرد و خاک مرغ ها و خروس ها و جوجه ها از توی حیاط می اومد ، مرغ قصه ما توقفس گرم و نرمش چرت می زد . و هی دون می خورد . دیگه قد قد هم نمی کرد و همش تو فکر و خیال خودش بود .با پر های سفید و آویزان و گردن کج به گرد و خاک و رفت و آومد مرغ و خروس و جوجه ها نیگا می کرد . و نفس راحت می کشید .
بهار
