نویسنده: فریده جلیلوند - چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
. . .
اون روز صبح با سرو صدای زیادی که از آشپزخانه می اومد ، چرتش پاره شد . صدای کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال و جرینگ جرینگ لیوانها . گوشش رو تیز کرد :
مرد صاحبخانه می گفت : " چه خبره زن . مهمون داریم مگه ؟ "
زن جواب داد : " آره ، خب . مادر من ، خواهر من ، مادر تو ،برادر تو "
مرد گفت : " خوب چی می خوای بذاری جلوشون واسه شام ."
بهار
