نویسنده: فریده جلیلوند - دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
. . .
نزدیک غروب بود . بازم از تو خونه سرو صدا می اومد . زن صاحبخانه می گفت : " اون مرغه چند روزه نه تخم میذاره ، نه تکون میخوره نه قد قد می کنه . گردن کج ، یه گوشه کز می کنه . بدو مرد ، بدو قفس رو بیار . حسابی چاق و چله شده . تا از مریضی تلف نشده ، سرشو ببریم و پر بکنیم برای شام امشب . " مرغ ما اینو که شنید ، لرزید و ترسید . هرکاری کرد یه قد قدی بکنه . یه تخم گنده بذاره . نشد که نشد . انگار همه چی از یادش رفته بود و خلاصه . . . نمی دونم بچه ها شما م تا حالا از این مرغ های تنبل خوشمزه خوردین یا نه ؟!!
بهار
