. . .

من هم بار سفرم را بستم   .  آنقدر نگران بودم که حد نداشت .    اینکه من به سفر می روم که سلامت بر گردم برایم دلگرمی بود .
زمستان بود وتا حالابه این شدت برف نیامده بود .  یعنی در این سالهای  اخیر . ولی چندروزی بود خیلی سرد شده  و برف زیادی هم آمده بود وزمینها یخزده .
باید به فرودگاه امام در جاده ساوه می رفتیم  .وقتی به اتوبان فرودگاه رسیدیم واقعا" وحشت آور بود زمین آینه. حالا من سوار می شدم واز این راه نمی خواستم برگردم  ولی خانواده ام که باید برمی گشتند برای آنها نگران بود م  .  .  .

                                                                    نگران