.  .  .
من به فرودگاه رسیدم .بعداز خداحافظی رفتم برای خروجی و کارهای اولیه مثل چمدان وغیره ...
بعدازاین که تنهاشدم  ،اون گروه را دیدم وبا آنها آشنا شدم :
خانمی بود بنام هما و 5 نفر از کسانی که برای معالجه آمده بودند .
 یک نفر از کسانی که آمده بود سرطان سینه داشت که البته عمل کرده بود و شیمی درمانی هم شده بود. خانمی دیگر  به اسم پروانه اوهم مثل من ام . اس داشت . که با مادرش آمده بود البته او با ولیچر بود وکمک لازم داشت .
خانمی که با او حاج خانم می گفتند ،مشکلش ناراحتی ریه بود و خانمی که مربی یوگا بود و مارا جمع کرده بود خودش هم ناراحتی قلبی داشت وکمر درد پادرد هم . البته کمی .
ساعت 1 پرواز بود ولی خبری نبود و ما چون با هم بودیم کیک و چای گرفتیم و خیلی زود با هم جور شدیم .  .   .
                                                                            چشمک