عصر جمعه 1390/4/17
رفتی و یادت با من است همواره
کاش گفته بودی
کاش
شعری که برایم سرودی
بدرقه راهت هیچ نداشتم . . .
می رو ی شاد و دریغ
و هرگز
نمی دانی که
بعد این فاصله ها
کمر صبر مرا می شکند
خیر در پیش و سفر بی تشویش
توشه راهت گل مریم ، سبدی نورانی
کوله بارت مملو ، از صداقت ، پاکی
از عشق
توشه راهت چمن عاطفه ، سبز
مرکبت تخت سلیمان باد
ای مسافر ، سفرت بی تشویش
من چه دانستم
سر رفتن داری ؟
من چه می د انستم
سر بیگانگی ات در پیش است ؟
ای مسافر ، کدامین سخنم
بوی دلتنگی میداد ؟
یا کدامین شعرم
قامت سرو تو را
در سحرگاه شکفتن نسرود ؟
ای مسافر که به دشت دل تو
شوق رفتن پر زد
نامم یادت باد
شعر من بدرقه ی راهت باد
ای مسافر ، سفرت بی تشویش
صدف این دل من
آه ای رحمت دشت
در بیابان دلم جاری باش
دشت بی حاصل جانم را
آبیاری بنما
عطش جان من از تشنگی باغ گذشت
سفرت خوش
ای مسافر ، سفرت بی تشویش
برو ای شادترین خاطره ی زندگی ام
برو ای پاکترین آیه ی تقدیس خدا
برو ای چشم خوشت معرکه گیر
حکم اجبار طبیعت جاریست
دست ما نیست ، برو
تقدیر است
ای مسافر ، سفرت بی تشویش
روحت شاد
دوست خوب من
