یک افسانه روسی

سالیان سال پیش ، در یک دهکده کوچک در روسیه ، دختر جوانی زندگی میکرد . این دختر خیلی زیبا بود . چشمانی آبی اشر به روشنی  یک دریاچه بود که  گویی زیر آفتاب می درخشد . ابرو هایش به رنگ سیاه شب . دندان هایش به سفیدی برف و گونه های او برنگ سیب سرخ . ولی عجیب تر از همه موهای بسیار بسیار بلند او بود که مثل
یک مزرعه گندم در زیر خورشید درخشان برق می زد . اما این دخترک هرگز به زیبایی اش مغرور نبود و می دانست زیبایی نا پایدار است . پس همیشه میکوشید خوب و مهربان و ساده دل باشد  .  کارهای نیک انجام دهد . مردم دهکده کوچکش را دوست داشت و همیشه در انجام کارها به آنها کمک میکرد . همه مردم ساده روستا او را بخاطر صداقتش تحسین میکردند . . .

                                   قصه گو                         یولیا