یک خاطره

      فریبرز

 
شنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸٧

بعد از 29 سال برادرامو دیدم قبل از دیدن شوق فراوان داشتم ولی وقتی دیدمشان احساس کردم هیچ حرفی برای گفتن ندارم نمی دانم از دوری بیش از حد بود یا از شوق زیاد ولی بعدا دیدم دوست دارم  فقط نگاهشون کنم و تمام حرفهای نگفته مو را از این طریق بگم .

/ 2 نظر / 3 بازدید
فریبرز

هي مي چرخي و هي مي چرخي مي بيني باز سر جاي اولت هستي با اين تفاوت كه خودت ديگر اون آدم اولي نيستي مي بيني در شلوغي دور و برت باز هم تنهايي و خودتي كه باقي مي ماني و يك دنيا تنهايي

مادرم هميشه عادت داشت خرده‌هاي نان را براي گنجشكها بريزد و آنها هم با سرو صداي فراوان مي‌آمدند و مي‌خوردند نمي دانم الان كه ديگر مادرم نيست چه كسي برايشان نان مي ريزد . همسايه‌مان مي گفت كه ديگر گنجشكي نمي آيد . فريبرز